اتواستاپ‌ناموفق،‌دیدار‌در‌مقر‌پلیس

ساعت 7 صبح در ایستگاه «دانشگاه بورنوا» مترو با ویسل قرار دارم. باز هم خروجی‌های متعدد مترو و توانایی ناقصم در خواندن نشانه‌ها مرا به سمت خروجی اشتباه راهنمایی می‌کنند. تا محل درست قرار را پیدا کنم، نیم ساعتی دیر کرده‌ام. از یک تلفن عمومی به ویسل زنگ می‌زنم و همدیگر را پیدا می‌کنیم.
کد خبر: ۵۸۹۹۹۴

 همسفرم با یک خبر نه چندان خوب داخل اتومبیل سواری نشسته و می‌گوید همین دیشب فهمیده که فردا امتحان دارد و باید در ازمیر بماند. با این حال مرا تا جایی می‌رساند که به گمانش بهترین جا برای اتواستاپ است. بعد هم تنها صد‌ لیرم را می‌گیرد و به جایش ده ‌لیر‌ تحویل می‌دهد. بعد هم روی یک کاغذ A4 با ماژیک مشکی می‌نویسیم: «آنکارا».

او خداحافظی می‌کند و مرا با کوله بزرگ و آنکارای لرزان و بدخطی که به دست دارم تنها می‌گذارد.

آنکارا را جلوی رویم نگه داشته و کنار اتوبان می‌ایستم. جایی که ایستاده‌ام اگر بدترین مکان برای اتواستاپ نباشد حتما خطرناک‌ترینش هست. ‌بالاخره در یک حرکت انقلابی کوله را بر می‌دارم و در حالی که فریاد می‌زنم:
«you all are boring hey Ankara people». (‌مردم آنکارا شما خیلی کسل‌کننده‌اید)‌. ربع ساعتی راه می‌روم و عرق می‌ریزم. پل بزرگ ماشین‌رو بالاخره تمام می‌شود و من جای نامناسب دیگری برای اتواستاپ پیدا می‌کنم. همه‌ اتوبان است و ماشین‌ها با سرعتی سرسام‌آور یکی بعد از دیگری بر پرده‌ صماخ گوش‌هایم خط می‌اندازند و سمباده می‌کشند. باید از لاین اول خیابان بگذرم و کنار گارد ریل‌هایی که لاین دوم را از اولی جدا می‌کند بایستم. راننده‌های بعد از پل خندان‌تر از قبل از پلی‌ها هستند. با لبخند به آنکارایم اشاره می‌کنند و با سر نشان می‌دهند که مسیرشان به آنورها نمی‌خورد وگرنه از این‌که با من همسفر باشند خیلی هم خوشحال هم خواهند شد! هنوز پنج دقیقه از ایستادنم نگذشته که احساس می‌کنم صدایی که از پشت سر می‌شنوم مرا خطاب قرار داده. بر می‌گردم مردی در پیراهن سفید و شلوار پارچه‌ای چیزهایی به ترکی می‌گوید که تنها کلمه «پلیس» در میان صدای ماشین‌ها و فهم ناچیز من از زبان ترکی برایم قابل تشخیص است.

کوله را برمی‌دارم و دنبالش می‌روم. خانم پلیس چاقی از لابه‌لای درختچه‌های کنار جاده بیرون می‌آید و مرا از مرد تحویل می‌گیرد. از پله‌هایی پایین می‌رویم و به حیاط مقر پلیس وارد می‌شویم. خانم پلیس سوال‌هایی درباره ملیت و دلیل سفرم به ترکیه می‌پرسد. بعد هم می‌خواهد بداند که چرا با اتوبوس مسافرت نمی‌کنم و بعد از این‌که می‌فهمد روزنامه‌نگاری هستم که پول‌هایش ته کشیده و در روزهای آخر سفرش است و قصد دارد خودش را تا مرز برساند و بعد در خانه احساس امنیت خواهد کرد می‌گوید: «آهان! بله! اما اینجوری نمی‌شود. این کار خطرناک است و غیر قانونی.» کوله‌ را سرسری بازرسی می‌کند و پاسپورتم را با خودش به داخل اتاقکی که ما پشتش ایستاده‌ایم می‌برد.

دقیقه‌ای بعد در‌ بزرگ حیاط باز می‌شود و دست‌کم ده ون کوچک پلیس در اطرافمان پارک می‌کنند. از هر کدامشان بدون استثنا‌ یک پلیس چاق و یک پلیس لاغر بیرون می‌آیند. خانم پلیس هم با پاسپورتم از راه می‌رسد. ماجرا را که می‌شنوند متفق‌القول می‌گویند که چنین کاری امکان ندارد و باید با اتوبوس سفرم را ادامه بدهم. ولوله‌ای که میانشان افتاده است را خانم پلیس برایم ترجمه می‌کند. بالاخره صدایم را کمی بالا می‌برم و می‌گویم: «آقایان! بله، من هم می‌دانم که این کار خلاف قانون و کار خطرناکی‌ است. اما شما که وضع مرا می‌دانید، هیچ راننده‌ای هم حاضر نیست بدون بلیت مسافری را سوار کند. من هم باید خودم را زودتر به مرز برسانم قبل از آن‌که مهلت ویزایم تمام شود. خب، حالا خودتان قضاوت کنید.»

سخنرانی کوتاهم پلیس‌ها را تحت تاثیر قرار داده است. مخصوصا تاثیرش را در نگاه نفرهای چاق هر ون می‌توانم ببینم. بالاخره مذاکرات دوتایشان به نتیجه می‌رسد. حوسین رو به بقیه و به ترکی می‌گوید: «ما می‌بریمش ترمینال.» بعد هم کوله را برمی‌دارد و در صندلی عقب ون جا می‌دهد. متین عضو لاغر گروه رو به من می‌گوید:
«let's go. We take you to the bus station» (‌بیا بریم، ما تو رو می‌رسونیم به یک ایستگاه اتوبوس)‌

ساغر فروتن

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها