در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اردک قصه ما یک روز تصمیمش را گرفت و از در باغ بیرون آمد و راه افتاد به سمت دریاچهای که در آن نزدیکی بود. بعد از مدتی پیادهروی بالاخره به دریاچه رسید، رفت داخل دریاچه و با خوشحالی مشغول شناکردن شد. مدتی شنا کرد تا اینکه یک مرغ دریایی پیر را دید که در گوشهای از آب، کنار برگهای نیلوفرآبی کز کرده و از فرط گرسنگی ضعیف شده و مرتب می گفت: «کمکم کنید من گرسنهام.»
اردک کوچولو جلو رفت و به مرغ دریایی پیر سلام کرد و علت ضعیف شدنش را پرسید.
مرغ دریایی گفت: من در دوران جوانیام هر روز صبح یک ماهی میگرفتم و میخوردم و تا آخر شب سیر بودم، ولی مدتی است که پیر شدم و دیگر نمیتوانم دنبال ماهی بگردم. به همین دلیل چند روزی است که غذا نخوردهام. اردک عزیز تو جوان هستی، برو و برای من یک ماهی بگیر و بیاور.
بچه اردک گفت: من که تا به حال ماهی نگرفته ام و اصلا نمیدانم از کجا باید ماهی پیدا کنم.
مرغ دریایی پیر گفت: برو وسط دریاچه و به داخل آب نگاه کن و هر چیزی که دیدی روی آب حرکت میکند همان ماهی است، بگیر و برایم بیاور.
اردک کوچولو رفت وسط دریاچه. اما آنقدر شناکردن برایش هیجانانگیز بود که حرفهای مرغ دریایی کاملا از یادش رفت، زمانی متوجه شد که هوا تاریک شده بود.
دور و برش را نگاه کرد، ولی هیچ چیزی ندید. ناامید سرش را پایین انداخت. ناگهان دید که یک ماهی سفید، دقیقا مثل همان چیزی که مرغ دریایی پیر گفته بود در نزدیکی خودش روی آب دریا شناور است. به سمت ماهی رفت و همانطور که مرغ دریایی گفته بود خیلی سریع سرش را به سمت آب برد، ولی تا نوکش به طرف آب رفت ماهی ناپدید شد. اردک کوچولو با تعجب کمی عقب رفت و بعد دوباره ماهی ظاهر شد. اردک کوچولو دوباره نزدیک ماهی شد و این عمل را چند بار تکرار کرد و هربار ماهی ناپدید میشد. در آن نزدیکی یک قورباغه شیطون روی یک برگ بزرگ نشسته بود و شاهد حرکات اردک بود و قاهقاه به او میخندید. اردک کوچولو متوجه خندههای قورباغه شد و با ناراحتی گفت: به من میخندی؟
قورباغه گفت: آره... داری چی کار میکنی؟
اردک کوچولو گفت: مرغ دریایی پیر گرسنه است و میخواهم برایش ماهی بگیرم.
قورباغه خندید و گفت: مگه اون ماهی است که میخواهی بگیری؟ تازه تو میخواهی با اون نوک پهن و کوچکت ماهی بگیری؟
اردک کوچولو با تعجب پرسید: پس این چیه که روی آب حرکت میکنه؟
قورباغه گفت: اون عکس ماه است که از آسمان توی آب افتاده.
اردک کوچولو خندهاش گرفت و گفت: عجب اشتباهی کردم. همان موقع صدای مادرش را شنید که دنبالش میگشت.
اردک کوچولو خوشحال شد و به سمت مادرش دوید و ماجرا را برای او تعریف کرد و بعد مادر گفت: پسرم نباید ناآگاهانه به دنبال پیداکردن چیزی که ندیدهایم برویم و هرگز نباید از خانه و کاشانه خود هرگز شویم.
گلنوشا صحرانورد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: