زوج جوان بعد از 10 سال در دادگاه خانواده مقابل هم قرار گرفتند

اصرار مرد و مخالفت زن برای طلاق

«از همان اول هم دوستش نداشتم.» این جمله را رضا می‌گوید. او به خواسته پدر و مادرش با دختری از همشهری‌هایش ازدواج کرد و حالا بعد از ده سال برای جدایی به دادگاه خانواده شماره 2 تهران آمده‌اند.
کد خبر: ۶۳۸۱۳۰

آرزو بابت درخواست همسرش خیلی ناراحت است و تلاش می‌کند او را به آشتی راضی کند. در جلسه رسیدگی به دادخواست طلاق‌شان، با گریه و التماس از قاضی می‌خواست تا کمک کند زندگی‌شان دوباره سامان بگیرد، اما رضا بر طلاق اصرار داشت.

پرده اول؛ روایت رضا

من و آرزو هیچ‌وقت خوشبخت نبودیم و او خودش این موضوع را می‌داند. 12 سال پیش وقتی به تهران آمدم، تازه در دانشگاه قبول شده ‌بودم. بعد از چهار سال که درسم تمام شد، به سربازی رفتم و پس از گذراندن دوران خدمتم، از طریق یکی از هم‌خدمتی‌هایم در تهران کاری پیدا کردم. خیلی دلم می‌خواست در تهران بمانم و کاری که پیدا کرده‌ بودم، بهانه خوبی بود. مدتی بعد در مقطع فوق‌لیسانس قبول شدم و کارم هم خیلی خوب پیش می‌رفت. پدر و مادرم که دیگر از برگشتن من ناامید شده ‌بودند، خیلی به من فشار می‌آوردند تا ازدواج کنم. آنها می‌گفتند باید با دختری از همشهری‌هایم ازدواج کنم، اما من حرفشان را خیلی جدی نمی‌گرفتم تا این‌که یک روز مادرم با من تماس گرفت و گفت، آخر هفته بیا می‌خواهم درباره موضوع مهمی با تو صحبت کنم. چند روز تعطیل بود و دو روز هم مرخصی گرفتم و به شهرمان رفتم. پس از گفت‌وگو با پدر و مادرم متوجه شدم آنها دختری از یک خانواده بزرگ در شهرمان را برای من خواستگاری کرده‌اند. شوکه شده‌ بودم. هرچه دعوا کردم و با هر زبانی گفتم نمی‌خواهم با دختری که اصلا نمی‌شناسم، ازدواج کنم، قبول نکردند. حرف‌ها زده‌ شده‌ بود و در واقع توافق کرده‌ بودند و مرا فقط برای آشنایی با آن دختر بردند. پدرم برای این‌که بتواند مرا به این ازدواج راضی کند، پول زیادی خرج کرد. او پول یک خانه در تهران را به من داد و گفت بعد از ازدواج ماشین هم برایم می‌خرد. من خانه‌ای خریدم و عروس را به خانه‌ام بردم. بدون این‌که عشقی در دلم باشد، زندگی‌ام را با آرزو آغاز کردم. آرزو دیپلمه بود و بعد از دیپلم هم در خانه پدرش نشسته‌ بود تا مردی به خواستگاری‌اش برود و شوهر کند.

ما زیاد با هم صحبت نمی‌کردیم؛ اصلا حرف مشترکی با هم نداشتیم. دلم می‌خواست شریک زندگی‌ام حرفم را بفهمد و بتوانم با او مشورت یا درددل کنم. کم‌کم متوجه شدم نداشتن حرف مشترک، تنها مشکل من و آرزو نیست. حتی نمی‌توانستم او را به دوستانم نشان دهم. ما هرکدام در یک دنیای دیگری زندگی می‌کردیم. ارتباط من و آرزو خیلی کم بود. رفتارهایش در جمع‌های دوستانه طوری بود که خجالت می‌کشیدم. همه عشقش در زندگی خرید طلا و لباس بود. برایش مهم نبود با او چه رفتاری می‌کنم، همین که برایش النگو یا انگشتری می‌خریدم، انگار همه دنیا را به او داده‌ بودند. هر وقت به شهرمان می‌رفتیم در مورد این‌که من برایش کم طلا می‌خرم به مادرم گله می‌کرد و مادرم هم مدام به من غر می‌زد که چرا برای زنت طلا نمی‌خری. در مدت ده سال که از ازدواج من و آرزو گذشته، هیچ‌وقت نتوانستم با او صمیمی شوم و با این‌که خیلی دلم می‌خواست فرزندی داشته‌ باشم، اما چون می‌دانستم بچه‌ام را زن بی‌سوادی مثل آرزو بزرگ می‌کند، از بچه‌دار شدن پرهیز کردم و حس پدر بودن را در خودم از بین بردم.

من و آرزو نمی‌توانیم به این زندگی بدون عشق ادامه دهیم. اگر آرزو هم بتواند، من نمی‌توانم این کار را بکنم. در این مدت بارها شده که دلم برای زن دیگری لرزیده، اما چون برای خودم احترام قائل بودم و نمی‌خواستم خیانت کنم، این حس را در خودم کشته‌ام، اما حالا می‌خواهم از آرزو جدا شوم و با زنی ازدواج کنم که بتواند همسر خوبی برایم باشد. من آشپز و کارگر خانه نمی‌خواهم، من همسر می‌خواهم.

پرده دوم؛ روایت آرزو

شوهرم را دوست دارم. رضا در مورد من اشتباه می‌کند. همیشه زن خوبی بودم و سعی کردم اگر مشکلی در خانه هست، تحمل کنم. اما رضا چشمش دنبال زنان شهری است.

او می‌گوید تو به درد من نمی‌خوری. این رسم شهر ماست که دختر در خانه می‌نشیند تا خواستگاری برایش پیدا شود. راستش من هم به رضا علاقه‌ای نداشتم. ما اصلا همدیگر را نمی‌شناختیم و اولین بار روز بله‌برون بود که رضا را دیدم. وقتی هم به تهران آمدیم، سعی کردم زن خوبی برایش باشم. همیشه در حسرت خرید یک هدیه از طرف رضا بودم. او هیچ‌وقت برایم چیزی نخرید. سالگرد ازدواج و تولدم را یادش نمی‌ماند و هیچ‌وقت مرا همسر خودش نمی‌دانست. حتی بعد از یکی دو سال اتاقش را هم از من جدا کرد. بیشتر شب‌ها تا دیر وقت خانه نمی‌آمد و با دوستانش بود. چندبار با مادرم در همین ارتباط درد‌دل کردم، اما مادرم می‌گفت همه مردان همین‌طور هستند و با این کارها می‌خواهند توجه همسرشان را جلب کنند. می‌گفت اگر او جلو نمی‌آید تو برو. لباس‌هایش را تمیز و مرتب کن و غذاهای مورد علاقه‌اش را بپز. من همه این کارها را می‌کردم، اما این خواسته رضا از من نبود. می‌خواست من هم مثل همسران دوستانش، حرف‌های سطح بالا بزنم، اما من نه خوشم می‌آمد و نه بلد بودم. من بچه می‌خواستم حتی یک بچه هم به من نداد که در خانه سرم با او گرم باشد. چه باید می‌کردم بجز تحمل. هر وقت هم که می‌خواستم اعتراض کنم، سعی می‌کردم طوری حرف بزنم که ناراحتش نکند. البته او هیچ‌وقت به من بی‌احترامی نمی‌کرد، اما حرفم را هم جدی نمی‌گرفت. می‌گفت هر وقت توانستیم یک ساعت با هم صحبت کنیم و حرف مشترک داشتیم، بچه‌دار هم می‌شویم. تنها دلخوشی من، پدر و مادرم بودند. وقتی به شهرمان می‌رفتیم، خیلی حالم بهتر می‌شد، با این حال نگران رضا هم می‌شدم. اگر شش ماه هم به خانه برنمی‌گشتم، حتی یک‌بار هم نمی‌پرسید که چرا نمی‌آیی و من بودم که همیشه به او زنگ می‌زدم. رضا مرا دوست ندارد. این را می‌دانم، اما ای‌کاش حرفم را بفهمد.

از قاضی خواسته‌ام کمکم کند تا دوباره به زندگی‌مان برگردیم. پدر و مادر شوهرم هم با طلاق مخالف هستند و پدرش گفته از رضا نمی‌گذرد و کلی تهدیدش کرده، اما رضا زیر بار نمی‌رود و می‌خواهد جدا شود. من فقط یک فرصت می‌خواهم تا خودم را آن‌طور که رضا خواسته، تغییر دهم. من او را دوست دارم و قول می‌دهم از این به بعد طوری زندگی کنم که او دوست دارد. برگشت من به خانه پدری خیلی سخت است؛ خیلی.

سولماز خیاطی

نظر کارشناس

راهنمایی غلط

 

عاطفه کشاورزی / مشاور خانواده

درباره این پرونده نیز مانند بسیاری از پرونده‌های طلاق می‌توان علل و عوامل متعددی را برشمرد، اما نکته مهم در این خصوص، مشاوره نادرست مادر آرزوست. او وقتی فرزندش از رفتارهای نامناسب شوهر گله می‌کرد، با این ادعا که همه مردان همین‌طور هستند، سعی می‌کرد دخترش را آرام کند که این رفتار بسیار اشتباه است. مادر آرزو باید متوجه می‌شد دختر و دامادش مشکل و اختلافاتی دارند. او باید آرزو را درست راهنمایی می‌کرد و اگر بلد نبود، باید آرزو را ترغیب می‌کرد تا نزد مشاور خانواده برود.

نکته مهم دیگر این است که آرزو گفته اگر شوهرش از طلاق صرف‌نظر کند، او خودش را تغییر می‌دهد و رفتارهای مورد پسند رضا را انجام خواهد داد که این هم کاری بسیار غلط است. اول این‌که تغییر در این حد آن هم با توجه به سن و سال این زوج امکان‌پذیر نیست؛ ممکن است آرزو بتواند به‌طور موقت رفتارش را طبق سلیقه رضا تغییر دهد، اما خیلی زود از نقش بازی‌کردن خسته خواهد شد و با سرخوردگی بیشتری به زندگی مشترک ادامه خواهد داد. راه درست برای حفظ زندگی مشترک، تغییر ‌کردن یک نفر به نفع دیگری نیست، بلکه دو طرف باید به فهم و درک مشترک برسند و به یکدیگر احترام بگذارند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها