در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
از قول من به بچهها بگو دردهای من موروثی نبود، اینها عفونت تاریخ بود. بگو در تاریخ ثبتش کنند. از قول من به بچهها بگو بیست و چند سال گذشت از خندیدن من به «تمدن» و بگو شکست که میخوری، فرقی ندارد چطور جنگیدهای؛ قضاوت محیط یک چیز است: «انسان وازدۀ بیمصرفی بود»! البته برای من قضاوت محیط بیارزش بود اما از قول من به «قضاوت محیط» بگو من با همه چیز جنگیدم، با یک سقف برای کمی خواب و آرامش و مطالعه، از یک حمام داغ و یک فنجان چای ساده، از کفشی که همیشه پاره بود و پایی که همیشه بو میداد[...]. از قول من به «صد کلمه بیشتر ننویسید» بگو واژگانِ من برای همیشه «باردار» بودند، سقطش نکن. بگذار بگویند. شاید با گفتن، کمی از «نداشتنها» و «نتوانستنهایم» کم شود.
امید، بچه بیست و چند ساله از کرج
مرز تعریف نشده
اجبار نکن! از این پیله ظهوری نخواهد شکفت. عاقبت شقایق شدن مرگ است و شیشهای تنگ! اما این حد من زندان نیست. این پیله فقط خطیست که من دور هدفهایم کشیدهام تا فراموش نکنم چقدر دنیای آرزوهایمان متفاوت است.
اینجا نه اسارت آب است و ماهیان فریبخورده، نه پرندگانی که پرواز را منتهی به آسمان میدانند و نه زمینی که همه را دور بزند. این تنگنا یک قدم فراتر رفتن در بلوغیست که تکامل را عنوان نمیکند؛ و قانونیست که هیچ مرزی را تعریف نمیکند. تنها اینجاست که حتی سایهات تنهایی را محدود نمیکند.
مونا
اشتباه تایپی
1-دیگه داشت خیلی تند میرفت. ازش پرسیدم: منظورت چیه از این که نوشتی «دوستت ندارم»؟ حتماً اشتباهی شده. پیام داد: اشتباه تایپی عمدی است!
2-نمیدونم چرا از وقتی بزرگتر شدیم برای هم ژست روشنفکری میگیریم. انگار یادمون رفته توی سن رشد چه شکلی بودیم. شاید اگه توی حرفت نمیپریدم تو هم یادت نمیرفت از کدوم عشق با من حرف میزدی؛ عشقی که هر دومون میدونیم حرف نداشت.
پیمان مجیدی معین
سانتر عشقی
1-همیشه به من میگفتی کاغذ بیرنگ... درست است. کاغذ بیرنگی برایت بودم اما مگر مداد شمعی کنارم نگذاشته بودم تا هر گونه میخواهی رنگم کنی؟
2-بلندتر سانتر کن. قد عشق درونم کوتاه است؛ نمیتواند توپ محبتت را درون سینهام گل کند.
3-همیشه میگفتم رنگینکمان را یکرنگ خواهم کرد. از من میپرسیدی چگونه؟ حالا بیا نزدیکتر تا آرام در گوشت زمزمه کنم. من دنیا را به آتش خواهم کشید به خاطر مهر تو. زمینیان به رنگ خاکستر خواهند شد و آنها که در آسمانند زرد زرد خواهند گشت به رنگ شعلههای چشمانت.
احسان 87
در هوای تو
این بار نه به هوای بهار، بلکه به هوای دیدن تو بود که ساعتم را جلوتر کشیدم. ساعتهاست که از وقت قرارمان میگذرد و من روی این نیمکت نشستهام. نه ساعتم زنگ زده، نه کسی به دیدارم آمده. مجبورم این بار برای آرام کردن دلم، ساعتم را به عقب برگردانم.
زهرا فرخی، 33 ساله از همدان
ساخت و سوخت
وقتی شروع کردی به ساخت و ساز، بهت گفتم این مقدار مصالح کمه! حالا هر جور بود ساختی و تموم شد و نشستی هی به بالا نگاه میکنی و با افسوس سر تکون میدی و میگی: ببین چقدر سقف آرزوهام کوتاهه!
حدیث مطالبی
توطئه سهجانبه
دلتنگی از پنجره اتاقم سر میرود وقتی نیستی. پنجره اتاق من دوستی دیرینهای با باران و اسم حک شده تو بر بخار شیشههایش دارد؛ اما امشب دست به یکی کردهاند؛ غم و باران و دلتنگی را میگویم؛ هر سه میخواهند بغضم را بشکنند.
رضوان
خواب شیرین
چه زیبا قدم میزنی در خوابهایم. چه زیبا سکوت میکنی و چه دلنشین اخم میکنی. این خوابها را دوست دارم حتی اگر چشمانت بسته باشند. حتی اگر اخم کنی به طولانی شدن این خوابها امیدوارم. داستان اصحاب کهف را خوب میدانم. خواب طولانی و هزار ساله را دوست دارم. تا زمانی که رد پای تو به روی ماسههای خیالم افتاده باشد به دنبال رد پایت میآیم. این نیز شیرین است. حتی اگر فقط رد گامهایت در ساحل قلبم باشد و من هزاران سال، آن هم در خواب، آنها را دنبال کنم.
اسما از اصفهان
پرواز
باز قلبم پی یک پرواز است/ پی شهری که هر دری [را] بزنی/ خبر آید که بیا در باز است/ پی شهری که دل مردم شهر/ پر از احساس و پر از آواز است/ پی شهری که در آن سپیدهدم معنی یک آغاز است/ پی شهری که در آن پنجرهها رو به تجلی باز است/ ولی افسوس که این شهر هنوز پشت دریا مخفیست/ قایق از درد خودش مینالد/ و توانی که تواند گذرد از دریا/ در تنِ خسته و آزرده و پردردِ منِ تنها نیست/ گوئیا چاره در این است که ساکت باشیم/ پس بسوزیم و بسازیم در این شهر غریب/ که پر است از ستم و ظلمت و بیداد و فریب.
جکا از اردبیل
از سر اتفاق
میتوانم آن روز را به طور واضح به خاطر بیاورم. دو رهگذر به من خیره شده بودند و داشتند در مورد من حرف میزدند: «حیوونی! حالش خیلی بده!» پرسیدم: «با منید؟» اما جوابی ندادند و بسرعت دور شدند.
نیم ساعت بعد در خانه جلوی آیینه ایستاده بودم. صورتم مثل گچ سفید بود. دستهایم یخ زده بود اما قطرات عرق روی پیشانیام میدرخشید. زبانم را درآوردم. شوک بزرگی در انتظارم بود! دندانهای نیشم به طرز وحشتناکی بلند شده و رشد کرده بودند. نگاه دزدانهای به چشمانم انداختم. نگاهم شرورانه و در عین حال غمگین بود.
روز بعد بود که آن دو جای نیش را روی گردنم دیدم. روزهای بعد روزهای سنگین و سختی بودند؛ خوابهای طولانی و آشفته، تب و لرز... تمام خاطرات کودکیام را بوضوح و با جزئیات به یاد میآوردم. آن روزها تمام تلاشم این بود که با آن تغییر بزرگ سازگاری پیدا کنم؛ اما خب... از آن روز تا به حال من یک خونآشام بودهام؛ یک خونآشام بیآزار!
دنبال یک دوست خوب و همدرد میگردم تا از تنهایی دربیایم، آیا به طور اتفاقی شما خونآشام خوب سراغ ندارید؟
شیوا
این بار: بازگشت لیلیوار
رنگ از رخ روزهایم که بپرد، هوای حوصلهام که سر برود تازه یادم میآید تو را جایی میان دیروز و امروز، میان رفتن و ماندن جایت گذاشتهام. جایی میان همه دوست داشتنها و دوست نداشتنهایم. من، حال این روزهایم را خوب میفهمم، حال این سکوتهای طولانی، این خیره شدنهای ممتد و این حس لعنتی «دوست داشتن» که تو را از قلبم جدا نمیکند.
تو همه جا هستی، کنار خوابهایم، پشت بیحوصلگیهایم و حتی چند قدم مانده به بغضی که نمیدانم چرا... اما نمیشکند. تو شاید حالا نشانیام را از یاد بردهای، شاید دستهایت با دستهایم غریبی کند، شاید رنگ نگاهم را نشناسی اما یادت نرود من بیتابتر از همیشه، مثل تمام روزهای بیفاصله، کنار همان درخت مجنون قرارهای گاه و بیگاهمان، لیلیوار به انتظارت نشستهام... برگرد.
آرتینا
ترمودینامیک
دنیا را به نامم کن. چه فایده وقتی با حرفهایت قلبم را گلولهباران میکنی. در جای جای ذهنم تیربارانت میکنم و به همین روال حسابمان پاک میشود.
2-آدمهایی که زود گریه نمیکنند، زود دلشان میشکند و دیر همان فرد سابق میشوند.
شادی اکبری
زبان دل
تمام حواسم بیاراده به کلامت گره خورد وقتی خودم را در تصویر آیندهای که آهسته با خود نجوا میکردی نیافتم و زبانم پس از فاصله طولانی هزار لکنت، بار سنگین غرور را بر زمین گذاشت تا نشانهای از من را در پس نقشه آینده دلت بیابد؛ اما همان لحظهای که نگاهم با نگاهت در هم آمیخت، قبل از هر سخنی، این شیطنت محصور در قاب چشمانت بود که رساتر از هر کلامی در گوشم فریاد زد: برای حضور در آینده یکدیگر به گفتن نیازی نیست. همین یک لحظه جاری در اضطراب که رنگش در نگاهم و سردیاش در لرزش دستانم پیداست، همین شیطنت مهمان شده در عمق نگاه منتظرت، برای یک عمر در کنار هم بودنمان کافیست.
ف. متولد ماه مهر
9+1 قانون طلایی برای ارسال متن!
1-از نوجوون تا پیر، هر کسی میتونه متنی بنویسه و برای صفحه بفرسته. 2-متنش باید حاصل فکر و قلم و تلاش خودش باشه. 3-پیامکهای باحالی که به دستت میرسن، شعر و نوشتههایی که قبلاً توی وبلاگ خودت یا دیگران، کتابا و نشریات منتشر شده رو نفرست؛ اسمت میره توی لیست سیاه! 4-دقت کن آخر ایمیل، نامه، بخصوص پیامکت یه اسمی (واقعی یا مستعار) یا شهری رو هم بنویسی که فردا نگی چرا اسمم چاپ نشد. 5-مطالب بینام، اسامی خارجی و نامفهوم (یا به قول مسئولان: مورددار!)، همممهشون میشن: «بدون نام». 6-جا کمه، خیلیهام توی نوبت؛ دقت کن: یکی دو ماه (نااااقاااابل!) صبر داشته باش تا نوبتت بشه. 7-بیشتر از 100 کلمه ننویس؛ مجبورم کوتاهش کنم. 8-اصاً خوش دارم برای مطالب طنز پارتیبازی کنم، حرفیه؟! (دسسستِتُ بندااااز... دِ... یقه؟ یقه؟!) 9-پارتی نداری؟ یه چی بگو به درد دیگران بخوره که آخرش نگیم: «خب حالا منظـــــور؟» هواتُ دارم! (آممـــاااا... زمینش با من نیستاااا!) 10-همینا دیگه!
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: