منتقدان این فیلم نیز از دو منظر با کلاس هنرپیشگی کنار نمیآیند؛ یکی این که سینما را عرصه تجربههای شخصی ندانسته یا سینمای تجربی را برای اکران عمومی و جلب مخاطب مناسب نمیبینند و دوم این که برخی فضای فیلم را شلوغ و پر از هیجانات کاذب و عصبی میبینند که موجب سردرگمی تماشاگر شده و بیشتر به یک فیلم مستند شباهت داشته که قدرت سرگرمکنندگی و جذب مخاطب را ندارد و مثلا اینکه چرا باید وقت و هزینه مخاطب صرف تماشای یک فیلم شخصی شود، اما واقعیت این است که هر فیلمسازی چه در قالب اثری داستانی و چه در یک فیلم مستند، در هر نوع ژانری به نوعی تجربه و نگاه شخصی خود را بازنمایی و روایت میکند. مهم این است که چقدر این تجربه شخصی دراماتیک بوده و زبانی سینمایی دارد.
درست است در ابتدای فیلم به دلیل این که ذائقه مخاطب ایرانی چندان با این نوع از فرم و ساختار سینمایی آشنا نیست و دستکم عادت ندارد، ممکن است با قصه ارتباط برقرار نکند و در فهم این موقعیت پیچیده بخصوص در 15 دقیقه اول دچار سردرگمی شود، اما هر چه فیلم جلوتر میرود تفکیک موقعیت واقعی و نمایشی راحتتر شده و خود قصهای که به عنوان فیلم روایت میشود؛ یعنی داستان مادربزرگی که میخواهد خانهاش را بفروشد تا میان فرزندانش تقسیم کند هم به دلیل سویه رئالیستی اجتماعی و هم جاذبههای بازیگری بتدریج ذهن مخاطب را درگیر کرده و التهابی که در این روایت وجود دارد ریتم مناسبی به آن بخشیده است.
کلاس هنرپیشگی را از دو منظر میتوان تحلیل کرد؛ یکی خود فرم و ساختار روایی که یک نوع فیلم در فیلم خاص خود را خلق کرده و با رفت و برگشت بین دو موقعیت رئال و درام، صحنه و پشت صحنه را در یگانگی روایت تداخل داده و گاه چنان با بازیهای چشمگیر درهم میآمیزد که تماشاگر را به تماشای خود میخکوب میکند.
مضمون قصه فیلم و آنچه ما به عنوان تماشاگر داریم چگونگی ساخت و روایت آن را میبینیم نیز یک قصه اجتماعی جذاب است که فضای اجتماعی ـ خانوادگی ایران معاصر و مناسبتهای آن را بویژه در دو سال گذشته به تصویر میکشد و در واقع آسیبشناسی میکند.
نقد شفاف و تحلیلی واقعگرایانه از وضع موجود و در پس آن سقوط ارزشهای اخلاقی ـ اجتماعی که دربستر یک بحران و شرایط نامساعد اقتصادی بروز کرده فارغ از ارزشهای سینمایی و تکنیکی اثر شاید یکی از بهترین فیلمهای سینمای ایران در سالهای اخیر باشد که بیپرده و بیتعارف از واقعیت موجود پرده برمیدارد و در حین آسیبشناسی آن که البته تلخ و گزنده است در نهایت به راهحل و برونرفت از این شرایط هم میرسد جایی که در پایان قصه، مادربزرگ رو به دوربین کرده و میگوید: عشق، عشق، عشق. تنها عشق است که میتواند ما را نجات دهد.
فرم دایرهای فیلم نیز جالب است. ابتدا داوودنژاد، کارگردان فیلم رو به دوربین به مخاطبان میگوید: ما قرار است فیلم کلاس هنرپیشگی را بسازیم و در پایان نیز او آخرین نفری است که از پرده سینما محو میشود وقتی که رو به دوربین خداحافظی میکند. گاه مرز بین فیلم و زندگی قابل تشخیص نیست. صحنه و پشت صحنه شبیه به نظر میرسد و تمایز آن دشوار میشود و مثلا نمیدانی الان این سکانس و دیالوگها و موقعیتهایش مربوط به قصه داخل فیلم است یا پشت صحنه آن.
برخی شاید همین درهم تنیدگی را دلیل ضعف اثر و سردرگمی مخاطب بدانند، اما به نظر میرسد نقطه قوت و حرف اصلی آن در همینجا و با این شکل از روایت رقم میخورد. به این معنی که قرار نیست بین زندگی و سینما، بین صحنه و پشت صحنه، بین رفتار واقعی و بازی تمایز و تفاوت قائل شویم. سینما عین زندگیست و زندگی شبیه به سینماست. اساسا کلاس هنرپیشگی بستر زندگی و تجربههای آن است.
حضور خانواده داوودنژاد که همگی نهتنها در فیلم که در واقعیت نیز نسبت خویشاوندی دارند تاکیدی بر همین معناست که زندگی و سینما رابطه این همانی باهم دارند در جایی از قصه محمدرضا داوودنژاد رو به دوربین میگوید: «نمی دونم زندگی بدون سینما بهتره یا با سینما.»
در واقع کلاس هنرپیشگی فیلمی در ستایش سینما و زندگی و نسبت این دو است. هم سینما و هم زندگی را آسیبشناسی و نقد میکند، اما در نهایت با عشق بین این دو پیوند برقرار میکند. آنها که عاشق سینما هستند از تماشای این فیلم لذت میبرند و آنها که زندگی را بر پرده سینما جستجو میکنند نیز از تماشای آن سر شوق میآیند.
سیدرضا صائمی / جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم