مردم در قاب

خورشیدی که به خانه نمی‌تابید

تلفن خانه زنگ می‌خورد. مادر در آشپزخانه مشغول شستن ظرف‌هایی است که از مهمانی شب گذشته تلنبار شده است. خسته و بی‌حوصله به نظر می‌رسد و این پا و آن پا می‌کند. او همیشه از انجام کارهای تکراری منزل و روند معمول زندگی گلایه دارد. از این‌که با وجود همه وسایلی که زندگی را ساده‌تر کرده است، باز هم زمان کم می‌آورد و نمی‌تواند وقتی را به خودش اختصاص دهد.
کد خبر: ۶۴۸۶۴۴

مدت‌هاست می‌خواهد برای کنکور ارشد خودش را آماده کند. او علاقه زیادی به رشته ادبیات نمایشی دارد و گاهی هم که فرصت می‌کند، تجربه‌های خود از ارتباط با دوستان و اطرافیانش را در قالب دیالوگ می‌نویسد و قصد دارد در فرصتی مناسب آنها را به یک نمایشنامه که از زندگی خودش هم برگرفته است، تبدیل کند.

پدر خانواده هم در سوی دیگری از خانه مشغول تعمیر رادیویی قدیمی است که چند روز پیش در انباری نگاهش را دزدید. این رادیو خاطرات سال‌های کودکی او را برایش تداعی می‌کند؛ زمانی که گوش دادن به صدای قصه‌گو، تنها سرگرمی دوران کودکی‌اش بود. خورشید فرزند کوچک خانواده سنایی نیز داشت اتاقش را مرتب می‌کرد و قفسه‌های خاک گرفته کتاب را که از دست او کمی دلگیر بودند، می‌تکاند. ماه‌ها بود که کتاب‌ها خاک می‌خوردند و خبری از ورق زدنشان نبود. خورشید دیگر حتی به «شازده کوچولو» هم که بهترین نقطه کتابخانه را به خود اختصاص داده بود، کاری نداشت. خورشید شانزده ساله غرق در اندیشه‌هایی بود که او را از دنیای واقعی به جهان مجازی سوق می‌داد. او بیشتر قواعد زندگی و واقعیت‌های نوجوانی‌اش را با مفاهیمی تعریف می‌کرد که در شبکه‌های اجتماعی و مناسبات میان اعضای آن جا افتاده بود. در دنیای ذهنی او، خبری از کشف و جستجوهای خلاقانه، شادابی و نشاط و لذت بردن از اتفاقات ساده و خوشحالی‌های بی‌بهانه نبود. او عادت کرده بود همه چیز را آماده دریافت کند؛ حتی علم و دانش را. خورشید همدمی را برای قسمت کردن تنهایی‌هایش نمی‌دید. در باور او پدر و مادرها نسلی هستند سرشار از تجربه‌هایی که با زندگی امروزی منطبق نمی‌شود. ثمین دختر بیست و هفت ساله خانواده سنایی و خواهر خورشید هم با وجود تلاش‌های بسیار نتوانسته بود پلی شود برای پیوند خورشید با نسلی که به آن اعتقاد چندانی نداشت. زندگی آنها به دلیل برداشت‌های متفاوت هرکدام از زندگی و عادت‌های رفتاری‌شان با تنش‌های زیادی روبه‌رو بود. ثمین روبه‌روی تلویزیون نشسته بود. کمتر پیش می‌آمد همه اعضای خانواده این ساعت از روز دور هم جمع باشند. او برنامه سیمای خانواده را تماشا می‌کرد، اما حواسش پرت بود. پلاتوی پایانی مجری و خداحافظی او با بینندگان. اعلام برنامه‌های فردا و فکر کردن به آینده‌ای که معلوم نیست به کدام مقصد می‌رود. صدای تلویزیون در افکار ثمین ارتعاش می‌یافت.

رکسانا قهقرایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها