دوست حشرات

سعید کوچولو از بس​ در خانه مانده بود، حوصله‌اش سر رفته بود و برای این‌که سرش گرم شود دست به هر کاری می‌زد. او هنوز به سنی نرسیده بود که به مدرسه برود. یک روز از این روزها یک مگس بیچاره به خانه آنها آمد. سعید وقتی مگس ویز ویزو را دید، خوشحال شد. مگس‌کش را برداشت و افتاد به دنبال مگس.
کد خبر: ۶۲۶۶۴۰

از آن روز مگس کشتن کار سعید شد و بسیار از این کار لذت می‌برد، تا جایی که مگس‌ها دیگر جرات نداشتند وارد خانه آنها شوند. هر زمانی که مگس بخت برگشته‌ای اشتباهی پایش به خانه آنها می‌رسید، سعید امانش نمی‌داد و با مگس‌کش به دنبال او می‌دوید تا شکارش کند.

سعید کوچولو تمام شکارهایی را که به دست می‌آورد، در یک قوطی کوچک نگه می‌داشت. گاهی هم اگر مگسی جان سالم به در می‌برد، یک نخ به پایش می‌بست و با مگس بیچاره شوخی می‌کرد.

یک شب سعید کوچولو خوابید و خواب دید که یک مگس بزرگ پیش او آمده و با یک مگس‌کش به دنبال سعید می‌دود. سعید بدو، مگس بدو، تا این‌که به یک دالان تاریک رسید. آنجا یک خانم مگس را دید که گریه می‌کرد. سعید جلو رفت و پرسید چرا گریه می‌کنی؟ خانم مگس گفت: آخه پسرم گم شده. امروز تولدش بود. ببین، کیک تولدش هم آماده است.

سعید نگاهی کرد و دید یک کیک که از میوه‌ها و خوراکی‌های گندیده درست شده، روی میزاست. از او پرسید: پسرت را کجا گم کرده‌ای؟ خانم مگس گفت: رفته بود تا چیزی برای خوردن پیدا کند، اما یک پسربچه، پسرک من را گرفت و به پایش یک نخ بست و او را اسیر کرد.

سعید تا این حرف را شنید سرش را پایین انداخت و گفت من پسرت را آزاد می‌کنم. ناگهان مگس بزرگ با مگس‌کش از راه رسید و سعید جیغ کشید و فرار کرد. در حال فرار و گریه بود که از خواب پرید و پشت سر هم تکرار می‌کرد: اشتباه کردم، ببخشید... ببخشید.

سعید کوچولو آهی کشید و گفت: چقدر خوب که خواب می‌دیدم، اما صدای خانم مگس هنوز در گوشش بود. سعید سریع بلند شد رفت و در شیشه‌ای را که مگس‌های زنده را در آن ریخته بود، دم پنجره باز کرد و آنها را آزاد کرد.

از آن روز به بعد سعید کوچولو دوست حشرات شد و حتی برای آنها غذا هم می‌ریخت. اگر هم مگسی وارد خانه آنها می‌شد، پنجره را باز می‌کرد تا برود بیرون. بچه‌ها شما هم دوست حشرات و حیوانات باشید، چون همه آنها را پروردگار بزرگ آفریده است.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها