خاطره‌ای از محمد شهریاری، سرپرست دادسرای ویژه قتل تهران

فقط به خاطر سوء‌تفاهم

بررسی پرونده‌های جنایی نشان می‌دهد همه قتل‌ها با انگیره و نقشه قبلی صورت نمی‌گیرد و گاهی یک اشتباه یا سوءتفاهم که ناشی از پایین بودن آستانه تحمل است، جنایت را رقم می‌زند مانند قتل پسری جوان که به من گزارش شد.
کد خبر: ۷۱۸۱۹۵

درست به یاد دارم ظهر روز حادثه در محل کارم در حال تحقیق از متهمی بودم که تلفن همراه قتل به صدا درآمد. آن سوی خط مردی خودش را مامور کلانتری جنت‌آباد معرفی کرد و گفت پسر جوانی به نام شهروز که چند روز قبل در درگیری زخمی شده بود در بیمارستان فوت شده است. با اعلام این خبر بلافاصله عازم محل حادثه شدم و از کارآگاهان جنایی هم خواستم در محل به من ملحق شوند. در نخستین بررسی‌ها دریافتم مقتول بامداد چهار روز قبل جلوی خانه‌شان توسط مرد جوانی هدف ضربه چاقو قرار گرفته است.

پدر مقتول گفت: «پسرم شهروز بیست و یک سال داشت و دانشجو بود. شب حادثه داخل خانه نشسته بودم که پسرم زنگ خانه را زد و گفت پسر جوانی قصد دارد ماشین سمند ما را سرقت کند. او از من خواست بلافاصله با پلیس تماس بگیرم. من بسرعت خودم را به جلوی در رساندم و با صحنه هولناکی روبه‌رو شدم. پسرم در حالی که توان حرف زدن نداشت غرق در خون نقش بر زمین بود. در حالی‌که از ترس شوکه شده بودم شهروز را با کمک همسایه‌ها به بیمارستان رساندم. پسرم میان راه با کلمات بریده گفت پسر جوانی در اطراف ماشین ما پرسه می‌زد و با تلفن همراهش درباره سمند با یکی از دوستانش صحبت می‌کرد. پسرم گفت وقتی از او خواستم از ماشین ما دور شود با چاقو ضربه‌ای به گردنم زد و بعد سوار بر خودروی شاسی بلندی از محل گریخت.»

بعد از پرس‌وجو از پدر مقتول برای تحقیقات بیشتر به محل حادثه رفتم. یکی از اهالی محل اطلاعات خوبی درباره عامل حادثه به من داد. او گفت: «در مغازه‌ام نشسته بودم که صدای درگیری از خیابان به گوشم رسید. وقتی بیرون آمدم دو پسر جوان را در حال درگیری دیدم. لحظاتی بعد مقتول خونین روی زمین افتاد و قاتل بسرعت سوار ماشین سوزوکی ویتارا سفیدی شد و فرار کرد.»

شاهدان دیگر حادثه هم حرف‌های مرد مغازه‌دار را تائید کردند و همگی گفتند قاتل مردی ویتاراسوار بود. در همان تحقیقات اولیه مطمئن شدم در یک قدمی قاتل هستم و او را به زودی دستگیر خواهم کرد. بنابراین تصمیم گرفتم محل حادثه را به صورت کامل بررسی و تمامی دوربین‌های مداربسته محله را شناسایی کنم. یقین داشتم دوربین‌های مداربسته شماره پلاک خودروی متهم را شکار کرده‌اند. خوشبختانه با کمی بررسی متوجه دو بانک در نزدیکی محل حادثه شدم که معلوم شد هر دو بانک مجهز به سیستم دوربین مداربسته هستند. بعد فیلم هر دو دوربین را گرفتم و بسرعت بررسی کردم. درست حدس زده بودم دوربین شماره پلاک خودروی سوزوکی را ثبت کرده بود. صاحب شماره پلاک اهل شهرستان اصفهان بود، به همین دلیل قبل از هر گونه اقدامی تصمیم گرفتم درباره صاحب این پلاک بیشتر تحقیق کنم. تحقیقات بعدی نشان داد صاحب خودرو مرد جوان پولداری است که روز حادثه با خودرویش به تهران آمده بود. سرانجام سه روز بعد از فوت شهروز به ماموران اداره آگاهی نیابت قضایی دادم و ماموران متهم را در شهرستان اصفهان دستگیر و به تهران منتقل کردند. متهم در تهران به قتل شهروز اعتراف کرد. وی که مدعی بود اصلا قصد نداشت سمند را سرقت کند و شهروز را به قتل برساند، گفت: «برادر کوچکم مدتی قبل به یکی از کشورهای همسایه رفته بود. او قرار بود با هواپیما به ایران برگردد به همین علت تصمیم گرفتم با ماشینم در فرودگاه امام خمینی به استقبالش بروم. صبح او را در فرودگاه سوار ماشینم کردم و تصمیم گرفتیم قبل از این که به اصفهان برگردیم در تهران کمی گردش کنیم. به همین دلیل بعد از کمی گشت و گذار برای تفریح به برج میلاد رفتیم.»

متهم به قتل ادامه داد: «من خیابان‌های تهران را نمی‌شناختم و نیمه‌های شب حادثه هنگام برگشتن به اصفهان به طور اتفاقی از منطقه‌ای در غرب تهران سردرآوردیم تا این که برای گرفتن سیگار و خرید مقدار خوراکی ماشینم را نزدیکی سوپرمارکتی کنار خیابان پارک کردم. وقتی از ماشین پیاده شدم یکی از دوستان به نام صمد با تلفن همراهم تماس گرفت. من به ماشین سمندی تکیه داده بودم و با لهجه محلی با صمد در حال حرف زدن بودم که مقتول به من نزدیک شد و تصور کرد درباره سرقت ماشین سمندشان با دوستم حرف می‌زنم. من به او گفتم که احتیاجی به ماشین سمند ندارم و وضع مالی‌ام خوب است، اما او باور نکرد تا این که با هم درگیر شدیم. وقتی درگیری ما بالا گرفت با چاقویی که همراه داشتم ضربه‌ای به او زدم و از محل گریختم.»

متهم در پایان با اظهار پشیمانی گفت: «کاش عصبانیتم را کنترل می‌کردم.»

به هر حال این پرونده هم با دستگیری و اعتراف متهم در دادسرا بسته و به دادگاه ارسال شد، اما ای کاش افراد قبل از این که در درگیری‌ها دست به چاقو ببرند کمی هم درباره عاقبت آن فکر کنند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها