حسن قبل از اینکه ازدواج کند، وارد کار خلاف شد و تاکنون سه بار زندان را تجربه کرده است. او میگوید: 15 سالم بود که تنهایی برای کار از روستایمان به تهران آمدم. قبل از من دو نفر از پسرعموهایم آمده بودند. من هم که مدرسه نمیرفتم، تصمیم به این کار گرفتم و پدرم هم مخالفتی نکرد. پسرعموهایم اتاقی را در قیامدشت کرایه کرده بودند و من هم از آن به بعد با آنها همخانه شدم. اتفاقا برایم کار هم پیدا کردند. در یک کوره آجرپزی که خودشان کار میکردند، من هم مشغول کار شدم. اوایل سرم به کار گرم بود. خیلی سختی میکشیدم، اما تحمل میکردم و کمی از حقوقم را هم برای پدرم میفرستادم بعد از مدتی متوجه اتفاقاتی شدم و کمکم فهمیدم دور و اطرافم پر از خلافکار است و پسرعموهایم هم خلاف میکنند. آنها مواد خرید و فروش میکردند. از این موضوع جا خوردم اما آنها گولم زدند و گفتند کسی تا حالا از کارگری در کورهپزخانه به جایی نرسیده و من هم اگر میخواهم پیشرفت کنم، باید مدتی خلاف کنم تا پولی به دست بیاورم. آنقدر در گوشم خواندند و آنقدر این چیزها را دور و برم دیدم که من هم وارد این کار شدم البته تا قبل از اینکه به سربازی بروم، گیر نیفتادم.
حسن بعد از پایان خدمت سربازی دوباره به قیامدشت بازگشت و باز هم در یک کارگاه آجرپزی مشغول به کار شد اما خیلی زود دوباره خرید و فروش مواد را شروع کرد: حدود یک سال وضع همین طوری بود تا اینکه یک روز وقتی با یکی در سه راه آذری قرار داشتم، گیر افتادم و مرا به زندان فرستادند. پسرعموهایم موضوع را به پدرم اطلاع دادند و او هم راهی تهران شد تا کارهایم را پیگیری کند. بنده خدا اول خیال میکرد به من تهمت زدهاند اما وقتی فهمید همه چیز حقیقت دارد چیزی نمانده بود سکته کند.او مرد سالم و زحمتکشی است و همیشه با کار و تلاش پول درآورده و با نداریها ساخته، برای همین نمیتوانست تحمل کند پسرش کار خلاف میکند.
متهم بعد از آزادی به روستای خودشان بازگشت و پدرش سعی کرد او را نصیحت کند: خیلی با من حرف زد و گفت بهتر است همان جا بمانم و با هم کار کنیم ولی من آرزوهای بزرگی داشتم. نمیخواستم تا آخر عمرم فقیر بمانم باید پولدار میشدم به همین دلیل تصمیم گرفتم دوباره به تهران برگردم البته قول دادم دیگر کار خلاف نکنم. او هم به من اعتماد کرد ولی نتوانستم به قول خودم وفادار بمانم و همان وسوسه قبلی دوباره به جانم افتاد و باز هم همان کار سابق را شروع کردم.
حسن میگوید: تا به حال سه دفعه زندانی شدهام و این بار چهارم است که گیر میافتم.یک سال قبل ازدواج کردم. خانواده همسرم از وضع زندگی من خبر داشتند و پدرزنم هم معتاد است و خودم به او جنس میدادم. میدانم زنم دوست نداشت با من ازدواج کند و از سر ناچاری موافقت کرد او از من قول گرفته بود کاری نکنم که به زندان بیفتم چون پدر خودش هم سابقهدار است و از این موضوع خاطرات بدی دارد. من این بار هم نتوانستم سر قولم بمانم. دو دفعه اول به خاطر آرزوهای بزرگی که در سر داشتم خلاف کردم اما بعد از آن موادفروشی برایم به عادت تبدیل شد. دیگر خیلی مرا با این عنوان میشناسند و این طوری رویم حساب میکنند. اصلا نمیتوانستم راه دیگری بروم. به قول معروف پیشانیسفید شدهام...
متهم در پایان حرفهایش میگوید: پدر و مادرم را از خودم ناامید کردم مدتهاست خواهر و برادرانم را ندیدهام. آنها حتی در مراسم ازدواجم هم نبودند. از همه ریشههای خودم جدا شدهام. پدرم همیشه میگفت خانواده ریشه آدم است و باید آن را محکم نگه دارد اما من معنی حرفش را نفهمیدم حالا خیلی احساس تنهایی میکنم. ای کاش هیچ وقت وارد راهی نمیشدم که نتوانم از آن بیرون بیایم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم