خیلی سخت و در ناامیدی مطلق گذشت. این شرایط واقعا عذابآور است. با این که مادرم خیلی به من امیدواری میداد، اما میدانستم هر لحظه ممکن است حکم اجرا شود چون در بند اعدامیها خیلیها بودند که رفتند و نیامدند. خیلیها هم رفتند، اما با بخشش برگشتند. با توجه به شناختی که از اولیایدم داشتم، فکر نمیکردم رضایت بدهند.
مقتول چه نسبتی با تو داشت؟
پسرخالهام بود. ما مثل دو برادر بودیم، با هم بزرگ شدیم و با هم کار پیدا کردیم، حتی با هم مهاجرت کردیم و به تهران آمدیم.
چرا تهران، مگر در شهرخودتان کار نبود؟
هر جوانی دوست دارد زندگی خوبی داشته باشد. ما هم با تعریفهایی که شنیده بودیم فکر میکردیم، در تهران میتوانیم خوشبختتر باشیم. منصفانه نیست اگر بگویم تهران شهرخوبی نیست اتفاقا از ما خوب پذیرایی شد. مردم خوبی دارد، اما من بدشانسی آوردم و به یک قاتل تبدیل شدم.
اگر رابطه تو و پسرخالهات تا این حد خوب بود، چرا او را کشتی؟
دعوا از یک شوخی شروع شد. ما داشتیم با هم شوخی میکردیم که عصبانی شدم. البته حمید شوخی را شروع کرد. به او گفتم بس است، دیگر حوصلهام سر رفت، اما توجهی نکرد و من هم عصبانی شدم و او را زدم. طوری که فوت شد.
مگر چطور با تو شوخی میکرد که تا این حد عصبانی شدی؟
داشتم در آشپزخانه غذا میپختم. ما با هم زندگی میکردیم و کسی نبود کارهایمان را انجام بدهد. حمید مگسکش را مرتب به سمت من پرت میکرد. به او گفتم شوخی بس است، دیگر این کار را نکن حتی دو بار گفتم از دستت عصبانی میشوم، اما توجهی نکرد و با مگسکش مرا میزد و من هم عصبانی شدم و او را زدم.
تو او را با چه وسیلهای زدی؟
با چوب او را زدم. یک ضربه هم بیشتر نزدم. ظاهرا ضربه خیلی محکم بود که این اتفاق افتاد.
علت مرگ چه بود؟
ضربه مغزی.گفتند ضربهای که زدهای باعث شکستگی جمجمه و ضربه مغزی او شده است.
بعد از وارد کردن ضربه چه اتفاقی افتاد؟
ضربه را که زدم، حمید روی زمین افتاد. اول فکر کردم چیزی نشده و خودش را به بیهوشی زده است اما بعد که دیدم بلند نمیشود، او را به بیمارستان رساندم که گفتند فوت شده است.
موضوع را چطور به خانواده مقتول خبر دادی و آنها چه واکنشی نشان دادند؟
در بیمارستان دستگیر شدم و از طریق یکی از آشنایان به خانواده خودم و خالهام خبر دادم که حمید فوت شده است. اول گفتم تصادف بوده، اما بعد واقعیت مشخص شد. خالهام خیلی عصبانی شده بود. مادرم هم خیلی ناراحت بود. خلاصه این که اولش همه مرا طرد کردند، اما بعد پدر و مادرم کمکم کردند بتوانم از این وضع نجات یابم.
خاله و شوهرخالهات خیلی ناراحت بودند و در دادگاه هم درخواست قصاص کردند. چطور شد نظرشان را تغییر دادند و تو را بخشیدند؟
اول فکر میکردم رضایت میدهند چون خالهام مرا خیلی دوست داشت، اما او برای من درخواست قصاص کرد و گفت از خون پسرش نمیگذرد. او چند دختر داشت، اما پسرش فقط حمید بود. شش سال سر حرفش ماند و وقتی حکم تائید شد دیگر مطمئن شدم گذشتی در کار نیست، اما خدا را شکر مرا بخشیدند.
گفتی مادرت امیدوار بود، اما تو هیچ امیدی نداشتی.
مادرم میگفت بالاخره خالهام را راضی میکند. او به هیچ وجه راضی نمیشد. دیگر پذیرفته بودم که مرگ در جوانی سرنوشت من است. توبه کردم و از خدا خواستم مرا ببخشد. من همیشه نماز میخواندم و در زندان هم وقت بیشتری داشتم. اتفاقات خوبی در زندان برایم افتاد و کلا زندگیام تغییر کرد.
پس زندان آنقدرها هم که میگویند سخت نیست.
اتفاقا خیلی سخت است، بخصوص وقتی در بند قصاصیها باشی و همان طور که گفتم همیشه عبادت میکردم و به خدا نزدیک بودم، اما سواد نداشتم. در زندان درس خواندم و کمکم توانستم کتاب بخوانم. کتابهای مذهبی و احادیث پیامبر و امامان را میخواندم، این طور بود که راه زندگیام تغییر کرد و یک آدم دیگر شدم.
توضیح بده چطور رضایت گرفتی؟
همان طور که گفتم مادرم خیلی به من امیدواری میداد و میگفت بالاخره خالهام را راضی میکند البته این اواخر خودش هم دیگر ناامید شده بود. بیچاره مادرم در این مدت پیر شد. یک روز پدرم تماس گرفت و گفت شوهرخالهام تصمیم گرفته مصالحه کند. بزرگان فامیل جمع میشدند و در هر مناسبتی به خانه خالهام میرفتند. خلاصه این که توانستند او را راضی کنند. بعد از آن پدرم خانهاش را فروخت و به شوهرخالهام داد، البته خالهام بدون قید و شرط بخشید، اما شوهرش گفت باید خسارت بپردازید.
شش سال از زمانی که زندانی شدی، گذشته است. در آن زمان جوانی بیتجربه بودی. آیا تجربیاتی که در زندان به دست آوردی، میتواند آیندهای بهتر برایت درست کند؟
سختیهای زندان را در هیچ بخش از زندگی نمیتوان تجربه کرد. متاسفانه بهترین سالهای عمرم در بدترین شرایط ممکن گذشت، اما سواد یاد گرفتم.حتی توانستم احادیث بزرگان دین را با دقت بخوانم. فکر میکنم بعد از آزادی از زندان هم زندگیام دیگر مثل سابق نباشد. یاد گرفتم خشمم را کنترل کنم. با تجربه تلخی که دارم، بیشتر مراقب رفتارم خواهم بود. قصد دارم بعد از آزادی اول بر سر مزار پسرخالهام بروم و از او حلالیت بگیرم. البته حالا هم برایش نماز و دعا میخوانم. اگر خالهام قبول کند، به دیدار او هم خواهم رفت.
در این مدت سعی کردی با خالهات تماس تلفنی بگیری؟
بله چند بار تماس گرفتم، اما حاضرنشد با من صحبت کند. البته به او حق میدهم. کاری که کردم قابل جبران نیست، اما از روی عمد نبود. به هر حال پیغام فرستادم و از آنها برای این که مرا بخشیدند، تشکر کردم.
برنامهای برای آیندهات داری؟
اولین برنامهام این است که به خانوادهام رسیدگی و با کار و تلاش، خسارتی را که وارد شده جبران کنم و با پسانداز و وام و قرض، خانهای برای پدرم بخرم.
باز هم میخواهی در تهران کار کنی؟
به شهرمان برمیگردم و همان جا کشاورزی میکنم. کار پرزحمتی است، اما باز هم شهرخودمان است و خانوادهام کنارم هستند. به هر حال اینها نقشه من برای آینده است. باید صبر کنیم و ببینیم خدا چه سرنوشتی برایم رقم زده است. از خدامیخواهم کمکم کند و مرا لحظهای به حال خودم نگذارد و صبر و تحملم را در زندگی بالا ببرد.اگر فرصتی ماند، درس میخوانم و سعی میکنم بچههایم را هم طوری تربیت کنم که در خدمت دین و خدا باشند. پدرم گفته بعد از آزادی کمکم میکند تا ازدواج کنم و زندگی تشکیل بدهم. البته تصمیم گرفتهام اول برای پدر و مادرم خدمت و بعد از ادواج کنم. بعد از ازدواج هم سعی میکنم تا زمانی که پدر و مادرم زنده هستند، درخدمتشان باشم. (ضمیمه تپش)
مریم عفتی
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
عضو دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب در گفتگو با جام جم آنلاین مطرح کرد
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
گفتوگوی عیدانه با نخستین مدالآور نقره زنان ایران در رقابتهای المپیک
رئیس سازمان اورژانس کشور از برنامههای امدادگران در تعطیلات عید میگوید
در گفتوگوی اختصاصی «جامجم» با دکتر محمدجواد ایروانی، عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام بررسی شد