در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مجید سوت میزد و رد میشد و میگفت: «به جای این حرفها کمی هم به فکر پسرها و دخترهای دمبخت باشین»
زنها چندتاییشون از تکههای مجید ریسه میرفتن و یکی دو تا در قالب معلم اخلاق به مهری خانم، مادرش گله و شکایت میکردن.
البته نباید از قلم بندازیم که همان خانمهای محترم توی اون روزگار هفتهای یک بار هم برای جبهه کار خیر میکردن و مرباپزون راه میانداختن که شهره شده بود؛ «مربای خانمهای کوچه نجار جماعت.»
مجید هم رد میشد و تکه میانداخت که «توی این مرباها نمک بریزین، چشم طمع عراقیها کور شه.
یک بار بین این تکهپرونیها بود که بگوم خانم توی روی مجید واستاد. جلوی همه زنها که حتی مهری خانم هم بود، مجید را انداخت توی گوشه که «به جای اینکه این همه خوشمزگی کنی، یک جو غیرت نشون بده. پاشو برو پیش رفیقهات. مگه نه اینکه جنگه؟
مجید با اون دو سه تا جمله پس و پیش راهش را کشید و رفت. رفت تا در خلوت خودش فکر کند ، اما این رفتن واقعا رفتن بود.
یکی دو ماه بعد جنازه مرتضی پسر بگوم خانم را از جبهه آوردند. محله ریخت به هم. روز جمعه بود و همه بودند. مسجدیها سینهزنان آمدند دم خانه. «این گل پرپر فدایی حسینه.»
بگوم خانم خیلی کم گریه میکرد، اما هی از حال میرفت و از پا میافتاد. با کاهگل و گلاب حالش را جا میآوردند، ولی باز همون حال و همون اوضاع. مهری خانم هم بود و قدمهای کوتاهش نشون میداد که از پس یک دلخوری آمده است، اما دیگه چه جای دلخوری؟!...
مرتضی روی موج دستها تاب میخورد و از مادر دور میشد. از محله دور میشد، ولی آنسوتر مهری خانم فکری کرد؛ اینکه خب چرا از مجید خبری نشده؟ سه ماهی است که رفته و فقط دو تا نامه داده که مادر من راننده شدم بین دوکوهه و اهواز. بچههای مسجد هم گفتند اونجا پشت جبهه است و آنچنان خبری نیست. اگه جنازه مرتضی نمییومد شاید همون روزها توی یک دورهمی یا صف یک جنس کوپنی، مهری دق و دلیش رو سر بگوم خالی میکرد که «دیدی پسر من بیغیرت نبود؟ از همون روز که توپیدی بهش رفته که رفته.»
اما مهری با فاصله از بگوم پشت جنازه مرتضی راهی و فکری بود که «چرا از مجید خبری نیست؟ و دیگه وقتش است یک مرخصی بیاد بچهام»
همانطور راهی بود و فکری. همانطور راهی است و فکری. سه ماه گذشت نیامد. سه سال نیامد. الان 30سال است که هنوز مهری خانم فکری است که چرا نیامد؟ وقتی اسیرها برگشتند، همه دلداری میدادند که «مجید حتما میاد.» بگوم خانم هم آمد و دل به دل مهری داد که «دل قویدار که پهلوونت یک روز برمیگرده.»
اما زیر حرف مهری موند که «خوش به حالت اقلا دو کلوم که میخوای با مرتضی جانت حرف بزنی، میدونی کجاس، اما من باس به مرغهای آسمون، به نسیم، به باد و توفان، به کفترها نگاه کنم که شاید اونها واسه مجید حرفهای منو ببرند.»
هنوز درخت توت سرپاست و رسم دورهمنشینی برقرار. کوچه اما یک پسری رو کم داره که مثل مجید دست کنه تو جیبش و سوتزنان سربهسر همه بذاره. دیر شد دیگه، مهری خانم هم رفت.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: