آن روزهایی که ما بودیم...

یکی‌مان سیاستمدار شد، یکی‌مان رفت آن‌ورِ دنیا تا بخت و کارش را بیازماید، یکی‌مان گم و گور شد، یکی‌مان درس خواند، یکی‌مان نظامی شد، یکی‌ هم شد من. ولی یک روز، همه ما یکی بودیم. همان روزی که یک نگاه می‌انداختیم به عکس 20 شهید مسجد حاج‌آقا تقی و صلواتی می‌فرستادیم و پیاده 12کیلومتر یا بیشتر را گز می‌کردیم تا برسیم به امامزاده. آن روزها ما همه دور یک سفره جمع می‌شدیم که از نام حسین برکت می‌گرفت.
کد خبر: ۷۳۶۰۳۱

آن روز، آن روز، آن روز چه ماجراهایی داشتیم... . هیأت رفتن برای ما آداب داشت. مداح ما پیش از میکروفن به دست شدن، کتاب عاشورایی نوشته بود. کتاب عاشورایی خوانده بود. قلب ما، ما را موظف می‌کرد اگر به سینه می‌کوبیم لااقل چهار خط سواد عاشورایی هم داشته باشیم. ولی آن روز ما، ما بودیم و هنوز این روزها نرسیده بود.

مبدأ مسجد بود، مقصد خانه بانی. ما نماز را با پیراهن مشکی می‌خواندیم. قبلش هر چه بودیم، انگار پیراهن مشکی وقاری به تن و جان‌مان می‌بخشید که حساب و کتاب‌ها را عوض می‌کرد. بی‌بها بهشتی نمی‌شدیم، اما لااقل پز مشکی‌پوش شدن را می‌توانستیم بدهیم. آن پیراهن ما را می‌پوشاند. مثل تاریکی که همه بدی‌ها و اشتباهات و گناه‌ها را می‌پوشاند. بعد می‌شدیم سینه‌زن حسین. می‌شدیم نوکر مجلس. مبدأ مسجد بود، مقصد خانه بانی و آنجا محشری به پا بود. خیلی چیزها عوض شده است، اما خاطره‌ام پاک نشده. خاطره شب ششمی که در آن سال‌های دور ذاکر ذکر مصیبت علی‌اصغر کرد. خوب که از همه گریه گرفت سینه‌زن طلبید. سینه‌زدن مال وقتی‌ است که اشک دیگر خشکیده باشد که دیده وسط سینه‌زنی، چند نفر از فرط گریه زانو بزنند؟ من هنوز آن تصویر را به خاطر دارم. تصویری ناب در تاریکی خانه بانی و بعد که لامپ روشن شد، چشم‌های سرخ به هم لبخند رضایت می‌زدند. راضی بودند از نوکری، از ذکر مصیبت حسین. همه نوکری کردند، سفره‌ای پهن شد که همه آن دست‌های به سینه کوبیده شده در تدارکاتش می‌جنبید. همه آن چشم‌های سرخ حواسشان بود که مبادا چیزی کم و کسر باشد. مبادا کسی گرسنه و بی‌نصیب از سر سفره حسین برود.

مبدأ مسجد بود و مقصد خانه بانی و بعد مبدأ خانه بانی بود و مقصد خانه‌های‌مان. توی راه، ما بودیم که شادمان از شبی که به ذکر گذشته بود، گپ می‌زدیم. که یکهو کسی می‌گفت: «بچه‌ها! امشب حال خیمه‌ها چطور است؟» آن‌وقت ما بودیم. چشم‌ها، چشمه‌هایی بود که در تاریکی شب، همان‌طور قدم‌زنان، می‌جوشید.

آن‌وقت ما بودیم و بسیاری‌مان گم نشده بودیم.

حسام‌الدین مطهری‌‌ /‌‌ سردبیر خانه کتاب اشا

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها