در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
محل نصب آگهی توی نشریات رو دو چیز مشخص میکنه: مسئولان بخش آگهی، و خود آگهی دهنده. من نمیدونم قضیه چیه، ولی همین که مامانبزرگم حاضر شد وردنه رو از بالا سرش بیاره پایین و آرومآروم توی خط افق از نظرها ناپدید شه! یعنی که توضیحاتشون قانعکننده بوده!
شمام این هفته رو با یه صفحه بگذرونین، صفحه بعد رو هم انگار کنین که عکس شب یلدا چاپ شده اصاً! یا اینکه فکر کنین قصد داشتیم فرصت بدیم بهتون بلکه به حملات جبرانناپذیر و غیرقابل بازگشت شب یلدا برسین و سرتون به جای خوردن، به خوندن گرم نشه! (حال میکنین چقد به جای مخچه به فکر شکمچهتونن؟! حالا یه لبخند بزن، از انار و هندونه و آجیل شب چله جا نمونی. شب چلهای شعبون و حسامی رو هم فراموش نکن!)
ف.حسامی، پاسخگوی بروبچهها
(فک کن خودم برا خودم جواب بذارم!!): چیچیح؟! خُباشه! چون تو تقصیری نداشتی بیخیال شدم، وگرنه داشتم زنگ میزدم به موبایل امید از کرج تا بگم بدوئه بیاد گیر بده بگه پاشو برو بینم نبینم دیگه همچی کردیاااا! (قانون تعدد افعال به سبک حسامی!)
علمینگری
چند وقت پیش برنامة آسمان شب رو نگاه میکردم، یه صحنهای نشون داد که بدجوری منو تو فکر برد. از فضا، کره زمین رو نشون داد، زمین ما فقط و فقط یه نقطه کوچیک بود. همین تصویر میتونه کلی درس واسهمون باشه. یه خرده تأمل به کهکشانها میتونه ما رو به عرش برسونه. واسه همینه کسانی که تو کار علم نجوم هستند میتونن با مشکلات روزمره زندگیشون روی این نقطة کوچیک، راحتتر کنار بیان.
یه خرده حواسمون اون بالاها باشه جای دوری نمیره.
مجید خزائی
یادآوری
1-در بیداری، حقیقتی است که در رؤیا خیالی بیش نیست.
2-تماشای وسعت آسمان، حتی دیدن موجهای دریایی که مشتاقانه سوی ساحل میآیند، بهانهای نمیشود برای از یاد بردن مهربانیهایت.
شادی اکبری
حافظ و یلدا و حدیث دگر
پنج شب، شب یلداست، بلندترین شب هر سال. پنج ساله که شب یلدام از سفرة رنگین مادر و صدای گرم آوازهای پدر خالیست. شب یلدایم «انار» ندارد و هندوانهاش هم «توسفید» است. پیغام میفرستم که از سفرة مامان عکس بگیرن و صدای بابا رو ضبط کنن. شب یلدا تاریخ مصرف گذشتهاش هم میچسبد. دیوان حافظ در بغل، کنارت مینشینم. فال خوب، حال خوب میآورد. چشمهایت را میبندی و برای جفتمان نیت میکنی. لای کتاب را باز میکنی، برایت میخوانم: «خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است/ چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است». لبخند میزنم. فال خوب، حال خوب، یار خوب. شب یلدا دونفرهاش هم دوست داشتنی است؛ حتی بیانار، بیهندونة توسرخ، اما با تو.
حدیث مطالبی
فال آخه؟ حیف شب به این قشنگی و شعر به اون زیبایی حافظ نیست که دقایق اون شب رو با فال و اسم این شعر رو به فال تغییر میدی؟ حیف که... (آه... جا کم اومد!)
بیبخار
دلم تنگ شده برای نوشتن اسم تو رو شیشة پنجرهها. قبول دارم ترسو بودم در ابراز علاقه به تو؛ مثل همین پنجرههای بیبخار. با کدوم نفس، داغِ پنجرهها رو تازه کنم وقتی بیهوا یاد تو میافتم؟
پیمان مجیدی معین
هوم... تعبیر تازه کردن داغ پنجره برام تازه بود. آفرین. تو برو بشین... حالا اصغر بیاد پای تخته! بگو بینم... (ها... جا کم اومد!)
الکلمات القصاریه
گاهی وقتا باید حتی غرورت را که همه چیزت است بشکنی، تا تمام شانست را امتحان کنی و برای آنچه باید بدانی، تلاش کنی.
پریسا، روانشناس جوان از سقز
ابوالمعالی در الکلماتالقصاریه الخطاب به فریسا روانشناسیه!! گوید: ...صبر کن ببینم... ای بابا... ولش کن انگار هیچی نگوید! آخه جاش آگهی چاپ شده!
جریان انقراضی
1-دلم میسوزد برای منی که گمان میکرد بت غرور است اما این گونه شکست: به دست تبری که بر دوش خودش بود!
2-یادم نمیآید از کی دیگر دلم برای خرسهای قطبی در حال انقراض نسوخت. دقیق یادم نیست، از کی من بزرگ شدم؟!
3-زندگی واژهای خوشایند است آن زمان که در تو جاری میشود و هزاران بار در من، وقتی که میگویی دوستت دارم.
لولوفر
خب... نامفهوم که نیس اسمش، خارجکی نیس، مورد هم نداره... پس میمونه اینکه نیان بگن کپی بوده، چون... (آهاااا... جا کمه! خودت نتیجه رو حدس بزن)
تلخ و شیرین
1-میگویند تلخ نباش. من، بیفرهاد چگونه شیرین شوم؟
2-دلم یک تو میخواهد و یک خیابان بیانتها و رفتن و رفتن و رفتن...
الهه وزیری
فریاد بیصدا
1-دردهایم را رو به آسمان فریاد زدم. دیشب زمین غوغا بود از بارش ستارههای خاموش.
2-کاش بودی در این دنیا که هراس فرداهای دور هر لحظه وجودم را پر میکند. اگر خوب بنگری نیت مرگ را از عمق نگاهم خواهی خواند.
رضوان
در اتوبوس خط واحد
گذشته: خانم شما که بچه بغلتونه، شما بشینید من وایمیستم.
اکنون: خانم شما که بچه بغلتونه، اگه میخواهید بچهتون رو بدید بغل من! (بچه در حال گریه کردن).
(اینجوری که داره پیش میره فکر کنم:) آینده: خانم شما که بچه بغلتونه و نشستید، اگه مسیرتون نردیکه پاشید من بشینم!
جوجه تیغی
رژة واژهها
به یاد میآوری آن روز را که با پنبههایت باند گوشهایت را بستی و کلماتم را ممنوعالخروج کردی؟ حال چرا برگشتی؟ برای شنیدن کلماتی که یک عمر، در این دل پر، راهی برای خروج نیافتهاند؟ کمی زود نیامدی؟! فسیل شدند و رفتند تا از دایناسورها جا نمانند، بس که گوشة قلبم خاک خوردند. پنبهها را درنیاور![...]
اشیمشی
به حافظ گفتم این خط آخرش رو نفهمیدم بیا کمک کن ببینم چی میگه؟ گفت: وقت ندارم، باس برم سربهسر حدیث مطالبی بذارم که از شعر ادبی من خرافات درست کرده واس خودش، آی خندهای داره شعر براش بخونی اسمش رو بذاره فال، آی خن... (آهاااا... جا کم بود راستی!!!)
ترس
پای تو که وسط باشد، من تازه میفهمم چقدر راه دارم تا یک وجب مثل تو شدن. هر روز خیالاتم را حواله میدهم به کاغذهایم، جایی که میشود با تو باشم؛ حتی وقتی آنسوتر از فکرهایت نشستهای! باور کن تسویه حساب کردن با هیچ کدام از دلتنگیهایم کفاف این روزها را نمیدهد! شاید کمکم یاد بگیرم آنقدر از رفتن نترسم که هر روز به من نیمة پر لیوان را یادآوری کنی و بگویی: ببین! هنوز هم دلت مهربان مانده! پای تو که وسط باشد تازه میفهمم آینه یک «من» کم داشته!
نرگس، عاشقترین ستاره
میتونستم بقیهش رو هم چاپ کنم که تو راضی باشی اما متنت خوب تموم نشه، میتونستم دلخوری تو رو به جان بخرم اما درست جایی که باید تموم شه (بیا و حداقل به خاطر کمبود جا ببخش!)
کرکسانند گرد شیرینی
1-بعضیها دریا هستند اما نمیدانند دریا هم اگر باشی، وقتی شوری، کسی از تو نمینوشد.
2-تو همانی که قرار بود با من پرواز کنی... قبول، من پیشنهاد پرواز دادم... اما من کی گفتم کرکس شوی؟
احسان 87
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: