در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم

این تذکر همیشه با «دختر گلم، حیف نیست موهات رو مردای غریبه ببینن» شروع میشد و بعدتر مادربزرگ با استناد به آیات و روایاتی که از سالها پیش در جلسات دینی و مذهبی و پای منابر مختلف آموخته بود به بحث و گفتوگو با طرف مقابل میپرداخت.
اگر طرف مقابل رفتار مناسبی داشت، مادربزرگ، کریمانه قوارهای چادری هم به او میداد تا دین خود را به صورت کامل به آرمان دینی و اعتقادیاش ادا کند. این کار مادربزرگ زبانزد فامیل بود. بسیاری از دختران همسایه و فامیل با همین کار مادربزرگ چادری شده بودند.اما عمر مادربزرگ آنقدرها طولانی نبود که بتواند همه زنان بدحجاب را با روش خودش باحجاب کند و اگر هم بود، شاید این روش در مقابل خیلی از امروزیها دیگر کارساز نبود....
چند روز پیش به عادت مالوف هفتگی، در یک کتابفروشی در میدان انقلاب گشتی میزدم که کتاب صورتیرنگی توجهم را جلب کرد. کتابی که با رنگ جلد صورتی دخترانهاش شاید طرح جلد نامتعارفی داشت. همین طرح جلد متفاوت قلقلکم داد تا کتاب را از لای دیگر کتابهای قفسه بردارم و تورقی کنم. همانطور که رنگ رخساره خبر میداد از سر درون، مشخص بود مخاطبان اصلی کتاب، دختران جوان هستند.
کتاب، داستانی بلند بود از بانویی نویسنده به نام «رنده عبدالفتاح». در نخستین صفحه، ناشر خردهاطلاعاتی از نویسنده داده بود. این که نویسنده در استرالیا متولد شده و همانجا هم زندگی میکند، این که والدین او یکی مصری و دیگری فلسطینی هستند و این که او الان در استرالیا مشغول به وکالت است. شش تا 2000 تومانی شمردم و به فروشنده دادم و کتاب را خریدم.
کتاب گیرایی عجیبی داشت. در راه، داخل اتوبوس و مترو، 50 صفحه اولش را خواندم و به خانه که رسیدم نتوانستم ادامهاش را موکول کنم به وقتی دیگر. شب به نیمه نرسیده بود که کتاب را تمام کردم و نبوغ نویسنده را ستایش کردم.
* * *
پدرم میگفت اگر روزی اجباری به انجام کار مثبت و سازندهای نداشتی و آن را انجام دادی، میتوانی خودت را تحسین کنی. به همین دلیل بود که سالها در ذهنم آنها را که بیهیچ فشاری بالای سرشان، مثل یک شهروند نمونه، مالیاتهایشان را پرداخت میکردند تحسین میکردم، یا آنها را که بیهیچ فشار و اجباری از جایی، به اردوهای جهادی میروند و به خلقالله خدمت میکردند ، میستودم. با این تعریف، نگاهم نسبت به زنانی که در بلاد فرنگ بیآن که محدودیتی داشته باشند، خود را مقید و ملتزم به حفظ حجابشان میدانستند، نگاهی ستایشگرانه بود.
* * *
«بهم میاد» تجربهای خواندنی برای من بود. کتابی که خواندنش زمان زیادی را از من نگرفت، داستان شسته رفتهای داشت و نشر آرما هم به عنوان ناشر، با ترجمهای روان و مناسب روانه بازار کتاب کرده بودش. کتابی که در مورد ضرورت حفظ حجاب اسلامی نوشته شده است و انتشارش، کاری فرهنگی در ترویج حجاب به شمار میآید.
داستان، داستان دختری جوان است که با وجود زندگی در استرالیا، خود را ملتزم به حفظ حجاب میداند. او مثل همه دختران دیگر دنیایی منحصر به فرد دارد، دوستانی صمیمی که نزدیکترین مسائلش را هم با آنان در میان میگذارد و البته مثل خیلی از دختران دیگر، مواقعی که با مادرش بر سر مسالهای نوع نگاه مشترکی ندارد مادرش را گول زده و کار خود را انجام میدهد.
مخاطب ـ مخصوصا مخاطبی که شاید علاقهای به حفظ حجاب اسلامی نداشته باشد ـ میتواند با قهرمان داستان همذاتپنداری کند. قهرمان داستان زنی است که سریال «فرندز» میبیند، به تناسب اندامش توجه میکند، علاقهمند به خرید لباسهای جدید است، وقتی با مشکلی مواجه میشود بیمقدمه میزند زیر گریه، با دوستانش و در جمع همکلاسیها، اهل شوخی و خنده است و مثل هر زنی، از این که مورد توجه قرار بگیرد استقبال میکند؛ اما یک عنصر برجسته در کتاب، به قهرمان داستان شخصیتی متمایز میدهد و آن کندوکاوی است که او برای کشف رمزهای حفظ حجاب اسلامی میکند. همین عنصر برجسته، میشود دلیلی برای خلق بهم میاد.
* * *
من و یاسمین داریم کلک میزنیم؛ خیلی بد، ولی چارهای نیست. من سه ساعت است که جلوی آینهام. شوخی نمیکنم. همه لباسهایم را ریختهام روی تخت یا کف اتاق. به این نتیجه رسیدهام که از همه لباسها بدم میآید. همه. من دختری هستم بدون هیچ لباسی که بتوانم بپوشم. اینجاست که دیگر دیوانه میشوم... حس خوبی ندارم، فقط میخواهم با چیپسی بنشینم روی کاناپه و یکی از سریالهای محبوبم را قسمت قسمت پشتسر هم ببینم.
بعد از این که لباسهایم را به طرفی پرت میکنم، گریه میکنم و سر مامانم جیغ میکشم که تنهایم بگذارد و این که حق ندارد بیاید توی اتاق من. یک کوچولو موچولو حالم بهتر میشود. دست آخر صورتم را پاک میکنم و همه چیز از نو شروع میشود.کلی طول میکشد که نیمه آراسته به نظر برسم. روسری ابریشمی صورتیای را که انتخاب کردهام با یک هد سفید نخی زیرش. روسری را طوری پوشیدهام که هد خودش را نشان بدهد و دو بال روسری را دور شانههایم انداختهام و با یک گل سینه سنجاقی که از یک مغازه بوگندوی تزئیناتی توی بریجرود خریدهام، آنها را محکم میکنم. میروم سراغ دامن راسته سیاه بلند و کفش پاشنهدار صورتی؛ هنوز هم احساس رضایت نمیکنم، ولی اگر «من احساس میکنم که یک سوپرمدل هستم» ده باشد و «حتی مامان هم فکر میکند من زشتم» یک باشد، دور و بر 5 هستم... (فصل 33؛ صفحه 273)
* * *
مادربزرگ خدابیامرزم اگر زنده بود، شاید این روزها با توجه به قیمت چادرهای چینی ، هندی و مالزیایی در بازار، سعی میکرد محصول دیگری را برای چادری کردن زنهای بدحجاب انتخاب کند؛ محصولی که قیمتی پایینتر از این چادرها داشت و شاید تاثیری بیشتر. این روزها ـ بعد از این که بهم میاد را دیدم ، خریدم و خواندم ـ با خودم مدام فکر میکنم مثلا ممکن بود مادربزرگم با وقوف به ارزشهای معنوی و فرهنگی این کتاب، یک دوره هزارتایی از یکی از چاپهای بهم میاد را بخرد و بگذارد در خانه و یکی یکی بدهد دست خانمهای بدحجاب فامیل و محل.
بامداد محمدی / جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: