توصیه‌های تخریبی

کاش حرف​های نگفته را می‌شد در لیوان ریخت. کاش دوست داشتن را می‌شد در دست گرفت. چه شد آن‌همه عاشقانه‌های مستانه؟ چه بر سرش آمد آن رؤیای تازه متولد شده؟ کجا رفت آن‌همه قسَمِ نورس، تعهد پابه‌ماه، قول و قرار نشکفته؟ چقدر زود فصل دانه‌چینی لب هایت به زمستان رسید. چقدر شکست دلم زیر هجوم قندیل های حقیقت. سکوت تو از سکوت پس‌لرزه‌های زمین هولناک تر است.
کد خبر: ۶۲۴۱۲۷

بشکن دیوار را. من هنوز هم چله‌نشین آن عشق اهورایی‌ام.

(می‌دونم دیره، ولی از لطف ف. متولد ماه مهر و سحر از قم ممنونم)

فروزان

آفرین. از صنایع ادبی خوب استفاده کردی. فردا پسفرداس که واس خودت یه پا صنعتگر بشی!

چکش‌کاری

 

ساعت را کوک کرده بودم برای وقتی که بی‌کس شدم. وقتی زنگ زد، همین زنگ ساده‌ای که همیشه روی اعصابم پیاده‌روی می‌کرد، مرهمی شد بر دردهایی که در تنهایی تشدید می‌شوند...

2-چکش را دوست دارم چون می‌دانم می‌کوبد، محکم اما منظم... تو می‌کوبی هم محکم و هم چپ و راست...! از چکش هم کمتری عزیزم؟!

احسان 87

ابوالمعالی می‌گه: اگرت یک«یک جا» میان می‌دانم و می‌کوبد می‌بنهادی، چکشت را به بیع به شرط قسط از دم، می‌بخریدم بلکم هم به نوایی رسی و هم از شرّ چکش موصوف رها همی‌شوی! فسوسافسوس...! که بننهاده بودی و بنگذاشته بودی! (شرح مکالمات منتشر نشدة بومعالی، اس‌ام‌اس سوم!)

در حد حافظه ماهی

 

1-آن‌قدر غیر عادی شده‌ام که دیگر عادی شدن یادم نمی‌آید، حتی با یادآوری! خاطرات گاه آنچنان در خاطرمان حک می‌شوند که آرزوی حافظة ماهی را داریم و گاه آنچنان فراموشی می‌گیریم که انگار صاحب آن همه خاطرات ما نبوده‌ایم. نمی‌دانم، آدمها عجیب و غریب شده‌اند یا خاطرات؟

2-آخر دنیا جایی‌ست که هیچ چیز نداری، حتی امید؛ و من امیدوارم هیچ کسی به آخر دنیا نرسد.

3-لبخند شاید خوب باشد، برای بیخیالی [در] روزهایی که پُر از خیال است.

شادی اکبری

یک چرای بی‌دلیل

 

بگذار تمام دلتنگی‌هایم را، تمام با تو نتوانستن‌هایم را، برای خودت بگویم. هر چند چشم هایت برای احساسم قیمتی نمی‌گذارد. کاش می‌شد گریه کرد بدون این‌که کسی دلیلش را بپرسد!

من میــان تمام نبایدهایت سال هاست زندگی را نگه داشته‌ام و خاطراتت تمام بایدهای من شده بدون آن‌که ناراحت باشم. من از خودمان جز یک «چرا...؟» چیزی نمی‌خواهم.

پریسا، روان​شناس جوان از سقز

اَمون بده خب

 

بگذارید خودم باشم. بگذارید از سر آسودگی نفسی بکشم، در آفتاب بایستم و بادبادک خیالم را در آسمان دفترم به پرواز درآورم. بگذارید به شمعدانی های احساسم آب بدهم و گل دادنشان را ببینم. بگذارید چشم های دوخته شده به زمینم را آزاد کنم، که تا فرصت باقیست کوه ها را ببینند. آرزوهایم خیلی وقت است که به دنیا آمده‌اند، اما همچنان روی دست هایم مانده‌اند، بیات و پژمرده. شما را به خدا بگذارید، دارد خیلی دیر می‌شود.

شیوا

تو بااااش... بقیه رو ولش

 

پاییز را پادشاه فصل ها می‌دانند، اما برای من فرقی نمی‌کند. فرقی ندارد خزان طبیعت یا بهارش، سپیدی برفش یا سبزی درختش. برگ ها که می‌ریزند انگار قلبم می‌ریزد! یاد نبودنت می‌افتم. برگها از شریان زندگیشان جدا شدند و من از تو... اما وقتی فکر می‌کنم همین برگ​های ریخته، تنومندتر می‌کنند تنه‌های درختان را و دوباره رخ می‌زنند از شاخه‌ها، آرام می‌گیرم. باران که می‌بارد دلم هم می‌بارد، اما همین دریای کوچک به من آموخته باریدن همیشه نشانه دلتنگی نیست، گاهی نویدی است برای رویش.

می‌بینی؟ ساز دلم را با طبیعت کوک کرده‌ام! برایم فرقی نمی‌کند چه فصلی! وقتی تو باشی، فصل ها برایم پادشاهی می‌کنند.

ندا

نسل منقرض

 

1-هر وقت با هر کی کار داشتم می‌گه سرم شلوغه. خسته شدم از بس گفتم: «ببخشید بدموقع مزاحم شدم». زیاد که فکر می‌کنم خودمم بدموقع مزاحم دنیا شدم!

2-زندگی یه آدم پرشخصیته! اون به کسانی مثل من اهمیت نمی‌ده، افتخار آشنایی هم نمی‌ده، ولی من یه عقیده خوب دارم: به نظرت چرا دایناسورا منقرض شدن؟ چون خودشون رو با محیط سازگاری ندادن؛ ولی من خودم رو با شرایط زندگی سازگار می‌کنم.

زهرا 76

برف‌پاک‌کن

 

چند ساعتی می‌شه که بارون نمی‌باره، اما برف‌پاک‌کن ماشین هنوز روشنه. من با این آهنگی که داره پخش می‌شه هیچ خاطره‌ای از تو ندارم؛ این خیابون هم هیچ شباهتی به جاهایی که می‌رفتیم نداره. دلم می‌خواد با خودم درددل کنم، اما قصه تو شبیه یک راز مگو شده!

مهم نیست چقدر فضا رو عوض کنم، انگار این عشقه که ما رو به یاد هم میاره. وقتی تو رو از خودم کم می‌کنم دیگه چیزی از خودم باقی نمی‌مونه. انگار که وقتی از خونه خارج می‌شدم، خودم رو روی کاناپه جلوی تلویزیون جا گذاشتم!

برف‌پاک‌کن ماشین رو خاموش می‌کنم، اما من هنوز دلم گریه می‌خواد.

پیمان مجیدی​معین

بغض

 

[خطاب به پری رحمان:] شعر تو با عنوان «بالاخره همه یه غصه‌ای دارن» که متأسفانه در وسط صفحه چاپ شد بجز رعایت وزن شعر (که از ساده‌ترین اوزان هست) دچار شعارزدگی است. دوست من که «غصه» یک پولدار را با غصة یک فقیر مقایسه می‌کنی، شعرت من را یاد حرف های مادربزرگم انداخت که می‌گفت: پسرم، یه آدم پولدار می‌شناسم که بیچاره سرطان گرفته و این همه پول دیگه به دردش نمی‌خوره! مثلا می‌خواست منو دلداری بده اما نمی‌دونست من تو ذهنم به این فکر می‌کنم که چرا سرطان گرفتن یه آدم پولدار رو مثال می‌زنی؟ مگه فقیرا سرطان نمی‌گیرن؟ تازه اگه یه فقیر سرطان بگیره خیلی بیشتر بهش سخت می‌گذره تا یه پولدار، چون اون پولدار فقط درد بیماری رو داره، اما فقیر درد گشنگی و پول دوا و درمان و درد بیماری رو یکجا تجربه می‌کنه[...].اون فقیره همیشه یک درد بزرگ، بیشتر از اون پولداره داره، اونم فقره!

امید، بچه بیست و چن ساله از کرج

بیوفاااایی... دلِ مــــن...

 

از همون روز اول به هم قول دادیم هوای همدیگر رو داشته باشیم. اون هنوزم همه‌جوره پای قولش ایستاده، اما من... هفتة اول که گذشت همه چیز برام عادی شد؛ این‌قدر عادی که گاهی حتی بودنش رو احساس نمی‌کردم و اصلا حواسم بهش نبود.

حالا بعد از یک سال تحمل کردن بیوفایی از طرف من، حق داره سر ناسازگاری بذاره. دیگه وقتشه یه جایگزین خوب براش پیدا کنم. فردا باید یه سری به کفش‌فروشی بزنم.

ر. محمدی پ. از تهران

خواب یا هشیار

 

آدم های زیادی اطراف ما هستن که تبدیل به موارد عادی زندگی روزمره‌مون شدن. آدمایی که لزوماً عضو درجه یک خانواده یا دوست های صمیمی‌مون نیستن. شاید یه دوست معمولی و شاید یه فامیل دور! تو هم هیچ وقت با خودت فکر نکردی که این آدمای معمولی رو چقدر دوست داری.

اما یه شب خواب یکی از همین آدما رو می‌بینی. می‌بینی که از یه جای بلند افتاده و... خودت رو توی خواب می‌بینی که چه عاجزانه گریه می‌کردی و ضجه می‌زدی. انگار که بخشی از وجودت رو از دست دادی. حتی وقتی از خواب می‌پری و می‌فهمی که همه‌ش یه کابوس بوده بازم پر از بغضی. شاید بغضی از روی ترس. ترس از دست دادن کسی که تا اون لحظه نمی‌دونستی چقدر دوستش داری.

ای کاش تا واقعا دیر نشده اونهایی که دوستشون داریم پیدا کنیم.

دختر عشق ورزش

به‌به... یادی از ما کردین؟ می‌گفتی گاو و گوسفندی اگه نمی‌کُشیم، حداقل یه توپ فوتبالی، والیبالی، چیزی بترکانیم!

این‌جوری نیگام نکن

 

مرا از دریچة چشم هایت نگاه نکن، ساده‌اند و خنده‌هایم را باور می‌کنند؛ مرا از پشت اشک هایم ببین. آرامش این نگاه شیشه‌ای حرف های طولانی بسیاری برای خوانده شدن دارد. قصه‌هایت را باور دارم. تو قصه‌گوترین قصه‌گوی شهری. از من قصه‌ای بساز که شهرزاد هزار و یک شب مرا بازگو کند. مرا به استقبال فردایی ببر که دیروز در خواب هم برای من نمی‌دیدی. مرا در مهمانی دریاچة آب های نقره‌ای به ملاقات شب‌تاب ها دعوت کن. می‌خواهم در نگاهت سرتاپا فانوس شوم.

آناهیتا بابااحمدی، نوزده ساله از اهواز

ساعت 25

 

دلخوش به صفحات باقیماندة تقویم، روزها را خط می‌زنی بی‌آن‌که بدانی لحظه‌های انتظار در هیچ تقویمی ثبت نشده. در نبود تو سال هایم همه کبیسه‌اند و ساعت دلم روی هیچ ساعتی کوک نمی‌شود. عقربه‌های ساعت باز هم از 25 رد می‌شود و من چشم انتظار... اما تو... دوباره از نو شروع کن بیوفایی را.

زهرا فرخی، سی و سه ساله از همدان

باور

 

مسیر این باور کجاست؟ چرا روی هیچ نقشه‌ای نمی‌یابمش؟ مگر چند درة صعب‌العبور میان این روزها و «باور» راه است که هر چه می‌پیمایم می‌گویند اینها روزهای دور از باور است؟ دلم می‌خواهد به باور برسم، به باور این روزها. آن هنگام شاید پس از عبور از باورها، گذشتن از این روزها برایم راحت‌تر باشد.

اسماء

حتم بدون اشکال از باور خودته، اگه یه جی‌پی‌اسِ درست‌ودرمونی رو می‌ذاشتی مبنای پیدا کردن راه، به یه همچی کوره‌راهی نمی‌رسیدی! حالا بفرما... خوب شد؟ گم شدی و خودتم خبر نداری!

چی گفتم، چی شنفتم

 

روزهاست که ریه‌هایم به نبودنت عادت کرده اند. نفس هایم تکراری‌ست، هوای کهنه‌ای در شش هایم شناور است، گفتم بی‌تو نمی‌مانم، دوام نمی‌آورم، اما ماندم، نفس کشیدم، ناباورانه لحظه‌ها را سپری کردم، گفتم صبر می‌کنم... حالا روزهاست که انتظار تنها لغت ذهنم شده است. هوای باران تو را برایم نقش می‌بندد، سردی آذر جسمم را می‌کشد.

می‌آیی یا نمی‌آیی، نمی‌دانم! اما جان، بوی تو گرفته!

منیره مرادی فرسا از همدان

آی بُدو... سووووخت

 

نگاهش که می‌کنم دلم می‌سوزد از این‌که چرا نمی‌توانم کاری کنم. دلم می‌سوزد از این‌که چرا دور خودش می‌چرخد، که چرا نمی‌تواند، که چرا می‌خواهد اما نمی‌تواند. نگاهش که می‌کنم دوست دارم کاری کنم اما نمی‌توانم. چه کنم برای کسی که سردرگم می‌شود از این همه کار. سردرگم می‌شود در انجام یک کار و آخر هیچ کاری نمی کند. سردرگم می‌شود که کارها انجام دهد اما هر کدام را بدون هیچ فقط به دلیل ترس انجام نمی‌دهد. دلم می‌سوزد از این‌که چرا نمی‌توانم برایش کاری کنم. کارش حتی از ترس هم گذشته. بین انجام دادن و ندادن‌هایش سردرگم می‌شود و این سردرگمی را هم منتقل می‌کند.

دلم می‌سوزد. می‌خواهم کاری برایش انجام دهم اما نمی‌توانم. ترسی در جانم افتاده از او. از این‌که نکند من هم دچار شوم به همان سردرگمی‌هایش. می‌ترسم من هم واگیر بگیرم از این نتوانستن‌هایش. می‌ترسم... چه کنم از این دل سوخته؟ چه کنم؟

محمود فخرالحاج از قم

نه باااابا؟! آففرین... به خاطر دل سوخته‌ای که حرف داشت واسه گفتن پارتی‌بازی کردم و بیشتر از حد معمول چاپیدم (چی؟ کی اعتراض کرد؟ نفهمیدم... کی بود؟ مامان‌بزرگ بدو بیا! بدوهاااا!)

قانون های ارسال متن

1- از نوجوون تا پیر، هر کسی می‌تونه برا صفحه مطلب بفرسته. 2-مطلبتون باید دستِ اول و حاصل فکر و قلم و تلاش خودتون باشه. 3-شعر یا مطلب قبلاً منتشر شده توی وبلاگ خودت یا دیگران، کتاب ها و نشریات، حتی پیامکای باحالی که به دستت می‌رسن رو نفرست؛ اسمت می‌ره توی لیست سیاه! 4-آخر پیامکت یه اسمی (واقعی یا مستعار) یا شهری هم بنویس که فردا نیای بگی چرا اسمم نبــــــود و آره دیگه، تو پارتی‌بازی می‌کنـــــی و... ءَ‌ئی‌حرفاااا! 5-مطالب بی‌نام، اسامی خارجی و نامفهوم (یا به قول مسئولان: مورددار!)، همممه‌شون می‌شن: «بدون نام». 6-جا کمه، خیلی هام توی نوبت؛ پس یه یکی دو ماهی (نااااقاااابل!) صبر داشته باش؛ بیش از 100 کلمه هم ننویس که مجبورم کوتاهش کنم. 7-اصاً خوش دارم برای مطالب طنز پارتی‌بازی کنم، حرفیه؟! (دسسس‌تِتُ بن‌دااااز... دِ... یقه؟ یقه؟!) 8-پارتی نداری؟ یه چی بگو به درد دیگران بخوره که آخرش نگیم: «خب حالا منظـــــور؟» هواتُ دارم! (آم‌مـــاااا... زمینش با من نیستاااا!) 9-همینا دیگه!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها