پیام‌های​کوتاه

دلنوشته، خاطره، متن ادبی، نظرت دربارة نوشته‌های بروبچ، هر چی رو از مخچۀ خودت دراومده یا به pasukhgoo در gmail.com ایمیل کن، یا بفرست به نشونی پُستی صفحه، یا پیامک کن به شماره‌ای که صفحة آخر چاردیواری چاپ شده (دقت کن نوشته خودت باشه، چون اگه تو سرچ خودم متوجه شم کسی متنی رو کپی کرده و با تغییراتی فرستاده، یا بعد از چاپ یکی بیاد بگه فلانی نوشته‌ش کپی بود، این سندش، اینم مدرکش... گله نکنی که چرا اسمم همه‌ش تو تلگرافخونه‌س... گفته بااااشم! حوااااست بااااشه!)
کد خبر: ۶۷۵۲۷۶

سارا سان: من خودم درد! همۀ حرفای بروبچ حرفم بود اما با کمک یه روان‌درمان به این نتیجه رسیدم که همه‌ش فرار از خود بوده که باعث خیلی از دردا شده. از کسی که امتحان کرده [بشنوید و] یه پیشنهاد بدید به مخاطبا: این‌قدر خودتون رو توی دیگران جست‌وجو نکنید.

شیوا: این روزها نمی‌دانم چرا همه چیز کش می‌آید، چسبناک است، سنگین است. هوای اطرافم اکسیژن ندارد. چشم‌هایم مات و کدرند. حنجره‌ام بی‌آواز، خواب‌هایم بی‌رؤیا، رگ‌هایم بی‌خون...

همین قدر بود؟ یا باز غضنفر همراهت قاط زده و فقط همین قدرش رسیده بود؟!

سراب 18 ساله از همدان: می‌دونی زندگی سخته. همه این رو قبول دارن... ولی سخت‌تر از اون اینه که کسی توی زندگی باورت نکنه. همه می‌گن دروغه ولی من با اولین نگاه در چشمان سیاهت گم شدم. نمی‌دانم تو باورم می‌کنی یا تو هم در ژرفای همهمه دروغ‌های مردم این زمانه گم شدی؟

بدون نام: دمت گرم امید. دمت گرم. الحق بچه‌محل خودمونی! با متنت حال کردم. بازم بنویس داوش.

حسین کاشی 17 ساله از قم: [...]با این‌که اسم من توی تلگرافخانه هست ولی گله‌ای نیست. حتی اگر توی تلگرافخانه هم چاپ نکنی بازم می‌گم من و همکارانم فقط به عشق خودت صفحه بروبچ را می‌خوانیم.

بسی ممنون تو و همکاران از زیر کار دررو و در محل کار روزنامه‌خونت! اما بذا منم بگم که دلم می‌خواست امکان افزایش این صفحات اون قدر بود و میل و خواست بروبچ هم طوری بود که هر مطلب و اسمی به دستم می‌رسید، می‌تونستم بذارمش وسط صفحه... چه کنم؟ ناچارم از بین هر چی به دستم می‌رسه بهترها و البته کپی‌نشده‌ها و افزون بر این، به اندازه همین دو صفحه رو چاپ کنم. هر چند هر اسمی به دستم برسه، یه جایی، حتی اگه شده توی تلگرافخونه، توی این صفحه چاپ می‌شه.

مجید خزائی از نوشهر: تو رفتی و ازم دور شدی، دورِ دور... من موندم و کلی مسیر واسه انتخاب آینده. آینده؟ آیندۀ بی‌تو؟ نه نه، نمی‌شه، از هر راهی برم و نرم بازم به تو می‌رسم. خسته‌م از این من و توهای تکراری! از این حرفای تکراری! راستی یه حرف تکراری دیگه: دوستت دارم!

چطوری سرباز؟ تموم نشد مگه آخر سر بازیِ تو؟ (جوابت رو دادم شماره‌های پیش، انگار گاهی می‌خونی گاهی نه‌هاااا!)

بدون نام: بمیرم واسه بی‌خوابیات! «دور موضوعات خط بکش» درسته! نه «دور موضوعات فاصله بگیر».

نکنه مفتی مفتی واسه یه همچی کسی مریض شی، که سرت کلاه رفته (مردن که دیگه جای خود داره! حواستم باشه که تعارف اومد نیومد داره!) نشنیدی طرف داشت به من می‌گفت: از جلو چشمم خفه شوووو؟! اونم جزو اینا محسوب می‌شد.

هانیه از اهواز: مصیبت است اگر بگویم بعد از رفتنت نابود شدم. سال‌ها با تو که نه، با خودم جنگیدم و ثمره‌اش شد زخم‌های کهنه‌ای که گاه و بی‌گاه قلبم را تا مرز در خود فرو شکستن پیش برد. خنده‌دار است اگر بگویم طلایه‌دار هر دو جناح بودم! و خنده‌دارتر این است که بگویم اندیشه و احساسم هر دو باخته‌اند. پرچم سفیدرنگ کجاست؟ آتش بس...!

حنا خانوم: از وقتی ابتدایی بودم و باید یه چیزی زیر پام می‌ذاشتم تا به فروشنده بگم: آاااقا یه ررروزنامه [بدید]! تا الان خواننده خانه بروبچ هستم و حسابی لذت می‌برم (مخصوصاً از جوابای حسامی!) موفق باشین.

نههههه! ابتدایییییی؟! بیخیااااال!

ب. اقبالی: این روزها همه بهِم می‌گویند ضعیف شدم. می‌گم مال سنگینی درس‌هایم است اما نمی‌دانند سنگینی درس‌هایی را می‌گویم که از دنیا و آدماش گرفتم! این روزها آدما بیشتر به دست هم پیر می‌شوند تا به پای هم!

بخت و اقبال با تو یار بود؛ اما نشنوم یکی بیاد بگه از این استاتوسا بود و بری توی تلگرافخونه بعد بگی چه اقبالی!

آخر راه: پاسی به امید بگو من عاشق فسفرهای مغزتم اما خاویار بلوگاو سوشی با سس خردل و تیرامیسو با پودر زعفران رو از کجا می‌شناسی؟ نکنه فارغ از قضاوت محیط تو هم بعله؟![...]

نمی‌خواد از امید بپرسی که! از هر فامیل دوری هم بپرسی می‌گه: نخوردیم نوووون گندم، دیدیییییم که دست مردم!

غمگین از تهران: [...]این خانه بروبچ چه فرقی داره با خانه پیامک‌ها؟[...]

در خانه پیامک‌ها مطالب رو کوتاهتر و البته با معیارهای ساده‌تر چاپ می‌کنیم (یعنی تنظیم درجه ذره‌بین رو از موشکافانه یخده سهلتر و آسونترش کردیم؛ دیگه اگه مویی توی ماستت دیدی باس بیخیال شی!)

شیدا 74: در محله‌های ذهنم قدم می‌زدم. به محله مهربانی رسیدم اندک بود. به محله امید رسیدم قریب به اکثریت بودند اما زود گم می‌شدند. به محله صبر رسیدم یکی دو نفر بیشتر نبودند. به محله حسادت رسیدم حدوداً افرادی سرشناس بودند. به محله خشونت رسیدم تعدادی بودند. به محله قلب وجودی‌ام رسیدم پر بود از احساس کودکانه. به محله ظاهر رسیدم ظاهری سرد و مغرور بود.

زنگوله چوبی: در خانه باز است و صدایی به گوش می‌رسد. گوشم را تیز می‌کنم. به گمانم کسی صدایم می‌کند. از ماشین که پیاده می‌شوم می‌بینم از روی ویلچر افتاده روی زمین؛ بلندش می‌کنم. با حالتی عصبانی ویلچر را هل می‌دم. ولی هنوزم که هنوزه دعا از زیر زبونش پاک نمی‌شه. برام جالب بود با این رفتارای بد و رقت‌انگیزم هنوزم برام دعا می‌کرد. برای رفتن به سرای سالمندانم هیچ اعتراضی نداشت.

شهاب‌سنگ دنباله‌دار از ایران: از نظر من عشق تو دورۀ الان، مثل درست شدن یه حباب می‌مونه. با ذوق و شوق خالصانه میای حباب رو درست می‌کنی بعد بزرگ می‌شه، بزرگ و بزرگتر. وقتی که رفت هوا با لذت نگاهش می‌کنی اما یهویی می‌ترکه و قطره‌هاش می‌پاشه تو چشمات و می‌سوزی!

(در انتخاب دنبالۀ اسمتم باس بگم به قانونای صفحه دقت نکردیاااا... اون‌جا که از مسئولان و موارد موردی و... این چیا می‌گه).

مرتضی از سمنان: این‌که خودت را گوشۀ گلو قایم کنی، چیزی را عوض نمی‌کند. بالاخره یا اشک می‌شوی در چشمانم یا عقده می‌شوی در دلم. هر دو را زیاد دارم.

سولماز پزشک جوان: بدجور آبادتم! (چیه؟ نوآوری کردم دیگه!) آباد کن و آباد بمون.

عاقل همین بدجوریای ملتم! (چیه؟ خُ منم نوآوری کردم دیگه!) ولی تو بدجور نمون، خوش‌جور باش و خوش‌جور بمون.

مریم عبرت: می‌گه انصراف دادی از یارانه‌ت؟ می‌گم تو پول داری بدی برای قسط رایانه‌م؟ می‌گه قبل از یارانه چطوری می‌دادی قسط رایانه؟ می‌گم دس تو جیبم می‌کردم و می‌گفتم بده ای جیب بدون یارانه!

شبهای برفی: به یادت این‌جای زندگی‌ام همه هستی‌ام رو می‌گذارم. در کنارت لبخند شادی می‌زنم. از هست بودنت اشک می‌ریزم چون لایقش هستی. تو همچون اسب سفید قصه‌ها برایم هستی. ای کاش زمان و آینده اجازه می‌دادن که گره محکم بر دستان من و تو پیوند می‌خورد[...].

ح. از کلاچای: اگه قرار بود بزرگترین تجربه زندگیت رو یادم بدی چی می‌نوشتی؟

واسه‌م «ترین» نداره! یکی دو تا هم نیست. تجربه تشخیص انواع سفسطه و در نتیجه منطقی شدن بیشتر نحوۀ تفکرم؛ تجربۀ منطقی دیدن و دست کشیدن از افکار و رفتار ناشی از احساسات کنترل‌نشده؛ تجربۀ اول یاد گرفتن و بعد عمل کردن یا حرف زدن درباره‌ش؛ تجربۀ زود باور نکردن هر چی که می‌خونم یا می‌شنوم یا می‌بینم؛ تجربۀ تشخیص علم از شبه علم برای استفاده توی زندگیم؛ تجربۀ اثری که قدرشناسی در موفقیت و زندگی آدم می‌ذاره؛ تجربۀ دوباره و از راه درست و علمی تحقیق کردن دربارۀ همّۀ چیزایی که سال‌ها توی کله‌م جا داده بودم و برام بدیهی بوده؛ تجربۀ یاد گرفتن و یاد گرفتن و یاد گرفتن و... بِروز شدن و بروز بودن و بروز موندن و... خُ آخه خیلی زیادن! واس خودت می‌خوای یا می‌خوای بدی به اقوام؟! یعنی حالش رو داری دست از فقط خوندن و دونستن بکشی و به عمل کردن و رستن از مشکلاتت برسی؟ اگه آره، تبریک می‌گم: راه باز کردن گره اغلب مشکلاتت رو بدون نیاز به دیگران یاد گرفتی.

نم‌نمک بارون سین از ابهر: شکوفه‌های سیب حیاطمون با جوونه‌های دل من جور در نمیاد؛ ریشه‌ش از زور تنهایی خشکه. چن ساله هوای دلم منتظره، پس کی بهارم میاد؟

حانیه 19: ممنون از این همه پیام‌های قشنگ که بروبچ می‌فرستن. من که هنری واسه نوشتن ندارم اما وقتی نوشته‌های بقیه رو می‌خونم انرژی مثبت می‌گیرم.

قدرشناسی و بیانش خودش کلی هنره؛ بخصوص اگه پای انرژی مثبت هم در کار یا حتی در حال استراحت باشه!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها