از روزهای رفته!

از پیچ کوچه که رد می شوم ، رفتگر محله رو به رویم سبز می شود. برای آخرین بار جارویش را روی زمین می کشد و راه می افتد. او می رود و من باخودم فکرمی کنم آنان که روزی همه دلخوشی شان شنیدن یک خسته نباشید
کد خبر: ۷۱۲۱۷
از رهگذران یا نوشیدن یک استکان چای از منزل یکی از اهالی محل بود، امروزه نه تنها باید بیشتر سختی بکشند (گسترش شهرنشینی ، افزایش جمعیت و رشد آپارتمان نشینی ، شلوغی و... باعث این سختی است) بلکه دیگر خبری از آن خسته نباشیدها و استکان های چای و گهگاه بشقاب های غذا نیست.
باید گفت موقعیت به وجود آمده در باورها و ارزش های اخلاقی افراد در سطوح مختلف اجتماع تاثیرگذارده و بسیاری یا اگر خوش بین باشیم ، قسمتی از آنها را تغییر داده است . ادب و احترام به صاحبان مشاغل سخت و طاقت فرسای جامعه ، یکی از ارزشهای اخلاقی از دست رفته است.
در طول یک روز هر یک از ما ممکن است بارها و بارها با کارگران خدمات شهری یا رفتگران شهرداری که مشغول کار هستند، روبه رو شویم ، اما... باید به این نکته توجه داشت که این تغییرات پیش و بیش از این که خواست یک فرد باشد، شرایطی است که بر او تحمیل می شود. با این سرعت و شتابی که زندگی به خود گرفته است ، فرصتی برای سلام و خسته نباشید گفتن باقی نمانده است.
به علاوه پس از 8ساعت کار و تلاش روزانه ، دیگر حوصله و توان انجام بسیاری از نیکی ها وجود ندارد. به این ترتیب ، به شکلی پنهانی و آرام ، شکافی در ساخت شخصیتی هر فرد به وجود می آید: آنچه او می خواهد و دوست دارد انجام دهد و آنچه انجام می دهد که در تقابل با باورهای اخلاقی خود و جامعه اش است.
در خود فرورفتگی ها و سرخوردگی ها آرام آرام آغاز می شوند. فرد به درون خود پناه می برد یا به عکس ، پرخاشگر و ستیزه جو می شود. به جای ادب و احترام به دیگران ، بی حرمتی و بی ادبی را در دستور کار خود قرار می دهد. آرامش خود را از دست می دهد.
به این در و آن در می زند تا آن را بازیابد. زمان می گذرد و خاطرات روزهای خوش ، در خاطرش کمرنگ می شود تا این که نوستالژی (غم غربت) گریبانگیرش می شود. می کوشد برای بازیابی از دست رفته هایش ، دستاوردهایش را از بین ببرد و به همان شرایط پیشین باز گردد. این امر در کلیت جامعه میسر نمی شود.
سرانجام او از اینجا مانده و از آنجا رانده ، گرفتار هزار درد درون ، در جهانی تهی از معنا و پشتوانه عاطفی رها می شود. پشتوانه ای که حتی می تواند یک خسته نباشید گفتن به یک رفتگر باشد!
اینها همه آن چیزهایی است که امروزه در اطراف ما قابل رویت است. حاصل این عصر و دوران ، شخصیت هایی شده است نابسامان و در هم ریخته.
کسانی که دیگر توانایی درک محیط اطراف خود را ندارند و آنهایی را که در مشاغل سخت و طاقت فرسا، در سرما و گرما، برای راحتی شان تلاش می کنند. به فراموشی می سپارند. در این رهگذر آنان که شریف ترند، زودتر فراموش می شوند! سالهای نوجوانی ، وقتی عصرها برای بازی بیرون می زدیم ، آن زمان که هنوز گرمای هوا توی کوچه بود، رفتگر محل مان جاروی بلندش را روی زمین می کشید و صدای جارو، مثل موسیقی ای آرامبخش تا چند کوچه آن طرف تر، پخش می شد.
ما می دویدیم و همان طور بدوبدو، سلام می کردیم و خسته نباشید می گفتیم.
می رفتیم و صدای «سلام» و «زنده باشی جانم» رفتگرمان بدرقه راهمان می شد. بدرقه مان می کرد تا این روزهای غریب که خودش نیست که ببیندشان. خوش به حالش که این روزها را نمی بیند!

رضا حاجی حسینی
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها