داستان زندگی مرد جوانی که بارها به زندان افتاده است

بزرگترین اشتباهم درس نخواندن بود

نام و تاهل: احمد ـ ب، مجرد سن: 33 سال تحصیلات: ابتدایی اتهام و محل دستگیری: کیف‌قاپی ـ استان تهران یگان دستگیرکننده: پلیس پیشگیری زمان: 2 هفته قبل
کد خبر: ۶۱۹۸۸۰

احمد سه سابقه کیفری دارد و اکنون برای چهارمین‌بار دستگیر شده است. آن‌طور که می‌گوید اولین سابقه‌اش مربوط به زمانی است که 18 سال بیشتر نداشت: دعوا کردم. چاقوکشی شد، من هم زدم و بعد به زندان افتادم.

احمد آن زمان در شهر خودشان در مرکز کشور همراه خانواده‌اش زندگی می‌کرد. او می‌گوید: پدرم که فوت شد من به تهران آمدم تا برای خودم زندگی درست کنم. من تک پسر بودم و دو خواهر داشتم، باید کار می‌کردم و برای آنها هم پول می‌فرستادم.

متهم در تهران مدتی مشغول به کارهای ساده و موقتی شد تا این‌که برای دومین بار به زندان افتاد. او می‌گوید: سابقه دومم برای مواد بود و دو سال را در زندان ماندم. بعد از آن دیگر دنبال کار درست و حسابی نرفتم. از آن به بعد دیگر زندگی نداشتم. وقتی از حبس بیرون آمدم حتی سراغی از خانواده‌ام نگرفتم، فقط دورادور باخبر شدم مادرم هم فوت شده است. اگر حالا خواهرهایم را ببینم شاید اصلا آنها را نشناسم‌. نمی‌دانم کجا هستند و چطور زندگی می‌کنند.

احمد شروع به سرقت کرد. او می‌گوید: در زندان با چند نفری رفیق شده بودم، با دو نفرشان بعد از آزادی سرقت را شروع کردیم. آن موقع خانه‌های مردم را می‌زدیم. شگردمان این‌طوری بود که در خیابان‌ها می‌چرخیدیم و خانه‌هایی را که شب چراغ‌شان روشن نمی‌شد شناسایی می‌کردیم، بعد زنگ می‌زدیم، اگر کسی در را باز نمی‌کرد یا از دیوار بالا می‌رفتیم یا درهایی را که توپی داشت توپی را می‌شکستیم و داخل می‌رفتیم. همه چیز هم سرقت می‌کردیم. یک پیکان دزدی داشتیم که همه چیز را بار آن می‌کردیم. دو نفر مالخر هم داشتیم.

متهم مدتی به این شیوه زندگی‌اش را گذراند تا این‌که یک بار دیگر دستگیر شد. او می‌گوید: وقتی دستگیر می‌شوی که پیش خودت می‌گویی این دفعه، بار آخر است، اما وقتی بیرون می‌آیی دوباره سراغ خلاف می‌روی؛ من هم همین طور بودم. آدم وقتی دستگیر می‌شود روزهای اول خیلی سخت است، اما وقتی تکلیفش روشن شد دیگر به زندان عادت می‌کند. شاید من این طور هستم. خیلی زود قولی را که به خودم داده‌ام یادم می‌رود.

احمد بعد از سومین آزادی‌اش از زندان باز هم سراغ خلاف رفت. او توضیح می‌دهد: این دفعه کیف‌قاپی می‌کردم. با یکی از بچه‌های سابقه‌دار موتوری را دزدیدیم و کیف‌قاپی را شروع کردیم. شگرد خاصی هم نداشتیم. کارمان مثل بقیه بود. بعضی وقت‌ها پول خوبی گیر می‌آوردیم و بعضی وقت‌ها هم کیف خالی بود و تیرمان به سنگ می‌خورد.

داستان زندگی متهم به اینجا که می‌رسد چند لحظه‌ای سکوت می‌کند و بعد ادامه می‌دهد: این اعتیاد بد دردی است خودم هم خسته شده‌ام، اما چه کنم که نمی‌شود ترکش کرد. هر دفعه به خودم قول می‌دهم، اما سه روز نشده دوباره سراغ مواد می‌روم. شاید اگر موقعی که به تهران آمدم سراغ مواد نمی‌رفتم و خودم را به این روز نمی‌انداختم الان زندگی خوبی داشتم. از این در به دری خسته شده‌ام. دیگر بریده‌ام. احساس می‌کنم نمی‌توانم ادامه بدهم.

مرد زندانی در ادامه می‌گوید: کیف زنی را زده بودیم و داشتیم فرار می‌کردیم که ماموران دنبالمان افتادند. من راننده بودم. گاز دادم تا آنها را جا بگذارم، اما یکدفعه اتوبوسی جلویم سبز شد، باز خدا را شکر زیر آن نرفتیم.

موتور را کج کردم که تصادف نکنیم، اما در جوی آب افتادیم و دستگیر شدیم. همان موقع که داشتند به من دستبند می‌زدند از خودم بدم آمد. فعلا بلاتکلیف هستم و باید منتظر بمانم. احتمالا دو سه سال باید در زندان بمانم، بعد از آن هم نمی‌دانم چه می‌شود. فعلا که می‌گویم جرم نمی‌کنم، اما بعدا واقعا معلوم نیست.

خیلی دوست دارم به شهر خودمان برگردم و از خواهرهایم سراغی بگیرم. نمی‌دانم وقتی مرا ببینند چه کار می‌کنند، اصلا شاید جواب سلامم را هم ندهند؛ اما ای کاش طوری بشود که بتوانم بروم و ببینم‌شان. ما وقتی بچه بودیم رابطه خوبی با هم داشتیم، اما آن دعوایی که راه افتاد و بعدش فوت پدرم همه چیز را به‌هم ریخت.

متهم حرف‌هایش را چنین به پایان می‌رساند: بزرگ‌ترین اشتباه من در زندگی این بود که درس نخواندم. همان ابتدایی که بودم مدرسه را ول کردم، البته پدرم هم می‌گفت درس به درد نمی‌خورد. او قدیمی فکر می‌کرد، خودم هم عقلم نمی‌رسید؛ اگر درس می‌خواندم حتما برای خودم کسی می‌شدم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها