خیلی گذشته از آن سال‌ها...

«ساعت 6 صبح مسجد باشید، صبحانه میل می‌کنیم و راه می‌افتیم...»
کد خبر: ۷۳۶۰۲۷

این جمله تکراری، سال‌های سال، شب تاسوعا و عاشورا بعد از سینه زنی مسجد توی گوشم می‌پیچید. همان شب‌هایی که میان جمعیت شور گرفته مسجد فاطمیه، مثل تخت چوب سبکی به اطراف پرت می‌شدم و اغلب هم یک بزرگ‌تری می‌آمد و دستم را می‌گرفت و مرا از میان جمعیت بیرون می‌کشید... جمعیتی که موج برداشته بود به چپ و راست... اصغرا گر ز عطش تشنه و بی‌تاب شدی به روی دست پدر خوب تو سیراب شدی... امشبی را شه دین در حرمش مهمان است، مکن ای صبح طلوع... البته من بیشتر «حسین حسین» را می‌گفتم و باقی را زیاد متوجه نمی‌شدم و بعد هم که کم کم نور به مسجد باز می‌گشت خیلی دنبال پیراهن مشکی ام می‌گشتم...

صبح ساعت 6 ، سرمای عجیبی اذیتمان می‌کرد و آن یک لیوان شیر داغ و کیک یزدی(صبحانه) زیاد گرممان نمی‌کرد اما آن یک تکه کفن سرخ شده که به سر می‌بستیم یا به گردن می‌انداختیم و برخی هم دور دستانشان می‌بستند، داغمان می‌کرد تا کیلومترها راه برویم تا نماز ظهر... از آن سال‌ها خیلی گذشته و خیلی از میاندارهای شب‌های تاریک مسجد حالا نیستند تا ببینند خیلی از آن نوجوان‌هایی که از کل مجلس تنها به عشق سینه زنی داخل می‌شدند و دوست داشتند نبش کوچه‌های باز شده، سینه بزنند و کسی نیاید آنها را بفرستد کوچه پشتی، حالا خودشان مداح و منبری شده‌اند.از آن سال‌ها خیلی گذشته، دیگر خبری از آن کفن‌های بریده شده برای گردن و دست و پیشانی نیست، بازار ظرف‌های گِل تربت هم زیاد سکه نیست؛ همان‌ها که یک نفر می‌آمد و بر فرق سرمان می‌کشید...

از آن سال‌ها خیلی گذشته «مش ممد» آن‌قدر منتظر بازگشت پسرش شد و نیامد که دیگر خودش به دیدارش رفت! یادش بخیر راهمان نمی‌داد توی آبدارخانه و می‌گفت استکان هایم را می‌شکنید. تنها به ماموریت پخش قند در کاسه‌های مسی بزرگ قناعت می‌کردیم که آن هم طرفدار زیاد داشت و طبعا زیاد نوبت به ما نمی‌رسید...

از آن سال‌ها خیلی گذشته و من دیگر با پدر، به روضه نمی‌روم اما او همچنان به همان سبک آن روزها پایبند است و 6 صبحش، 6:10 دقیقه نمی‌شود! حتی اگر جمعیت مسجد این سال‌ها کمتر شده باشد و جوان‌ها حالا دوست دارند خودشان ایستگاه صلواتی بزنند و چند تا هیأت و خیمه عزا داشته باشند!

محسن حدادی ‌/‌ روزنامه نگار

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها