هرچه باشد فرهنگ ترافیک ما نادرست و معیوب است؛ چراغ قرمز را که نمیتوان حذف کرد، اما رفتارهای نادرست ما را چرا. حکایت متکدیان یا دستفروشان سرچهارراه هم که داستان مثنوی هفتاد من نام آشنای شهر ماست. هنوز البته کسی نمیداند، چرا هر روز تعداد آنها بیشتر از قبل میشود، گرچه همه میدانند که این کودکان که بیمهابا در بین خودروهای بیحوصله میلولند، سازماندهی شده و در کارزار و هجوم آهن و لاستیک خودروها هستند.
تاملبرانگیزتر از هر چیز نوع مشاغلی است که این دستفروشان به آن مشغولند. گاهی اجناس این جماعت آنقدر نگاه خودروسواران را به خود جلب میکنند که سیل هجوم بیپروایشان، نمایشی بیبدیل از واقعیت یک زندگی تلخ را به رخ میکشد.
هیچ سازوکاری تا به امروز از سوی نهاد یا مسئولان شهری برای حل این مشکل پیشنهاد نشده است؛ هرچه هم بوده یا هزینهزا بوده یا موقت. البته تاثیر هم داشته؛ اینکه این افراد را در برابر ترفندهای همه مسئولان مقاومتر از قبل کرده. حتی گاهی اوضاع چنان قمر در عقرب میشود که سازمان بهزیستی از شهرداری و شهرداری از آن یکی انتقام میگیرد و مشکل در این بین گم میشود.
درد تلخ روزگار برای همه آنها که ما براحتی پشت چراغ قرمز از کنار آنها رد میشویم و گاهی حتی نیمنگاهی به آنها نمیاندازیم تا مگر نکند بلای جان ما شوند، این واقعیت است که آسیب اجتماعی این کودکان با افزایش بزهکاری در جامعه رابطه مستقیم دارد. اینان از همان کودکی از بسیاری از مفاهیم انسانی و ابتداییترین حقوق شهروندی محرومند. جامعه نیز اگر نخواهد زمینه اصلاح آنان را اتخاذ کند یا سازوکار مناسبی برای ساماندهی دستفروشان، متکدیان و بیبضاعتان فراهم کند، دودش به چشم خود جامعه خواهد رفت. بخصوص که نهادهای زیادی برای رتق و فتق امور این قشر در جامعه هزینه عمومی را صرف ساماندهی آنان میکنند که البته درباره موفق شدنشان کمی باید تامل کرد.
هرچه تاکنون مسئولان تلاش کردهاند موفق نشدهاند افراد متکدی و دستفروش را از سر چهارراهها جمعآوری کنند، اما هنوز یک راه مانده، شاید بتوان با جمعکردن چراغهای قرمز، این معضل را حداقل از جلوی چشمها جمع کرد!
عظیم رجبپور / کارشناس مسائل شهری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم