یک عمر و یک غذا برای شاهرودی‌ها

قوت واحد

هر کسی قوت غالبی دارد و برای بیشتر ما ایرانی‌ها نان قوت غالب است. با قوت غالب می‌شود زندگی کرد، اما چرخ زندگی با قوت واحد نمی‌چرخد. حتی بامزی هم نمی‌تواند همه عمرش را عسل بخورد و به هیچ چیز دیگری لب نزند. یا این که بچه‌ها که معمولا عاشق ماکارونی یا پیتزا هستند نمی‌توانند بلا انقطاع فقط ماکارونی بخورند یا پیتزا.
کد خبر: ۷۶۵۰۲۰

شرایط این جوری خیلی اسفناک است و براحتی نمی‌شود با آن کنار آمد و شما هم می‌دانید که مزاحم تلفنی چقدر به موقعیت‌های اسفناک علاقه‌مند است و هر کاری می‌کند تا مخاطبانش را در موقعیت اسفناک‌تر و عجیب‌تری قرار دهد. او برای همین تصمیم گرفته برای مخاطبانش محدودیت ایجاد کند، البته نمی‌خواهد آنها را از گرسنگی بکشد فقط تنوع غذایی را از آنها می‌گیرد و به آنها می‌گوید از حالا تا آخر عمر می‌توانید فقط یک غذای واحد را بخورید آن هم برای هر سه وعده.

برای گرفتن تنوع غذایی شماره شاهرودی‌ها را می‌گیرد و از آنها می‌خواهد خودشان انتخاب کنند که برای باقیمانده عمرشان چه غذایی را روی سفره می‌گذارند. شاهرودی‌ها مقاومت زیادی کرده و حاضر نمی‌شدند شرایط مزاحم تلفنی را بپذیرند، اما خب این یک موقعیت فرضی، اما اجباری است! و بالاخره از زیر زبانشان می‌کشد که چه غذایی است که هیچ وقت دلشان را نمی‌زند. بعد هم مزاحم تلفنی گیر می‌دهد که چرا این غذا را انتخاب کرده‌اید و سراغ غذای دیگری نرفته‌اید؟ اصلا معیارتان چه بوده و این دیگر چه جور معیاری است و از این گونه مباحث.

بعدها مزاحم تلفنی در جریان قرار می‌گیرد که شاهرودی‌ها غذای مخصوصی دارند به نام «تاک پلو» که با برنج، برگ درخت مو (انگور)، مرغ، لیمو عمانی، خردل و سویا پخته می‌شود و برایش عجیب است که چرا هیچ کدام از شاهرودی‌هایی که مزاحم تلفنی با آنها سخن گفته تاک پلو را انتخاب نکرده‌اند، اما خب برای طرح این پرسش کمی دیر است.

097...32

خانم میانسالی است که بیش از هر غذایی به قرمه سبزی علاقه دارد؛ هم خودش و هم خانواده‌اش غذای محبوبشان قرمه‌سبزی است، اما او حاضر نیست این غذا را حتی پنج، شش وعده پشت سر هم نوش جان کند، چه برسد به یک عمر.

ـ برای یک عمر؟ نه، نه، نه، من فقط برای یک وعده قرمه سبزی را انتخاب می‌کنم تا همیشه از آن لذت ببرم. اصلا پنج، شش بار پشت سر هم که قرمه سبزی بخوری دلت را برای همیشه می‌زند و تا آخر عمر شاید دلت نخواهد که به آن لب بزنی.

ـ پس برای همیشه چه غذایی را انتخاب می‌کنید؟

ـ نان و پنیر.

ـ چرا؟

ـ چون هم نان یک غذای کامل است و هم آدم هیچ وقت از خوردن نان و پنیر سیر نمی‌شود.

 

129...32

خانم جوانی است و مزاحم تلفنی اولین نفری است که شماره خانه‌شان را می‌گیرد.

ـ ما همین امشب، حدود یک ساعت پیش تلفن خانه را وصل کرده‌ایم و شما اولین نفری هستید که با خانه ما تماس می‌گیرید.

مزاحم تلفنی از این اتفاق خوشحال می‌شود و مثل این که اولین کسی باشد که با اولین تلفن دنیا حرف زده یا اصلا خود گراهام‌بل باشد، بنای شادی و فخرفروشی می‌گذارد. خانم جوان هم البته با او همراهی می‌کند.

مزاحم تلفنی با این اوصاف، اما بی‌خیال شرایط اسفناک نمی‌شود و خانم جوان را در شرایط فرضی قرار می‌دهد. خانم جوان می‌گوید: زندگی ما ساده است و بیشتر غذاهای حاضری می‌خوریم. برای شرایطی که شما می‌گویید هم ماکارونی را انتخاب می‌کنم چون هم آن را دوست دارم و هم هزینه زیادی ندارد.

مزاحم تلفنی می‌پرسد که در ماکارونی خانواده این خانم چه چیزهایی یافت می‌شود و پاسخ می‌شنود:

ـ سیب‌زمینی، سویا و پیاز. ما حتی گوشت چرخ کرده هم نمی‌ریزیم.

ـ برای بقیه عمر چطور؟ نمی‌خواهید گوشت را به وعده‌های غذایی‌تان اضافه کنید؟

ـ نخیر، همین که می‌خوریم خوب است. غذای خوب و کاملی است.

مزاحم تلفنی تلاش می‌کند این خانم جوان را راضی کند که برای بقیه عمر بلندپروازی کند و غذای اعیانی انتخاب کند، اما او به وضعش راضی است و نمی‌خواهد عوضش کند.

 

341...32

پیرزن مهربانی است که بسیاری از جملاتش را با «الهی قربان شکلت برم» شروع می‌کند. او بیماری قند دارد و گاهی هم فشارش بالا و پایین می‌رود و در این شرایط، تنوع غذایی چندانی ندارد. می‌شود گفت سوال مزاحم تلفنی اشاره‌ای به سبک زندگی این پیرزن مهربان دارد با این تفاوت که او نوع غذایش را خودش انتخاب نکرده و وضع جسمانی بر او تحمیل کرده است. می‌گوید: قربون شکلت برم، من که به اون صورت غذایی نمی‌خورم. همیشه هم یک جور غذا می‌خورم. کدو و هویج فرنگی و اگر باشد کلم بروکلی را آب‌پز می‌کنم و می‌گذارم کنار مرغ. چند تا آلو هم به آنها اضافه می‌کنم، نه این‌ که غذا را بی‌نمک می‌خورم، ترشی آلو به آن مزه می‌دهد. من عادت کرده‌ام به همین‌ها.

مخاطب مهربان مزاحم تلفنی اگرچه هرازگاهی ناخنکی به غذای دیگر اعضای خانواده می‌زند بخصوص اگر غذا ته‌چین یا خورشت سبزی باشد، اما برای بقیه عمرش بیش از هر چیز به فکر سلامتش است و باز هم همین فرم غذاهای آب‌پز را انتخاب می‌کند.

 

859...32

مردی است سی و دو ساله و عاشق غذاهای سنتی ایرانی. می‌گوید: همین الان اگر کباب باشد و آبگوشت بدون تردید سراغ آبگوشت می‌روم و اگر در این میان پای (اشکنه) کشک هم درمیان باشد، آن را از همه بیشتر دوست دارم.

او از بچگی سلیقه‌اش عوض نشده است: 10، 15 سال پیش هم وقتی که تنهایی می‌رفتم خانه مادربزرگم، از او می‌خواستم برایم کشک یا آبگوشت بپزد.

و بین کشک و آبگوشت، برای باقی عمرش آبگوشت را انتخاب می‌کند که مقوی‌تر است و دلش را هم نمی‌زند. وقتی مزاحم تلفنی سلیقه غذایی دیگر اعضای خانواده این مرد جوان را می‌پرسد او به همسرش اشاره کرده و خدا را شکر می‌کند که همسرش مشتری فست‌فود نیست، اما خب ذائقه‌هایشان بیش از این شباهتی به هم ندارند: خانمم غذای آبکی نمی‌خورد، غذای نونی و خشک دوست دارد مثل کتلت.

 

805...33

مادر جوانی است که در زمان شیردهی مزاحم تلفنی با او تماس می‌گیرد. او اما با گشاده‌رویی این مزاحمت را می‌بخشد. این مادر جوان در پاسخ به پرسش مزاحم، کمی فکر می‌کند: نان حتما باید باشد چون آدم با مایعات و حتی با برنج خوب سیر نمی‌شود. باید غذای ساده‌ای باشد که همیشه بتوانی آن را بخوری، مثلا نان و پنیر بهتر از نان و ماهیچه است.

این روند فکر کردن ادامه پیدا می‌کند تا این ‌که او به غذای موردنظر می‌رسد: من تازگی حامله بودم و در آن دوران غذای مخصوصی داشتم شامل سیب‌زمینی و کلم و هویج که مزه جالبی داشت و مغذی هم بود. من هم به آن عادت کرده‌ام. همین را انتخاب می‌کنم و تا آخر عمرم ادامه می‌دهم.

 

718...32

صدایش می‌گوید مرد میانسالی است و ظاهرا غذا برایش از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است، اما در یک دوگانه غذایی زندگی می‌کند. می‌گوید: یک وقت‌هایی آدم فکر می‌کند باید مثل امام‌ها زندگی کند و غذایش ساده باشد. مثل حضرت علی دو مدل غذا نخورد و مثلا خرما بخورد. یک وقت‌هایی هم آدم می‌رود خرید و این فکرهایش یادش می‌رود و ماهیچه می‌خرد و با لذت تمام آن را می‌خورد، من دوست دارم هر دوی این آدم‌ها باشم.

ظاهرا این تناقضات در تربیت فرزندان او هم تاثیر داشته است؛ به طوری که هر کدام سبک زندگی متفاوتی دارند. می‌گوید: من دو دختر دارم، اولی خیلی شیک راه می‌رود و هر چیزی دوست داشته باشد می‌خرد و اصطلاحا با کلاس و امروزی است، اما دومی بسیار ساده است و خیلی کم خرید می‌کند و با دوستانش رستوران نمی‌رود و وقتی تنها باشد برای خودش غذا نمی‌پزد، این دو خواهر خیلی با هم خوبند، اما با هم فرق می‌کنند.

حالا اما وقت انتخاب است که تا آخر عمر چگونه باشد، خرما بخورد یا ماهیچه؟ او در انتخاب خیلی مردد است و دلش می‌خواهد همزمان هر دو را داشته باشد. دست آخر به یک راه میانه تن می‌دهد: کباب کوبیده می‌خورم که نه خیلی اشرافی باشد و نه خیلی فقیرانه.

 

283...32

کودکی است که امسال در پایه ششم دبستان درس می‌خواند. او ابتدا کلی مزاحم تلفنی را سین‌جیم می‌کند که چرا زنگ می‌زند و سپس شروع می‌کند از خاطراتش گفتن. از این‌ که مادرش دیروز به او ماهی داده، اما او خیلی ماهی دوست ندارد و برای این ‌که مادرش ناراحت نشود، آن را خورده است. در عوض ظهر امروز با خاله‌اش پیتزا خورده و پیتزا را خیلی دوست دارد.

او دوست دارد برای بقیه عمرش هم پیتزا را انتخاب کند، اما پدرش به او اجازه نمی‌دهد ماهی یک بار بیشتر دلی از عزا دربیاورد و مردد می‌ماند که چه کند؛ به خاطر خودش تصمیم بگیرد یا پدرش.

دست آخر از مزاحم تلفنی می‌خواهد که به او اجازه دهد همچنان هر ماه یک بار پیتزا بخورد و در این شرایط برای باقی عمرش ماکارونی‌های مامان‌جون خود را انتخاب می‌کند.

مریم محمدپور

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها