همسفر با مهربان‌ترین مردم جهان

جوآنا هیگز دختر جوان استرالیایی تباری است که در دانشگاه لاتروب مشغول تحصیل مردم‌شناسی در مقطع دکتراست.
کد خبر: ۶۶۵۸۳۲

این پژوهشگر موفق تا کنون در سمت‌های مختلفی چون مدیر ارتباطات و دستیار محقق در دانشگاه‌ها و سازمان‌های گوناگون به فعالیت مشغول بوده است. هیگز در راستای اهدافش سفرهای زیادی به مناطق گوناگون جهان چون کلمبیا و چند کشور آفریقایی داشته است. هیگز همچنین چند ماه گذشته سفری به ایران داشت. او خاطرات سفرش به ایران را در وبلاگ تحقیقاتی خود منتشر کرده است. آنچه در اینجا می‌خوانید گزیده‌ای از خاطرات و نظرات هیگز درخصوص ایران است.

در بخش نخست خاطرات هیگز، این پژوهشگر جوان پس از سفرش به ایران وارد شهر‌های شمالی ایران شد و پس از آشنایی کلی با فرهنگ این خطه از ایران، از شهر رشت راهی تهران شد و پس از پشت سر گذاردن تجربه‌ها و رویدادهایی، عازم شهر مقدس مشهد شد، درست وقتی که سالروز تولدش هم بود. او در این شهر به بارگاه مقدس امام هشتم شیعیان رفت و پس از آن از کمپ آوارگان افغانی دیدن کرد و تجربیاتش را از این دیدارها نوشت. حالا در قسمت دوم خاطرات این ماجراجوی جوان تجربیات ادامه گشت و گذارش را در ایران می‌خوانید.

«تولد سی سالگی‌ام روز عجیبی برایم بود. نخستین ساعات این روز یکی از دردناک‌ترین لحظه‌های عمرم بود، به اردوگاه پناهجویان افغان رفتم. اردوگاه‌های پناهندگان مکانی اندوهناک است. فرقی نمی‌کند در پیشرفته‌ترین کشورها باشد یا در جایی دیگر.

اردوگاه، اردوگاه است و همواره حسی از غربت، بی‌پناهی و آوارگی را با خود دارد. آنچه بیشتر از همه در این اردوگاه برایم دردناک بود، وضع زنان افغان بود. از یکی از مردان درخصوص میزان حمایت از زنان پرسیدم. او کمی سخت جواب می‌داد. آنچه گفت بسیار تلخ بود. این که زنان افغان چه در کشور خودشان باشند و چه در اردوگاه‌های پناهندگان در دیگر کشورها، معمولا بین دوازده تا پانزده سالگی به ازدواج مردانی بسیار بزرگ‌تر از خود درمی‌آیند؛ ازدواج‌هایی که زنان در آن کوچک‌ترین حق انتخاب یا نظر را ندارند و معمولا این مردان بزرگ فامیل هستند که ازدواج آنها را برنامه‌ریزی می‌کنند.

مهریه در میان افغان‌ها به پدر دختر و نه خود او پرداخت می‌شود و در واقع تبدیل به وجهی شده که زنان را با آن به نوعی خرید و فروش می‌کنند، در صورتی که براساس مطالعات من مهریه در اسلام هدیه‌ای است که مرد به عروسش می‌دهد، اما این قانون اسلامی بشدت در میان افغان‌ها تحریم شده و شکل دیگری به خود گرفته است.

ساعات پایانی زادروزم اما با یک جشن تولد ایرانی، بسیار لذت بخش شد و لحظات زیبایی را برایم رقم زد. بخصوص این‌که برادرم از طریق اسکایپ با من تماس گرفت و به افتخار تولدم از راه دور کمی برایم شادمانی کرد که بسیار خنده‌دار بود.

مقصد بعدی بعد از مشهد، دوباره شهر رشت بود. جایی که من برای نخستین بار نوشتن خاطراتم از سفر به ایران را آغاز کردم. به هر شهری از ایران که سفر کردیم، در خانه محلی اقامت کردیم. به‌واسطه تحصیل در رشته انسان شناسی، اقامت در هتل کار بیهوده‌ای بود که نمی‌توانست هدف ما را از سفر به مناطق مختلف جهان که شناخت مردمان ملل مختلف بود، برآورده سازد. اقامت در خانه مردم ایران، بیشتر از حد تصور ما راحت بود. پیش از سفر چیزهایی درخصوص مهمان‌نواز بودن ایرانی‌ها شنیده بودم، اما رفتار آنها با ما بسیار مهربانانه و محترمانه بود و به جرات می‌توانم بگویم، در هیچ کشوری چنین پذیرایی گرمی از ما نشد.

در رشت در خانه یک زوج فرهنگی اقامت داشتیم. خانم خانه شاعر بود و آقا معلم زبان انگلیسی. اقامت در کنار این زوج دوست داشتنی، تجربه بسیار مفیدی بود. آنها داستان‌های بسیاری درخصوص مردم ایران برایمان تعریف می‌کردند و مرد خانه از خاطرات دوران سربازی‌اش برایمان گفت که بسیار جالب و شنیدنی بود. سختی این اقامت فقط سیگار کشیدن این زوج فرهنگی بود. در تمام مدت اقامتمان ابری از دودهای متصاعد شده از سیگار در سراسر آپارتمان حضوری دائم داشت!

حضور در رشت آخرین جایی بود که من کنار همسفرم لیگا بودم. ما باید سریعا به تهران باز می‌گشتیم زیرا او باید هر چه زودتر به ترکیه و از آنجا به لهستان بازمی‌گشت. پس از رشت من دیگر به تنهایی سفرم را ادامه دادم. در اقامت کوتاه مدتمان در تهران توانستیم سری به بازار زیبای آن بزنیم و از مغازه‌های متعدد طلا فروشی و صنایع دستی دیدن کنیم. در زمان سفر من، یکی از دوستان برادرم در تهران اقامت داشت. او در تهران به ما کمک‌های فراوان کرد و همین اقامت کوتاه مدت را پربار کرد. پس از صرف شام، لیگا را به ترمینال اتوبوس بردیم تا سوار اتوبوس شده و به سمت ترکیه برود.

کردستان، آخرین مقصد در ایران

آخرین جایی که به آن سفر کردم کردستان بود. خیلی دوست داشتم با کردهای ایرانی آشنا شوم.یکی از آرزوهایم، حضور در مزرعه‌های کردنشین بود. چون پیش از سفر درخصوص نحوه زندگی کردها و مقاومت بالای زنان کرد شنیده بودم. این‌که به تنهایی زایمان می‌کنند، بسیاری از کارهای سنگین مردانه را انجام می‌دهند و به نوعی به شیرزنان ایرانی شهرت دارند، من را بسیار ترغیب کرد که آنان را از نزدیک ملاقات کنم. من فقط سه روز در کردستان اقامت داشتم و خیلی متاثر بودم از این‌که امکان بیشتر ماندن ندارم!

خانواده‌ای که من در مزرعه‌شان اقامت کردم، شش نفره بودند که چهار پسر داشتند. یک توله سگ را بتازگی برای مراقبت از مزرعه آورده بودند که به من اجازه دادند برایش اسم بگذارم. «جویی» به نظرم نام مناسبی بود. این خانواده کرد، شادترین خانواده‌ای بود که من در تمام عمرم دیده بودم. در طول مدتی که با آنها بودم، آنقدر می‌خندیدم که دهان و لپ‌هایم به درد می‌آمد! گفت‌وگوهایی که با هم داشتیم بسیار فوق‌العاده بود. بهترین روز اقامتم پیش آنها، روزی بود که من را به باغشان بردند. آنها تولیدکننده میوه بودند. در باغشان خانه کوچکی هم برای اقامت وجود داشت که به آن «خانه باغ» می‌گفتند. خانواده دیگری نیز به ما ملحق شد که سه پسر داشت. جالب بود که پدر و مادر آنها هر سه پسر را به کلاس آموزش زبان انگلیسی فرستاده بودند و مرتب برای آزمودن آنها، پسرهایشان را به صحبت با من ترغیب می‌کردند. آنها از من در مورد موضوعات مختلفی سوال می‌کردند و نظرم را درباره مسائل گوناگون جویا می‌شدند. طعم جوجه کبابی را که در باغ خوردیم هنوز به یاد دارم که بسیار لذیذ و خاطره‌انگیز بود.

خروج از ایران

قصد داشتم پس از ایران به کویت سفر کنم، برای همین پس از خروج از کردستان راهی آبادان شدم. در مرز بسیار مورد پرسش قرار گرفتم. این‌که از کجا می‌آیم، چرا به برخی کشورها مثل ایران سفر کرده‌ام، هدفم از این سفرها چیست و چیزهای دیگری از این دست.

پس از صرف یک زمان طولانی پرسش و پاسخ، توانستم سوار قایق شده به سمت کویت بروم. قایق پر از ایرانی و عرب بود. تفاوتی که آمریکایی‌ها را سال‌هاست به اشتباه انداخته، آنها همه ایرانی‌ها را عرب می‌دانند در حالی که این دو قوم تفاوت‌های بسیاری از لحاظ فرهنگی و زبانی و غیره با یکدیگر دارند.

سفر به ایران یکی از بهترین تجربه‌های سفرم بوده و هست. پس از این سفر هرگاه کسی درخصوص توصیه سفر به ایران می‌پرسید، با گشاده رویی جواب می‌دادم، بله من سفر به ایران را به شما توصیه می‌کنم زیرا نه تنها جاذبه‌های گردشگری بسیاری برای دیدن هست، بلکه این سفر به شما امکان معاشرت با مردمانی را می‌دهد که بحق مهربان‌ترین و مهمان‌نوازترین ملت جهان هستند و من دوست دارم بار دیگر سفر به ایران را تجربه کنم.»

در رشت در خانه یک زوج فرهنگی اقامت داشتیم. خانم خانه شاعر بود و آقا معلم زبان انگلیسی. اقامت در کنار این زوج دوست داشتنی، تجربه بسیار مفیدی بود. آنها داستان‌های بسیاری درخصوص مردم ایران برایمان تعریف می‌کردند و مرد خانه از خاطرات دوران سربازی‌اش برایمان گفت که بسیار جالب و شنیدنی بود.

چون پیش از سفر درخصوص نحوه زندگی کردها و مقاومت بالای زنان کرد شنیده بودم. این‌که به تنهایی زایمان می‌کنند، بسیاری از کارهای سنگین مردانه را انجام می‌دهند و به نوعی به شیرزنان ایرانی شهرت دارند، من را بسیار ترغیب کرد که آنان را از نزدیک ملاقات کنم.

این خانواده کرد، شادترین خانواده‌ای بود که من در تمام عمرم دیده بودم. در طول مدتی که با آنها بودم، آن‌قدر می‌خندیدم که دهان و لپ‌هایم به درد می‌آمد! گفت‌وگوهایی که با هم داشتیم بسیار فوق‌العاده بود. بهترین روز اقامتم پیش آنها، روزی بود که من را به باغشان بردند.

آیسا اسدی

منبع: projectmonma.org

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها