شب حادثه ماموران کلانتری 150 تهرانسر مرگ مرد میانسالی را در آتشسوزی مغازهاش به من خبر دادند. خودم را بسرعت با خودروی بررسی صحنه جرم به مغازه دو طبقه در کیلومتر 7 جاده قدیم رساندم. وقتی به محل رسیدم، مامور پلیسی جلو آمد و گزارش داد آتشنشانان آتش را خاموش کردهاند و جسد مرد چهل و پنج ساله که مهدی نام داشت در طبقه دوم رها شده است. بعد از بررسی طبقه اول، سراغ جسد در طبقه دوم رفتم. خیلی زود متوجه شدم مهدی به مصرف شیشه اعتیاد داشت و شبها در اتاقک بالای مغازه میخوابید. در همان اوضاع و احوال که مشغول تحقیق بودم، تیم پزشکی مرگ مهدی را مرموز اعلام کرد و احتمال داد وی قبل از آتشسوزی براثر ضربات شیء سختی به سرش به قتل رسیده باشد. از سوی دیگر معلوم شد پس از حادثه، خودروی سمند مهدی هم به سرقت رفته است. بنابراین احتمال اینکه عامل یا عاملان جنایت با انگیزه سرقت یا در جریان خرید و فروش مواد مخدر مقتول را به قتل رسانده و مغازه را با هدف فریب پلیس آتش زدهاند، برای من قوت گرفت. پس از آن دستور دادم جسد به پزشکی قانونی منتقل شود و از ماموران خواستم تماسهای مقتول را بررسی و نتیجه را گزارش کنند.
هنگام بررسی تماسهای مقتول به زن جوانی به نام مرجان برخوردم و او را بهعنوان مظنون بازداشت کردم. مرجان ارتباط با مقتول را قبول اما ادعا کرد مدتی است رابطهاش را با مهدی قطع کرده است. مرجان در ادامه با معرفی زن جوان دیگری به نام مینا که با مقتول ارتباط داشت، سرنخ خوبی از عاملان حادثه در اختیار من قرار داد. او گفت یکی از دوستانش به نام مینا معتاد به شیشه است و مدتی با مقتول ارتباط داشت. مرجان گفت: بعد از حادثه مینا به من گفت اگر کسی سراغش را گرفت، بگویم خبری ندارم. قرار بود مینا بهخاطر پنهان کردن ارتباط او با مهدی، 12 میلیون تومان به من بدهد.
بعد از بازجویی از مرجان بلافاصله دستور شناسایی و بازداشت مینا را صادر کردم. در شعبه مشغول بازجویی از مینا بودم و او مدعی بود از سرنوشت مهدی بیخبر است که مرد جوانی به نام رامین وارد شعبه شد. او گفت مینا زن صیغهایاش است و وقتی متوجه دستگیری او شده برای کمک به دادسرا آمده است.
بعد از تحقیق متوجه تناقضگویی در حرفهای این مرد شدم. حسی به من گفت رامین همان قطعه گمشده این پازل است. او را در شعبه بازداشت و از وی تحقیق کردم تا اینکه در همان جلسه به قتل مهدی اعتراف کرد.
رامین گفت: من مدیر یک آموزشکاه زبان انگلیسی هستم. چندی پیش در حالیکه همسرم را طلاق داده بودم، با مینا آشنا شدم. بعد از اینکه او را صیغه کردم، متوجه شدم وی به خاطر اعتیاد به شیشه با مردی به نام مهدی رابطه دارد. به همین دلیل شب حادثه با مینا و دو نفر از دوستانم به نامهای علیرضا بیست و پنج ساله و فرزاد بیست و چهار ساله سراغ مقتول رفتیم. ما با خودمان اسلحه، دستبند و شوکر داشتیم. وقتی وارد مغازه مقتول شدیم، فکر کرد ما پلیس هستیم و در برابر ما مقاومت نکرد. ابتدا نایلون مشکی روی سرش کشیدیم و او را به طبقه بالای مغازهاش بردیم و با جسم سختی به سرش زدیم و او را به قتل رساندیم. سپس برای از بین بردن آثار جنایت و فریب پلیس سعی کردیم حادثه را آتشسوزی جلوه دهیم. به همین دلیل با باز کردن شیر دو کپسول گاز آنجا را به آتش کشیدیم و با ماشین مقتول فرار کردیم.
بعد از اعتراف قاتل، یکی از متهمان فراری به نام علیرضا را دستگیر کردیم. چند روز بعد در حالی که از علیرضا در شعبه تحقیق میکردم، پسر جوانی به محل کارم آمد و خودش را برادر علیرضا معرفی کرد. او گفت میخواهد با برادرش ملاقات کند. به حرفها و رفتارش مشکوک شدم و او را هم در شعبه بازداشت کردم. در بازجوییها متوجه شدم پسر جوان همان متهم فراری به نام فرزاد است که با پای خودش به دادسرا آمده است. هر دو متهم وقتی با هم روبهرو شدند، در همان جلسه به همدستی در جنایت اعتراف کردند.
فرزاد گفت: من و علیرضا بهعنوان راننده سرویس دانشآموزان درآموزشگاه زبان انگلیسی کار میکردیم. رامین زن صیغهای به نام مینا دارد که متوجه شده بود از مردی به نام مهدی مواد میخرد. رامین مدتی قبل از من خواست تا سلاح و لوازم پلیسی را از یکی از شهرهای غربی کشور برایش بخرم و به تهران بیاورم. من هم این کار را کردم. شب حادثه او ما را گول زد و گفت قصد ترساندن مهدی را دارد اما وقتی به مغازهاش رفتیم، او مهدی را کشت و ما هم آنجا را آتش زدیم.
عاملان حادثه اینچنین دستگیر شدند و به جرم خود اعتراف کردند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم