بحران شناخت

بلند می‌شوی، آسمان به پایت برمی‌خیزد، درختان به احترامت صف در صف قامت می‌بندند. آفتاب، آسمان نگاه تو را رج می‌زند، پرندگان پیشاپیش تو آسمان را شروع کرده‌اند و می‌روند عطر نگاه تو را بپراکنند در کشتزارهای پایین‌دست.
کد خبر: ۶۰۸۳۸۰

اما من، منی که گیس‌هایم را به پایت سفید کرده‌ام، همچنان در درست دیدنت مشکل دارم، چشم‌هایم را می‌مالم، دستم را به دیوار می‌گیرم تا کسی نفهمد خانه دور سرم می‌چرخد، زمین با تمام کوه‌هایش دور سرم می‌چرخد، آسمان با تمام منظومه‌های شمسی و قمری‌اش دور سرم می‌چرخد، درختان در نگاهم راه می‌روند و پرندگان شاخه‌نشین فوج فوج از چشم‌هایم می‌رمند.

«شیرین حکایتی ا‌‌ست که تقریر می‌کنند» یعنی من تو را نشناخته‌ام؟ «یار نزدیک‌تر از من به من است/ وین عجب‌تر که من از وی دورم» یعنی حکایت من و تو تکرار ‌همان حکایت همیشگی «پای چراغ همیشه تاریکی است» می‌باشد، چگونه است که همه تو را می‌شناسند و می‌ستایند، اما در نظر من که سرمای زمستان و گرمای تابستان را پا به پایت سپری کرده‌ام، بهار بهار به پایت جوانه زده‌ام و خش‌خش‌کنان پاییز را برایت ترانه‌ای ساخته‌ام، تو را نشناخته‌ام؟ هنوز من کمال و تمام تو را ندیده‌ام؟ نکند مصداق «ماهیان غرقه اندر بحر آب/ پرس پرسانند از هم آب کو» باشم.

نکند «بحران شناختی» که روان‌شناسان در بوق و کرنا می‌کنند، همین باشد. نکند به من هم باید گفته شود «چشم‌ها را باید شست/ جور دیگر باید دید»

نکند اشکال از چشم‌های من باشد که دریا را به اندازه‌ای که دریاست، ندیده‌ام و کوه را به اندازه‌ای که عظمت دارد، نشناخته‌ام؟ نکند... نکند...

حالا این «نکند»‌ها خوره جانم شده‌اند. برمی‌خیزم عکس قاب‌گرفته تو را از تاقچه می‌آورم، روبه‌روی خودم روی زمین می‌گذارم. خوب نگاهت می‌کنم. چه غباری نشسته روی محاسنت؟! چه چینی پای پلک‌هایت نشسته است؟ چقدر چشم‌های تو نافذ‌ند! با گوشه شالم غبار عکس را پاک می‌کنم. حالا درست‌تر تو را می‌بینم. حالا با تمام چشم‌هایم به تماشایت می‌ایستم.

این تویی، همان مرد هزاره‌های آمده و نیامده من، مرد اسطوره‌های مادرم که با اسبی سفید آمد و من را برد تا آن سوی ابرهایی که چهار فصل سال را بارانی بودند.

این تویی، حالا اگرچه دیر ولی درست می‌شناسمت. کاش می‌توانستم، کاش زودتر از نگاه دیگران به تماشایت می‌ایستادم تا خودم را از این همه زیبایی بی‌بهره نمی‌دیدم.

حالا من هم به احترام تو بلند می‌شوم و «شما» خطابت می‌کنم در جمع، هرچند گاهی «تو» گفتن را به تو، بیشتر دوست دارم.

علی بارانی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها