سبزه عید

چند هفته بیشتر به عید باقی نمانده. در مدرسه سارا قرار است جشنواره گل و گیاه برگزار شود و باید تمامی بچه‌ها یک گیاه را پرورش دهند و در این جشنواره شرکت کنند.
کد خبر: ۷۷۸۵۳۲

سارا کوچولو هم با دست‌های کوچکش مقداری گندم برداشت و طبق دستور معلمش، گندم‌ها را خیس کرد و منتظر سبز شدن آنها شد. چند روز گذشت و سارا همچنان منتظر بود، ولی هیچ خبری از جوانه‌ها نبود. سارا دیگر طاقت نیاورد و از ناراحتی گریه‌اش گرفت.

مادربزرگ مهربان که مشغول کارهایش بود صدای سارا را شنید و رفت پیش دختر کوچولویش و پرسید: دختر من چرا گریه می‌کنه؟ چه چیزی ناراحتش کرده؟

سارا با گریه سرش را تکان داد و گفت: هیچی...

مادربزرگ گفت: اگر هیچی پس چرا گریه می‌کنی؟ قربون اشک‌های قشنگت برم.

مادربزرگ، سارا را در آغوش گرفت و گفت: به من بگو دخترم شاید بتوانم کمکت کنم.

سارا گفت: چند روز بیشتر به جشنواره گل و گیاه در مدرسه نمانده، اما سبزه من هنوز سبز نشده! نمی‌دانم چه کار کنم.

مادربزرگ گفت: ای بابا همین ! برای همین ‌گریه می‌کردی؟ این‌که گریه نداره. بده به من ظرفت را ببینم.

مادربزرگ تا ظرف سارا را دید گفت: خب این دیگه کاری نداره باید بریزی تو ظرف و یک پارچه نمناک روی آنها پهن کنی تا کم‌کم جوانه‌ها رشد کند.

مادر بزرگ مهربان سارا کوچولو سبزه کوچک سارا را درست کرد. چند روز گذشت و همه دانه‌ها سبز شدند. سارا هم هر روز به آنها آب می‌داد تا بلند شوند. بالاخره روز موعود فرا رسید. سارا کوچولو از آنجا که عجول بود و همیشه استرس داشت و نمی‌توانست استرس‌اش را کنترل کند، رفت مدرسه بدون این‌که سبزه‌اش را ببرد.

به مدرسه که رسید تازه یادش افتاد که سبزه را جا گذاشته است. خیلی ناراحت شد ولی دیگر کاری نمی‌توانست انجام دهد.

ولی در همین موقع بود که مادربزرگ مهربان که متوجه شده بود سارا سبزه‌اش را جا گذاشته ‌، آن را برایش تزئین کرد و به مدرسه آورد.

سارا ‌ خوشحال شد و فریاد زد و گفت: مادربزرگ شما یک فرشته هستی و همه برای مادربزرگ دست زدند.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها