رشد پدیده اعجابانگیزی است؛ دیدن فشرده آن از زمانی که تنها میتوانی بخندی یا گریه کنی، تا چهار دستوپا خزیدن، راه رفتن، دوچرخهسواری کردن، درس خواندن، به بلوغ رسیدن، شغل یافتن، ازدواج کردن، مرگ نزدیکان را دیدن، سپید شدن مو و باقی ماجرا آن هم باجزئیات بصری حماسی نیست؟ آیا دیدن اینها معنای زندگی را عوض نمیکند؟ دید آدم را نسبت به اطرافیان و حتی خودش تغییر نمیدهد؟
آدمهایی را میشناسم که از 60 سال زندگی عبور کردهاند و یک برنامه همیشگی آنها ـ دستکم هفتهای یکبار ـ دیدن عکسهای قدیمی است. کوچکتر از اینکه بودم به اینهایی که در مهمانی، عید، جشنهای عروسی و تولد، مدام عکس میگیرند، خرده میگرفتم، اما حالا معنای ثبت کردن را میفهمم، حالا که بچگی و نوجوانی خود را میبینم و موهای سیاه بزرگترها، حالا دیگر اگر دوربین نباشد حتی در یک گردش تابستانی یا سفر پاییزی چیزی کم است. نگرانم که شاید فراموش کنم روزی اینجا بودم و معجزه زمان مرا به جایی بسیار دورتر برده است و همواره در من چیزی تغییر کرده، چیزی که شناختنش حال را بهتر و زندگی را شبیه اعجاز میکند.
به عکسهای خانوادگی زیاد نگاه کنید، با دوستانتان زیاد عکس بگیرید؛ اینها تاریخچهای از ژستهای مردم عادی است، تاریخی از لحظههای پیش پاافتاده جهان که در گذر زمان مهم میشود. آخر میدانید گویا سرنوشت ما این است که همیشه گذشته بهتر از امروز باشد.
فیلم پسربچگی (2014)، ساخته ریچار لینکلیتر که ساخت آن حدود 13 سال طول کشیده، درباره عمر است، گذر عمر در این فیلم به حقیقیترین شکل نمایش داده میشود. حماسه بزرگ شدن پسری به نام میسون و رسیدنش از پنج سالگی به 18 سالگی، رفتن به دانشگاه و دریافت حکیمانهاش از زمان و زندگی؛ حماسه پیر شدن یک مادر و مبارزه مداومش برای زندگی بهتر، حماسه تبدیل شدن یک پدر از مردی سرگردان به مرد خانواده و... در آخر حماسه زندگی. نکته جالب این که میسون در هجده سالگی عکاس میشود؛ عکاسی که از زندگی خود عکس میگیرد!
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم