پیام‌های کوتاه

دلنوشته، خاطره، متن ادبی، نظرت دربارة نوشته‌های بروبچ، هر چی رو از مخچۀ خودت دراومده یا به pasukhgoo در gmail.com ایمیل کن، یا بفرست به نشونی پُستی صفحه، یا پیامک کن به شماره‌ای که صفحة آخر چاردیواری چاپ شده (دقت کن نوشته خودت باشه، چون اگه تو سرچ خودم متوجه شم کسی متنی رو کپی کرده و با تغییراتی فرستاده، یا بعد از چاپ یکی بیاد بگه فلانی نوشته‌ش کپی بود، این سندش، اینم مدرکش... گله نکنی که چرا اسمم همه‌ش تو تلگرافخونه‌س... گفته بااااشم! حوااااست بااااشه!)
کد خبر: ۷۱۲۱۵۸

زنگوله چوبی: خودکار، این عضو بی‌صدای زندگی‌ام که به جای من فریاد می‌زند؛ فریادهایی از جنس جوهر؛ جوهری که لغت به لغت فریادهایم را روی کاغذ جاری می‌کند. ولی دفترم هم طاقت بیچارگی‌ام را ندارد. کسی نیست صدایم را بشنود؟ آری زمانه این‌قدر فراموشکار شده است.

پونه: واقعاً متن بخش بروبچه‌ها کجاش طنز داره؟ همه‌ش غم می‌باره ازش!

هووووم؟ خودت داری می‌گی «بخش بروبچه‌ها»ها! نه مثلا «بخش طنز». من گفتم برا مطالب طنز پارتی‌بازی می‌کنم، خودم هم که آدم طناز یا طنزپردازی نیستم؛ شما بگو واسه خالی نبودن عریضه اصلاً (دیگه از این بالاتر؟!) گهگاه یه شوخی و مزاحی هم با بروبچ می‌کنم. بروبچه‌ها رو یه صفحه‌ای در نظر بگیر که ملت حرفاشون رو در قالب دلنوشته، متن ادبی، شعر، حرف عادی یا هر چی به اطلاع همدیگه می‌رسونن. ظاهراً آمار هم که می‌گه ما ایرانیا رتبه همچی درخشانی توی غم و غصه داریم! پس دیگه چی؟ تو طنز بنویس (حاصل فکر خودت)، منم مزاح می‌کنم، دو نفری بریم به جنگ شونصد میلیون جمعیت غمگین! حلّه؟

فری شیطون: در جواب «عشق سرعت» باید بگم لابد از اون دسته آدمایی هستی که دل و زبونشون یکی نیست. کاش مرام و معرفت رو از اون‌که نرفته دلش هوای برگشتن داره یاد بگیری. در اون صورت می‌فهمیدی گاهی وقتا لازم می‌شه آدم درنگ کنه. شاید همین تأمل باعث برگشتن بشه. از کجا معلوم؟ شاید نیمۀ گمشده‌ت همین باشه. اگه من بودم ترمز می‌کردم و منتظر اول هفته می‌شدم.

سوسو از قائمشهر: وقتی پاسخگو جواب نمی‌نویسه این صفحه عین کتابخونۀ خاکخورده‌س؛ بدون روح.

خب خوبه که! دوس داشتی شبا که ما می‌خواااابیم، آقا پلیسه با روح بیاد به خوابت؟! نه... دوس داشتی؟!

هدیه از قم: خواستم بگم خوب بودن هیچ خرجی نداره و هیچ پولی نمی‌خواد و این‌که همه به دنبال خوشبختی‌اند ولی نمی‌دونند خوشبختی توی ذهنشونه[...].

منیره مرادی فرسا از همدان: خاطرات سرد بارون می‌چکه از توی ناودون/ شاخه رز قرمز بختت خشک شده میون گلدون/ خونه بی‌تو سرد و تاریک، بی‌تو تنها سوت و کوره/ لحظه‌های غم‌گرفته لبریز از حس غروره/ باز من و سیاهی شب، آخه ماه من کجا رفت/ اونی که ماهُ به من داد، نکنه که بی‌حوا رفت/ می‌زنه چنگ توی دفتر خاطرات اون قدیما/ خودکار مشکی عشقت روی میز خشک شده اما.

نگین جوزدانی از تهران: گاه حرفهای عقلم را خوب می‌فهمم اما چه می‌شود کرد، این دلِ بخت‌برگشته دلش به نفهمی‌هایش خوش است. اگر این را هم نداشته باشد...!

نیلوفر: [بعضی از] ما آدمها همیشه از همه چیز و همه کس طلبکاریم. همیشه هم حق به جانب! جالب این‌که از تمام خدمتها و لطفهای دیگران گله‌مندیم! نمی‌دونم کی ما این همه محبت خرج کردیم که طلبمون تمومی نداره.

ابوالمعالی سر از جبین به در کردی، چشم در چشم مریدان انداختی و یک کلام بر زبان جاری ساختی که: «همینو بگو»! روایت کنند مریدان جملگی با خاک یکسان گشتندی! تمَّت!

نرگس صفری: 1-من و تو نه وجه اشتراکی داشتیم، نه حرف مشترکی. 2-خودخواه نیستم، تو را می‌خواهم. 3-حسودیم می‌شه به آب دریا وقتی اسمت رو با خودش می‌بره.

نسترن از زنجان: من فقط از متنای امید تعریف کردم! چیزی نگفتم که فرستادیم تلگرافخونه!

دیگه دلیل و علت از این محکمتر؟! خوبه خودتم بر دلایل امر، واقفی!

عشق سرعت: یادمه تا کلاس سوم ابتدایی نمی‌تونستم مصطفی رو درست بنویسم. همیشه می‌نوشتم مستفا! نمی‌دونی چه حالی می‌ده شرط پارک بردن بچه‌های فامیل این باشه که بتونن مصطفی رو [درست] بنویسن! اگه نتونستن باید تا ما از پارک برمی‌گردیم یه صفحه مشق بنویسن وگرنه سری بعدی از پارک خبری نیس!

مامان‌بزرگم اومده می‌گه: ننه جووون حالا که فکر می‌کنم می‌بینم اون بچه‌های فامیل عجب شانسی آوردن و خودشون خبر ندارن! باز خوبه اسمهایی مثل استانیسلاوسکی پتروشفسکی توی سجلدای ثبت احوالمون راه پیدا نکردن، وگرنه گمونم بیچاره‌ها حق رفتن به اتاق بغلی رو هم از دس می‌دادن! از اون ورم شهرداری می‌اومد یه «ئینگ!» می‌نوشت جلو اسم پارکها و تبدیلشون می‌کرد به پارکینگ! ظلم و ستم تا به کجاااا؟! کودک‌آزار! بازی‌کننده با روان و اعصاب خردسالان!

روزبه از لاهیجان: خدمت خواهرم، مژگان 84، با اثبات نظریه شما موافقم. واقعاً مسأله اینه که ما بهنگام احساس رو با تعقل تکمیل کنیم. تقدم و تأخرش خیلی توفیر نداره. این پاسی رو ولش! این‌جور وقتا واس ما می‌شه شلمان توی بامزی! می‌شه نفر پنجم گالیور... سرلوحۀ عالم معانی عشق است.

شاکی عشق: شب مال آدمای بی‌کس و تنهاست. مال کسانی که آرزو ندارند، هیچی براشون مهم نیست. برو بیرون، این‌جا جای تو نیست. تو مال روز و آرزوهاشی. برو بیرون. امشب می خوام تا صبح بیدار باشم.

محمد 21 از شهریار: [...]این شعر داره بهمون می‌گه که هر چی زودتر دست از کارای بدمون برداریم چون از آینده خودمون خبری نداریم و ممکنه دیر بشه و وقتش رو نداشته باشیم. منم بهت پیشنهاد می‌کنم که زود خودت رو معرفی کنی. بالاخره آدمیزادیم دیگه... مگه نه؟!

هه‌هه‌هه! به چه ترفندهایی هم متوسل می‌شن! غصه نخور؛ من جایی زندگی می‌کنم که همۀ هول‌زدن‌ها می‌مونه واسه بعد از مرگ! پس چی شد؟ از دیر شدن کسی رو نترسون که در زنده بودن فرق زیادی رو واسه‌ش نمی‌شه متصور شد!

فریده: خواستم یک سوال از بروبچ بپرسم. اگه شما تو زندگیتون موفقیت بزرگی به خاطر تلاشتون نصیبتون بشه و بعدش دوست صمیمیتون با شکست مواجه بشه و رفتارش بکلی باهاتون تغییر کنه و شما رو تخریب کنه باهاش چطور رفتار می‌کنید؟

من که متوجه می‌شم از «دوستی» فقط اسمش رو داشته و می‌گم چه خوب شناختمش... و کات!

مهرداد سارا: بیشتر از فرهاد و ماندگارتر از بیستون توی قلبم یادگاری هک کردی. اون‌قدر که دیگه جایی برای خودم نمونده. لااقل خودت بمون کنارم.

تمنّا از تبریز: سالها پیش پسر خاله‌م یه هندونه خریده بود که با آقاجونم خوردنش. آقاجون بعد از خوردن گفت: «شوره»! هندونۀ شور خوردی تا حالا؟!

9+1 قانون طلایی برای ارسال متن

* 1-از نوجوون تا پیر، هر کسی می‌تونه متنی بنویسه و برای صفحه بفرسته. 2-متنش باید حاصل فکر و قلم و تلاش خودش باشه. 3-پیامکهای باحالی که به دستت می‌رسن، شعر و نوشته‌هایی که قبلاً توی وبلاگ خودت یا دیگران، کتابا و نشریات منتشر شده رو نفرست؛ اسمت می‌ره توی لیست سیاه! 4-دقت کن آخر ایمیل، نامه، بخصوص پیامکت یه اسمی (واقعی یا مستعار) یا شهری رو هم بنویسی که فردا نگی چرا اسمم چاپ نشد. 5-مطالب بی‌نام، اسامی خارجی و نامفهوم (یا به قول مسئولان: مورددار!)، همممه‌شون می‌شن: «بدون نام». 6-جا کمه، خیلیهام توی نوبت؛ دقت کن: یکی دو ماه (نااااقاااابل!) صبر داشته باش تا نوبتت بشه. 7-بیشتر از 100 کلمه ننویس؛ مجبورم کوتاهش کنم. 8-اصاً خوش دارم برای مطالب طنز پارتی‌بازی کنم، حرفیه؟! (دسسس‌تِتُ بن‌دااااز... دِ... یقه؟ یقه؟!) 9-پارتی نداری؟ یه چی بگو به درد دیگران بخوره که آخرش نگیم: «خب حالا منظـــــور؟» هواتُ دارم! (آم‌مـــاااا... زمینش با من نیستاااا!) 10-پس باز که واستادی داری من رو نگاه می‌کنی؟ چیه دیگه؟ منتظر چی‌ئی؟ خب همینا دیگه! سرت رو بنداز رو ورقه خودت، بنویس ببینم آخرای شهریور، شیر می‌شی یا روباه!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها