چرا کارگاه نمایش برای اجرای مرز انتخاب شد؟
دو بار به مدیر سابق تئاترشهر درخواست دادم به دلیل این که پنج بازیگر حرفهای در کار حضور دارند و دکورمان سنگین است و نیاز به فضای بیشتری داریم، سالن دیگری را برای اجرای این کار در نظر بگیرند و نمایش مرز در سالن سایه روی صحنه برود. به ایشان گفتم که تعریف کارگاه نمایش برای اجرای آثاری است که در جشنوارههای مختلف بویژه دانشجویی برگزیده شدهاند یا کارهایی تجربی هستند.
در حالی که این هجدهمین اثر من است و شاید اغراق نباشد اگر بگویم هیچ جشنوارهای نبوده که من در آن جایزه نگرفته باشم. از جشنواره بینالمللی فجر گرفته تا جشنواره تئاتر ماه. اما هرچه اصرار کردم نتیجهای نداشت. شورای حمایت که اصلاحیهای را بر متن کار زده بودند به من گفتند به رئیس سابق تئاترشهر مراجعه کنم و بگویم که شورای حمایت مرکز هنرهای نمایشی خواسته که نمایش مرز در سایه اجرا شود و حتی نامه آن را هم هنوز دارم. اما متاسفانه هیچ اتفاقی نیفتاد.
درست است که بخشی از کار جنبه حمایتی دارد و بخشی از هزینهها هم از طریق گیشه تامین میشود. اما مگر کارگاه نمایش چقدر ظرفیت دارد؟ حتی اگر همه صندلیها هم هر روز پر شود، به نظرتان چقدر از هزینههای نمایش تامین خواهد شد؟!
متاسفانه سالنهای تئاتر نوعی سوگیری را هم در ذهنیت تماشاگر برای اظهار نظر کیفی درباره نمایشها ایجاد میکنند. حال این سوگیری ممکن است به واسطه آثار ایجاد شده باشد که پیش از این در هر کدام از آنها به اجرا رفته. برای مثال در همین مورد مشخص وقتی در کارگاه نمایش عمدتا کارهایی اجرا میشود که جنبه تجربی دارد یا متعلق به گروههای تئاتری تازه شکل گرفته و نوپاست، قطعا به اجرای شما هم با همان دید نگاه خواهد شد.
من هم با گفته شما کاملا موافقم. این نگاه قطعا در قضاوت تماشاگر راجع به کار هم تاثیرگذار خواهد بود.
پایان نمایش شما با مرگ سرباز توسط ستوان همراه میشود. آیا نمیخواستید ستوان را در طول نمایش کاراکتری منفورتر نشان دهید؟
به نظر من بدمن کردن آدمها ضرورتی ندارد. حتی شخصیت باج گیر هم در آخر نمایش میگوید اینجا هرکس پایش را از گلیمش بیرون بگذارد، عاقبتش مرگ خواهد بود. اتفاقا رویدادهای نمایشنامه پیش از کشته شدن سرباز، این نگرش را تقویت میکند که همه چیز بخوبی تمام شده است و امضای توافق و تعهدنامه بین سرباز و ستوان نتیجهگیری و پایان خوش داستان است. در حالی که ستوان به کسی رحم نمیکند و حتی سگ را هم قبلا براحتی کشته است. بنابراین هیچ ابایی ندارد که این کار را بار دیگر تکرار کند.
آیا این داستان بر گرفته از واقعیت است؟
منظورتان از واقعیت، برداشت از کتاب یا نمایشنامهای دیگر است؟
نه مثلا این که این اتفاق در واقعیت هم رخ داده و مصداق بیرونی داشته باشد؟
نه این طور نیست. لحظهای این ایده به ذهنم خطور کرد که اگر سربازی باشد که زیر پوشش دستورات یک ستوان نرود چه فرجامی برایش خواهد بود.
این نمایشنامه چه زمانی نوشته شده است؟
سه سال پیش نمایشنامه مرز در بازخوانی جشنواره فجر 89 پذیرفته اما در مرحله بازبینی رد شد. به نظر من بازبینها از نظر کیفی در حق من لطف کردند که آن زمان این کار را قبول نکردند. چون آن چیزی که امروز در نمایش میبینید شاید بیش از 70 درصد با فرم و سر و شکلش در آن سال تفاوت دارد.
این تغییرات به طور مشخص به چه بخشهایی معطوف بوده است؟
طراحیهای ما در کار به این صورت نبود. حتی از کسانی که نمایشنامه «فولاد هرگز زنگ نمیزند» را رد کردند هم باید تشکر کنم و بگویم کار بعدی من هم این نمایش خواهد بود. زیرا من به کارم باور دارم و به هر حال به نوعی کارهایم را به اجرا میبرم. اگر نمایش من رد شود و کارهای بهتری روی صحنه برود، برایم باعث افتخار است. چون این اتفاق به پیشرفت تئاتر کمک میکند. اما وقتی میبینیم نمایش من رد میشود اما با اجرای نمایشهایی موافقت میشود که کیفیتی کمتر دارند، تحمل شرایط کمی سخت است. من نمیخواهم بگویم نمایش من خیلی خوب است، اما حداقل میتوانم بگویم این نمایش بد هم نیست.
اساسا ارزیابی خوب یا بد بودن یک نمایش گذشته از در نظر گرفتن معیارها، بسیار به سلیقه هم وابسته است.
به هر حال سلیقه من را، هم تئاتریها دوست دارند و هم تماشاگران و بازبینها. باید توجه داشته باشند اگر در بازبینی گاهی شکافها یا خلأهایی دیده میشود، باید به کارگردان و گروه اعتماد کنند. زیرا این خلاها قطعا در فرصت بیشتر برای اجرای عمومی برطرف خواهد شد.
چرا خودتان در این نمایش بازی نکردید؟
دلم نمیخواست این اتفاق بیفتد زیرا وظایفم کمی سنگین میشد. البته هستند در تئاتر آدمهایی که گاهی هر سه بخش نویسندگی، کارگردانی و بازیگری را همزمان بخوبی انجام میدهند. اما اتفاق خوبی که همزمان با اجرای این نمایش رخ داد و باعث شد من بعدها حسرت نخورم که چرا در نمایش خودم به عنوان بازیگر حضور نداشتهام، اجرای نمایش پوتینهای عموبابا بود که من در آن بازی دارم. در واقع کار سه سال قبل من و کاری که آقای کرمی سال گذشته آن را در جشنواره به اجرا بردند، با هم همزمان شد.
درباره نمایش پوتینهای عمو بابا و نقشتان در این اثر هم بگویید.
خوشبختانه این نمایش یک نتیجه مهم برایم دارد و این به اصطلاح انگ را که سیروس همتی بازیگر طنز است تا حدودی پاک میکند. درست است که من در طنز مهارت بیشتری دارم اما معنیاش این نیست که بازیگر طنز هستم و در این کار میتوانم این را به منتقدان تئاتر و از همه مهمتر به تماشاگران ثابت کنم.
در این کار نقشی تراژیک دارم. نمایش پوتینهای عمو بابا قصه کسی است که برادرش شهید شده است و مادر خانواده از او میخواهد با همسر برادرش ازدواج کند و برای سرباز هیچ تصمیمی بدتر از این نیست. بنابراین او برای فرار از این موقعیت به جبهه میرود. اما جالب است که در همان فضا از دوری همسر برادر خود دلتنگ میشود. این نقش از جمله نقشهایی است که من خیلی آن را دوست داشتم.
رکسانا قهقرایی / جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم