سال‌ها تلاش برای جبران یک تصادف

دیگر زیر منت مردم نیستم

مهرداد ـ م، مردی پنجاه ساله است که در سی سالگی به زندان افتاد. او مرتکب جرم عمد نشده بلکه با موتور با مردی مسن تصادف کرده و باعث مرگ او شده است.
کد خبر: ۶۸۵۵۷۳

او می‌گوید: «هنوز خواب آن صحنه را می‌بینم. واقعا وحشتناک بود. من در کارگاهی در حاشیه تهران کار می‌کردم. آن شب کارم طول کشیده بود و داشتم با سرعت به طرف تهران می‌آمدم. در آن تاریکی اصلا پیرمرد را ندیدم. خودم هم در آن تصادف زخمی شدم و پایم از دو جا شکست.»

مهرداد بعد از آن حادثه به زندان افتاد. او می‌گوید: «شرایط من با خیلی‌ها فرق داشت. اول این ‌که مجرم نبودم، فقط بی‌احتیاطی کرده بودم. دوم این‌که متاهل بودم و یک پسر دو ساله داشتم. قبل از این اتفاق با زنم خیلی اختلاف داشتم. دلیل اصلی دعواهای ما هم کار زیاد من بود. زنم همیشه اعتراض می‌کرد که او را هیچ وقت جایی نمی‌برم. آن شب هم عجله داشتم که زودتر به خانه برسم و او و بچه‌ام را به پارک ببرم که این اتفاق افتاد. وقتی به زندان افتادم، زنم اول سعی کرد دلداری‌ام بدهد و مثلا از من حمایت کند، اما به سال نکشیده دادخواست طلاق داد. او گفت اگر با جدایی موافقت کنم، مهریه‌اش را می‌بخشد، در غیر این صورت مهریه‌اش را اجرا می‌گذارد. من در آن شرایط به خاطر پول دیه در زندان بودم و نمی‌توانستم باز هم بدهکار بشوم. برای همین با طلاق موافقت کردم، اما در دادگاه هم گفتم بچه‌ را نمی‌دهم. البته قرار شد بچه موقتا پیش زنم بماند.»

زندانی سابق می‌گوید: «زندان واقعا جای بدی است. غصه و فکر و خیال امان آدم را می‌برد. من احساس می‌کردم به آخر خط رسیده‌ام. پدری هم نداشتم که کارهایم را پیگیری کند. مادرم هم پیر بود. فقط دو خواهر داشتم که آنها هم گرفتار زندگی‌شان بودند. خلاصه این‌که فکر نمی‌کردم هیچ وقت آزاد شوم تا این‌که بالاخره بعد 18 ماه، بچه‌های متوفی قبول کردند نصف دیه را نقد و بقیه‌اش را قسطی بگیرند. این طور بود که زیر بار منت دامادها رفتم. آزادی من آزادی نبود چون هنوز احساس می‌کردم، گرفتار آن ماجرا هستم. انگار در یک باتلاق افتاده بودم و هر کاری می‌کردم نمی‌توانستم خودم را بیرون بکشم.»

مرد میانسال داستان زندگی‌اش را این طور ادامه می‌دهد: «بعد از آزادی اولین کاری که کردم، این بود که سراغ پسرم رفتم، اما زنم می‌گفت او را نمی‌دهد. کلی جنجال و کشمکش داشتیم. آخر سر هم من کوتاه آمدم چون گفتند تنهایی نمی‌توانم از عهده نگهداری پسرم بربیایم ضمن این‌که کلی بدهی دارم. شرایط مجبورم کرد از پسرم دست بکشم. البته هفته‌ای یک بار او را می‌دیدم، اما این کافی نبود. هنوز هم خودم را نمی‌بخشم. اگر آن روز بیشتر دقت کرده بودم و آن تصادف پیش نمی‌آمد، شاید پسرم الان کنار من بود.»

مهرداد بعد از آزادی دوباره مشغول کار شد: «به همان کارگاه سابق رفتم. کار اصلی من جوشکاری است؛ البته تراشکاری هم بلدم، اما در این سال‌ها بیشتر جوشکاری کرده‌ام. تمام وقتم در همه این مدت به کار گذشت، اوایل از صبح تا شب عرق می‌ریختم تا بتوانم قسط دیه و پول دامادها را بدهم. آن قدر کار کردم که زندگی یادم رفت. بعد از این‌که بدهی‌هایم صاف شد، به خودم آمدم و دیدم در این مدت هیچ لذتی از زندگی نبرده‌ام. اصلا نمی‌توانم درست زندگی کنم، حالم خیلی بد بود. پیش یک روانپزشک رفتم که گفت افسردگی شدید دارم. هنوز هم دارو مصرف می‌کنم. آن تصادف همه آینده را از من گرفت و الان فقط امیدم به این است که روی پای خودم بایستم و به کسی محتاج نباشم. زندگی من دیگر مثل سابق نمی‌شود، اما همین‌که دیگر بدهی ندارم و از زیر منت مردم بیرون آمده‌ام، خیلی باارزش است.»

مهرداد در پایان می‌گوید: «پسرم که الان برای خودش مردی شده هرازگاهی به خانه‌ام می‌آید و با هم درددل می‌کنیم. او سعی می‌کند به من محبت کند، اما می‌دانم خیلی از رفتارهایش ظاهری است و بیشتر از من به مادرش علاقه دارد؛ البته طبیعی هم هست چون این مادرش بود که او را تر و خشک کرد و به جایی رساند. الان تنها دلخوشی‌ام همین است که منتظر بمانم پسرم هرازگاهی به دیدنم بیاید یا به من تلفن بزند. خدا کند او در زندگی موفق باشد و هیچ وقت پیشامد بدی برایش رخ ندهد.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها