در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اگر هر شعر را حاصل ادراکی بدانیم که بازگوکننده چیزی و حقیقتی باشد و بتواند رازمند و متعالی مانند یک هنر مقدس به انسانیت یاری رساند، میتواند نماینده فرهنگ و تمدن ویژهای باشد؛ فرهنگی که قلمرو ذهن و زبان شاعر آن را در عصری که میزیسته ترسیم کند و با پشتوانه عاطفی، احساس و اندیشه تصویری زیبا و پویا از جهان و انسانیت به دست دهد. شعر برگزیده این مقاله، روایت راستین این ادراک و فرهنگ شاعرانه است:
ابری نیست / بادی نیست / مینشینیم لب حوض: گردش ماهیها، روشنی، من، گل، آب / پاکی خوشه زیست. مادرم ریحان میچیند / نان و ریحان و پنیر / آسمانی بیابر، اطلسیهایی تر / رستگاری نزدیک: لای گلهای حیاط. تور در کاسه مس، چه نوازشها میریزد!/ نردبان از سر دیوار بلند، صبح را روی زمین میآرد / پشت لبخندی پنهان هر چیز / روزنی دارد دیوار زمان، که از آن چهره من پیداست / چیزهایی هست که نمیدانم / میدانم سبزهای را بکنم، خواهم مرد. میروم بالا تا اوج، من پر از بال و پرم / راه میبینم در ظلمت، من پر از فانوسم / من پر از نورم و شن / و پر از دار و درخت / پرم از راه، از پل، از رود، از موج / پرم از سایه برگی در آب / چه درونم تنهاست!
زبان این شعر، ساده، معمولی و زبان مردم روزگار ماست. سپهری با بکارگیری واژههای ساده و تصویرهای شاعرانه، این زبان را ماهرانه پرورش داده و پیکره کلی شعر خود را در سایه نوعی موسیقی دلنواز ترسیم کرده است. «استعاره» پیونددهنده این تصویرهای شاعرانه و زبان عامیانه است، زبان تصویری سپهری از نیروی خلاقه تصویرگری او مایه گرفته است؛ سپهری همانگونه که نقش میزند و نقاشی میکند، چشمانداز انسانی زندگی مردم روزگار خود را هم مجسم میکند. هریک از واژههای عنوان شعر: «روشنی، من، گل، آب» نمادی از یک واقعیت و تصویری از حقیقت حیات انسانی ماست.
شاعر در اینجا از یک روز آرام و بیابر و باد؛ روزی که از گرد و خاک و تیرگی و دلتنگی تهی است سخن میگوید؛ آسمان صاف و آبیرنگ است و شاعر در کمال آرامش و پاکی و صفای باطن، کنار حوض خانهاش نشسته و به تصویر خود، ماهیها، آفتاب و گلها در آب حوض نگاه میکند و همه چیز در نگاه او پاک و سرشار از آسودگی و شادمانی است. سپهری در همین بند اول شعر، زیباییهای حیات طبیعی ما را به بیانی ساده توصیف میکند.
ماهی ما را به یاد آب و دریا میاندازد؛ آب و دریایی که نشانه بیکرانگی هستی و جریان مداوم زندگانی است؛ آبی که مایه حرکت، زیست و روشنایی و آگاهی است. ماهی میتواند نماد فراوانی، سرزندگی و خوشی، نیک فرجامی و تقدس الهی نیز باشد و یادآور پرستاری و تغذیه حضرت یونس(ع) و همچنین نماد سپاسگزاری و تسبیح حضرت حق باشد.
واژه «روشنی» ما را به یاد «آفتاب» که نشانه حقیقت ازلی است، میاندازد. سپهری با این واژه، ما را به فضایی عارفانه و خلوت سلوکی روحانی که «گل» نماد تازگی، جوانی، حیات و زیبایی است، میبرد. آب در این شعر، نماد دانایی، روانی، پاک شدن از آلودگیهای این جهانی است. سپهری، ما را در این شعر به جایی میبرد که «پاکی خوشه زیست» برای رسیدن به کمال روحانی و تعالی انسانی فراهم است؛ جایی که در آن، همه کائنات و حقیقتهای هستی؛ آب و خاک و گیاه، رشد و رویش، بینایی و پاکی، زیبایی و شادمانی و همه مظاهر زندگانی به صورت یک مجموعه یگانه در وحدتی متکثر با هم خویشاوندند.
سهراب در بند دوم شعر، سادگی و صفای بومی و مهربانی مادر خود را که در آن لحظه زنده است و دارد ریحان میچیند، برای ما بیان میکند. واژه «ریحان» میتواند نماد سبزی، خوشبویی و راحتی روح باشد و مانند یک گل، میتواند به شادابی مادر اشاره کند. سهراب در اینجا از نان، پنیر و ریحان که نشانههای برکت الهی، قناعت و سادگی سفره خانوادگی او هستند در فضایی بیغبار تردید و ترس یاد میکند؛ بنابراین وقتی ابر نباشد، نور و روشنایی باشد، دلپذیری و آرامش باشد، سرزندگی و رشد و آگاهی باشد، چرا نیکفرجامی و «رستگاری» نباشد؟
آیا واژه رستگاری در این شعر همان نور اعلای الهی که گلهای حیاط شاعر محضر آن است، نیست؟ سهراب، چه زیبا، موضوع «وحدت در کثرت» را در این بند از شعر خود به زبان ساده یادآور شده است!؛ یعنی یگانگی انسان، گیاه و حیوان.
واژه «نور» در بند سوم شعر، میتواند نماینده ملکوت و دلالتی از اشراق جهان باستانی شاعر باشد و «کاسه مس» میتواند نماد سنت و اصالت دوران کهن حیات اجدادی او به حساب آید. سپهری در اینجا به «نردبان» کنار دیوار خانهاش روح بخشیده تا اوج و صعود را که همان رستگاری است در ذهن ما ایجاد کند.
آیا این نردبان برای این نیست که شاعر در روشنایی و نوری که نماد محبت الهی و آفتاب معرفت کردگاری است و سراسر منظر او را فرا گرفته و آن را روشن و صبح کرده، از دیوار تاریک زمان (و همه بازدارندهها و سیاهیهای زمانهاش) بگذرد و شادمانه همراه گل که نشانه عشق و جذبه هستی است، به سوی سرچشمه الوهیت و ادراک عارفانه برسد؟
چهره سهراب از «روزن دیوار زمان» پیداست. او در حیرت و جذبهای سالکانه سکوت کرده است و میگوید: «چیزهایی هست که نمیدانم»؛ این گونه آشکارا سخن گفتن، نشانه تسلیم شاعر در برابر حقیقتهای آفرینش است و به یاد ما میآورد که «چون ز چونی دم زند، آن کس که شد بیچون خویش».
چرا سهراب میگوید: «سبزهای را بکنم، خواهم مرد»؟ شاعر میداند این «سبزه» آیت الهی و مظهر صفت متکثره ذات حق و نماینده ممکنالوجود و تجلیگاه ظهور نفسالرحمان است. او میداند که اگر سبزه نباشد، وحدت و هماهنگی آفرینش حفظ نمیشود و پیوستگی دانههای «خوشهزیست» و نظم شبکه حیات به هم میخورد و عشق و هستی ادامه پیدا نمیکند و «روشنی، من، گل و آب» باطل و بیمعنی میماند.
پس شاعر این کار را نمیکند؛ «حقیقت» را دوست میدارد و بدون تقابل و تغافل و هم پیوند با همه مظاهر حیات عشق میورزد و با نیرویی شگفت اوج میگیرد و از «ظلمت آباد خاک» روی برمیگرداند و در برابر ظلمت (کفر) عارفی میشود «پر از فانوس»؛ پر از دانایی و نور ایمان و شهود و حقیقت، تکرار واژه «پر» در این شعر، وسوسه سلوک و حس بیشائبه عارفانه سهراب را نشان میدهد و بر یگانگی او با آفرینش و یکی بودن با «تجلیات متنوعه و امور متکثره» تاکید میورزد؛ این؛ همان اندوه و حزن و انزوای عارفانهای است که شاعر میان خود و «تعنیات اکوانی» احساس میکند.
این همان چیزی است که شاعر از «روزن دیوار زمان» خود دیده است. خودآگاه حکیمانه شاعر در پایان شعر تنهاست. چرا؟ با آن که آب و گل، روشنی و ماهی همدم اوست و او از سایه و حالت، برگ در آب، پر است، از خود برگ، پر نیست؛ چرا؟ پاسخ را در غرابت درون سهراب با زمانه اطرافش و ظلمت آن باید جست.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: