در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم

فکر میکردم از کدام راه باید فرار کنم تا برسم به دشت همیشه بهشت اردهال. ماشینم از جاده قم، به سمت کاشان میدوید. تابلویی هدایتم کرد به آن سوی کوهها. جایی که بیشک خدا نزدیکتره! چون در شبها ستارههاش نزدیکترند. اطراف اتومبیلم تا چشم کار میکرد تپه بود و کوه. احساسم این بود خدا بخشی از تابلوهای دلانگیز کوه و جاده و تپه و... جا گذاشته اینجا.
مسیر خلوت و کمتردد. گاهی ماشینی از روبهرو میآمد و چراغی میزد که یعنی سلام خوش آمدی به ده دل.
از دور گلدستههای امامزاده سلطان علی معلوم شد. سلام دادم. صدای پای آب. نزدیک و نزدیکتر میشد! آری؛ «اهل کاشانم، اما شهر من گم شده است». پای امامزاده، توی حیاط کنار حوض، سهراب خوابیده! (سهراب سپهری)
گاهی حس میکنم اگر میشد فارغ از دیده و آمال و هزار تا زنجیر به پا، پا میداد و وا میدادم به این ثبات. یقینا کنار رود جاری که در گوشه و کنار این ده دیده میشه، مینوشتم چند خط، خط دلی... سهراب نمیشدم، الهام که بودم. لااقل خسته نبودم! بگذریم... .
از یک سراشیبی تند که انگار هواپیمایی بر زمین مینشیند، قلبم هرّی ریخت روی آسفالت نو و ماشین ندیده. روی نم باران، تصویر گنگ و بارونیِ گلدستهها نمایان بود.
السلام علیک یا حضرت سلطان علی بن محمدباقر (علیهالسلام)
سلام سهراب جان.
از همه جای ایران و کشورهای دیگر آمدهاند اینجا. عجیب است. اصلا فکر نمیکردم روستای مادریام لو رفته باشد. واااااای همه پیدایش کردهاند این بهشت گمشده را. یعنی به واسطه قالیشویان، یا گلابگیران یا نان داغ و زیارت و سهراب یا پاکی دل و جان مردمش همه اینجا هستند؟ یا که اینها هم فرار کردهاند. نمیدانم!
پارک میکنم در پارکینگی خلوت. مردی با لهجه زیبای اردهالی به استقبالم میآید. زنان مهربان و سختکوش، در گوشهای در دالانهای معمارگونه به سبک طاقضربی زیر طاق نشستهاند تا نانها و شیرمالها و برگههای زردآلویشان خیس نشود از برکت خدا. نزدیک میشوم. پیشدستی میکنم برای سلام. آنها نه به واسطه اندک شناختی که مردم بر من داشتهاند بل برای دل آهنگگونهیشان، زلال استقبالم کردند.
وارد حیاط میشوی. نخل چوبی قدیمی که قدمتش بیش از 1200 سال و یک سنگ بزرگ گود تراشیده که درست در جلوی در است، تو را مجنون این ابهتِ قدمت و اصالت میکند. به ناخودآگاهت سفر میکنی. وقتی به خود میآیی که با ظرفی روی مزار شهیدان آب ریختهای که از اقوامند. همه یا کوچه بالایی یا پایینی یا روبهرو یا در همان خانه مادربزرگیات پرواز کردهاند. (شهیدان اردهال)
چادرم خیس شده از نم باران. با گوشهای از آن نام سهراب را که خواسته: نرم و آهسته بروم تا ترک برندارد چینی نازک تنهاییاش را که حال زیر گِل و باران قایم است پاک میکنم و به آهستگی زیر لب میگویم: آب را گل نکنید، سهراب تشنه است هنوز... ./ ضمیمه چمدان
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: