در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
برای همین خیلی زود متوجه شدم خانهاش در میان خانههای شیک آن کوچه، همچنان دیوار سیمانی دارد. از مدل و رنگ در خانه نیز معلوم بود خیلی وقت است دستنخورده و برای همین، تنها خانهای در آن محله محسوب میشد که نه تنها کوبیده و آپارتمان نشده بود، بلکه همه چیز را به شکل گذشته حفظ کرده بود. به همین خاطر بین آپارتمانهای سنگ گرانیت، مرمر، مدل رومی و شیشهای محله، تک مانده بود؛ درست مثل صاحبش که تنهاییاش را با کوچه و درخت و صندلیای که رویش مینشست و چند ساعتی را میگذراند، تقسیم کرده بود. اما نه! این تنها مشخصهای نبود که آن خانه را متمایز از بقیه خانههای خیابان کرده بود! یک چیز دیگر هم آن خانه را از دیگر خانهها متفاوت نشان میداد! دو قاب عکسی که بالای ستونهای دو طرف در طوسی رنگ خانه، نشسته بودند، وجه تمایز دیگر خانه پیرمرد از همسایگانش شده بود.
روی آن دو لوح یا قاب یا هر عنوان دیگری که دارد، عکس دو مرد قرار داشت. اسمشان علی و محمد بود، هر دو جوان بودند. یکی حدودا بیست ساله و دیگری دو سه سال بزرگتر از آن یکی نشان میداد. بار اول که متوجه پیرمرد شدم، چشمم به عکسها نخورد، اما دفعه بعد که مجبور شدم بهخاطر ترافیک با سرعت آرامتری از مقابل خانهشان رد شوم، متوجه عکسها شدم و آن موقع بود که فهمیدم آن تصاویر که هستند و چرا آنجا قرار گرفتهاند. عنوان شهید که با رنگ قرمز بالای اسم محمد و علی نوشته شده بود، همه چیز را مشخص کرد، حتی علت تنهایی پیرمرد را! او هم جزو پدرانی بود که سالها قبل دو فرزندش را، دو جوانش را راهی جبهه کرده بود و حالا در کهنسالی با یاد و خاطره آنها زندگی میکرد.
بعد از آن هر وقت از آن کوچه رد میشدم، دلم میخواست برای رسیدن به محل کار، آنقدر عجله نداشتم تا میتوانستم از ماشین پیاده شوم و سراغ پیرمرد بروم و از او درباره پسرانش بپرسم؛ درباره آن روزهایی که برای ما فقط رگههایی از یکخاطره کمرنگ دارد، ولی برای افرادی چون او، بخش مهمی از زندگیشان را به خود اختصاص داده است. درباره روزگاریکه دو جوانش را بدرقه کرد تا از کشور و هموطنانشان دفاع کنند و اینکه آن موقع چه احساسی داشت و امروز احساسش چیست؟ آیا پشیمان نیست؟
اگر دو جوانش نرفته بودند امروز نوهها دور و برش را گرفته بودند و شاید به قدری سرش شلوغ بود که دیگر فرصت نداشت برای یک دقیقه هم روی این صندلی بنشیند و استراحت کند. دوست داشتم از او درباره نانهایی که برخی از دفاع مقدس و اسم شهدایی همچون محمد و علی او میخورند، سوال کنم و از برخی مسائلی که بعد از آن هشت سال اتفاق افتاده و بعضا روزهای خوب و مقدس دفاع و مقاومت را آلوده کرده است. بماند که پاکی آن دوران، زیر هیچ ناخالصی و ناپاکی پنهان نمیماند و خدشهدار نخواهد شد. اما آن روز با اهمال من هرگز از راه نرسید. آخر فکر نمیکردم پیرمرد آنقدر دلتنگ پسرانش شده باشد که بخواهد بار سفر ببندد و برود. چندی قبل، که باز از آن خیابان رد شدم، عکس او را در کنار عکس پسرانش دیدم و حالا فقط افسوس گفتوگو با پیر و پدر دو شهید آن کوچه بردلم مانده و چقدر جای یک صندلی زیر درخت نارون آن کوچه خالی است؛ صندلیای که رویش پیرمردی با صفا مینشست و پدر شهیدان همایونپور بود؛ همانهایی که عکسهایشان هم تائید میکند صفایشان باطنی بود، درست مثل همان روزهایی که قداستش همچنان پابرجاست.
مریم جمشیدی / جام جم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: