در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
صبا 15 ساله از کرمانشاه: ما همه با زندگی معامله میکنیم. با خودمان هم معامله میکنیم و با کسانی که دوستشان داریم هم! اگه نبخشی، نمیبخشم. بدی کنی، بدی میکنم. دروغ بگی، دروغ میگم... همیشه کوچک میمانیم؛ بدون تجربۀ زندگی بالاتر و آرمانیتر.
هستی 93: درست تو لحظهای که باید یه یادداشت مهم بنویسی یادت میافته جوهر خودکارت رو حروم یادداشتای بیخودی کردی و دیگه خودکارت تموم شده. مثل وقتی که احساست تموم شده و نمیتونی برای اونکه لیاقتش رو داره استفاده کنی. کاش یادمون باشه جوهر احساسمون رو برای هر کسی حروم نکنیم. باید به کسی محبت کنیم که براش مهمیم.
پس یه لحظه صبر کن من برم به سیبزمینیهای باغچۀ حیاطمون مقادیری محبت کنم برگردم!
مهرداد سارا: [میگن:] «دوری و دوستی»؛ این ضربالمثل قدیمی اما انگار برای من دوری و فراموشی تعبیر شد. دور شدی؛ داری در قلبم کمرنگ میشوی. نگاهت محو میشود. خاطراتت دیگر زنده و پاینده نیست. اینها دروغهاییست که به خودم میگویم تا شاید آرام شوم. از این فاصلهها دوری ولی آتش عشقت هنوز در قلبم شعلهور است.
شادی اکبری: آنقدر که انسانهای خوب انرژی مثبت دارند، مابقی صرفاً هستند؛ وگرنه بود و نبودشان هیچ اثری ندارد... همانند تیغهای گل.
ستاره، 34 ساله از کرمان: خندهام میگیرد از اینکه متنی برای صفحه نفرستادهام و دنبال اسمم میگردم! خندهام میگیرد وقتی میدانم تو مرا فراموش کردهای و من در صندوق ورودی گوشیام دنبال پیامی از تو هستم! تمام زندگیام شده امیدهای توخالی.
زهرا دانشجوی ادبیات: من خیلی وقته خوانندۀ چاردیواریام و یه جعبه دارم که پر شده از دستنوشتههای بچههای قدیمی: جوجه تیغی، نرگس عاشقترین ستاره، و جعفر دردمندی از سلماس (یادش به خیر). کاش بازم بودن.
همهشون هستن که! اولیها سر خونه و زندگی خودشون! جعفر هم یادش و نوشتههاش. غیر از جعفر البته، من یه جعبه اسم دارم از قدیمیهایی که هنوز، هم هستن، هم میخونن، هم مینویسن و نظر میدن. مامانبزرگم بهشون میگه: بچههای قدیمی ماندگار.
شیلا: من چند هفتهس پیام میدم اما دوباره اسمم میره تلگرافخانه. دفعه آخری هم زورم اومد تو تلگرافخانه به جای شیلا نوشتین شهلا. مگه من چه بدی به شما کردم؟
بدی از این بدتر که وقتی پروندهت رو کشیدم بیرون، دیدم کل پیامهایی که به دستم رسیده ازت، دو تا و نصفیه؟! تازه اون نصفه هم در این حد: «من تو یه دفتر روزنامه کار می»! یعنی همون نصفه رو هم غضنفر همراهت یه لقمه چپ کرده و خلاص! آها راستی... نکنه شهلا هم یکی دیگه بوده؟ هوم؟ به هر حال با هر کی که قانون صفحه رو رعایت کنه، هییییچ موشکلی نهرم که هییییچ، هیچی دیگه... همون هییییچ!
رها از کرمان: اگه من رو دوباره تلگرافخونه نمیفرستی خواستم بگم فهمیدهام بیکاری دلتنگی میآورد.
کارت درست! به ابوالمعالی گفتم ثبتش کنه توی «کشفیاتالجدید من التحریرات ابوالمگینس»!
صبا- ج: زندگی جریان دارد. رودها جاری هستند. آفتاب هر روز بر زمین میتاباند. بلبل بیآنکه درنگی بر دیروز و امروزش داشته باشد، آوازش را میخواند. شقایق شکوفا میشود و عشوهگری میکند؛ هرچند زندگیاش کوتاه باشد. اگر امروز هستی زندگی جریان دارد. برای مردمان این سرزمین، این دنیا. فردا را نباشی همه چیز هست، باز هم زندگی جریان دارد. برای آنان که هنوز هستند برای آنان که تازه آمدهاند و برای آنان که دارند میروند، چه باشی یا نباشی، اینان هستند و هستند تا وقتی که دیگر آنان هم نخواهند بود. زندگی بیاعتنا به تویی که میروی و اویی که میآید جریان دارد.
معاااالیییی...! کارمون دراومد؛ اینم ثبتش کن!
سراب سرد از قائمشهر: با تو دیروز سیمایم خوش بود و لحظههایم سرد و امروز به سردی خانهمان. دلواپسی رسیدن به فردا با عطر تو مرا از پا انداخته. دیروز تمام نشده که امروز برای رسیدن، غصههایم نرسیدنهایم را تسبیح میزنم. میدانم و فهمیدم رفتنی از تو نبود و برگشتی هم از تو نیست و مدام سرزنش از من که چرا قدر لحظههای بیتو بودن را ندانستم[...].
حنا، دختری در مزرعه: غروب را خیلی دوست دارم اما دلتنگ میشوم برای روزهایی که هرگز خاطرۀ خوشی از آنها روی قلبم حک نشد. خورشید هر روز طلوع میکند و هر روز غروب و من فقط تظاهر به زندگی میکنم. کاش دست گرمی، قلب یخزده مرا در مشت میگرفت.
عشق سرعت: نمیدانم چرا عاشقانهترین جملات نیمههای شب هنگامی که از درد تنهایی به خود میپیچم، در دهانم جاری میشود ولی شاید اگر بودی تسکینی برایم بودی و این عاشقانهها را به جای آیینه در گوش تو زمزمه میکردم. شاید میماندی... شاید...
باباطاهر میگه: نمیدونی واقعا؟ شبا قبل از خواب یخده کمتر بخور خب!
نادیا از تهران: باز صبح میشود و با کلی شوق و اشتیاق آماده به دیدن میشوم اما یکدفعه تمام خاطرات گذشته جلوی ذهنم ظاهر میشود. خاطراتی که باید از ریشه جدا شود ولی با امید دیدنت یک روز دیگر آبیاری میشود.
محمد دلبند از قزوین: تسلیت، ای قلب من جایی نداری در دلش/ لایق او نیستی بهر غم، درد و دلش/ انتخاب او نبودی ای دل تنهای من/ مرهمی جز اشک و هقهق نیست بر غمهای من/ مهر عشقت او بداد تنها همین مصرع جواب/ هر کسی در این جهان دارد حق انتخاب/ پسری زشت و سیهدل را که میخواهد؟ بگو/ انتخاب او نبودم نیست این تقصیر او/ چهره و اخلاق او دانم که از من سرتر است/ من کجا و او کجا صد بار از من بهتر است/ نای هقهق در گلویم نیست دیگر ای خدا/ ای خدا مرگم رسان تا کی غم بیانتها؟
من: میخوام زندگیم مثل یک جامدادی باشه، با پاککنش تجربههای تلخ گذشتهم رو پاک کنم، با مدادتراشش ریشههای بد زندگیم رو بتراشم. با خودکارها و مدادهای رنگارنگش زیر نکات مهم زندگیم خط بکشم و با خطکشش راه راست رو طی کنم.
هانیه از اهواز: 1-رفتی که سپاری دل ما را به خموشی/ آتش به خودش گیرد و بیگفت و خروشی/ دستی که نمانده بتکانی، همه رو شد/ دانستم از این طاقت کم خانه به دوشی/ هر آنکه گذارش به تو باشد دل خود را/ از کیسه برون آری و بیچانه فروشی/ صد حرف نگفته به دلت ماند و نگفتی/ از بیم خطایی که ندانی و بپوشی/ [...]/ پیدا نشده آن نخ و سوزن که تواند/ آیندۀ ما را بدهد وصله و جوشی/ آهی به دل من چو نداند که از این پس/ سوزانده شود تا که بجنبد سر و گوشی. 2-بلایی بر سرت آورده این دل/ که میگویی فریبت داده این دل؟/ خطایش گرچه عاشق گشتنش بود/ گناهی بیش از این ناکرده این دل.
هستی بارانی: روزگاری تو ز من پرسیدی آرزویت چیست ای مرغ چمن. من به تو خندیدم. من نگفتم که تویی راحتیِ خواب شبم. من نگفتم که بیا بنشین بر باور من. من نگفتم که تویی آه شبم[...].
ک.ن: خواستم تست بزنم تا ببینم اگه متنهای آدمای سابقهدار هم میچاپی بعد از این برات مطلب بفرستم. آخه بعد از 18 ماه دارم چاردیواری رو بیرون ندامتگاه میخوانم و میتانم برات مسیج بفرستم.
من به متنی که ارسال میشه نگاه میکنم نه به شخصی که ارسال میکنه.
نیکو محسنپور: الان تو اتوبوسم به مقصد کرج. شهر بزرگ رو دوس ندارم. از آدمای همیشه خسته و سردرگم کلانشهرا خوشم نمیاد. خانوادهم قبلتر رفتهن، الان هم اومدن من رو ببرن! باید دو تیکه بشم؟ نصفی شهر خودم نصفی خانواده؟ دلم برای تکتک آجرای دیوارای کوچه و خیابون کوهدشت تنگ میشه، چه برسه به آدماش، حال و هواش! اصلا میدونی چیه؟ من فقط تو هوای کوهدشت میتونم نفس بکشم. حس یه تبعیدی رو دارم! یه دفعه زد به سرشون و منم که هیچ! میدونم در برابر بقیه چیزا مسخرهس که واسهش ناراحت بشم ولی خب، دلم تنگ میشه.
شهلا از مراغه: کجا ایستادهام؟ کجایم؟! انگار گم شدهام، عجیب است، همه هستند، همۀ آشناهایم، ولی این من، من نیست! کجایم؟ حس غریبی دارم. دلم دو چیز فریاد میزند. بمان، همین جا، در سکوت و گمشدگی. بمان [تا] پیدا شوی در آرامش.
منیره مرادی فرسا از همدان: پیلۀ تنهایی را شکافتم وقتی تنها در کلبۀ ادراک به سراغم رفتی. من عشق را شکوفا کردم وقتی ریسمان یادت به چاه نومیدیام رسید. من نترسیدم از نقشی که زندگی به من سپرد. مهر باطل نخوردم وقتی خاکستری شدم. ذهنم را با خیالت خطخطی کردم، گویا تنها مأوای وجودم بود. بیشوق پرواز کردم، بیذوق سراییدم، کمطاقت بودم و نرسیدم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: