در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
رؤیا میرزایی از ملایر: تیرک چوبیِ تهِ کوچه/ تیره شامی از ماه تیر تنها بود/ ناامید و دلخسته/ خیره در کنج ماه تبدار بود/ در تمنا و در خواهش/ در گریز و ماندن بود/ با نگاه خستة عابر/ در سکوت و سودا بود/ با صدای لرزش یک دل/ اینچنین به نجوا بود:/ «کاش دگر دارِ خاطراتِ خطخورده/ گردنآویزِ ماه نبود/ کاش طناب آرزوهایم/ اینچنین طویل و دراز نبود/ کاش فقط شام تیرة تیر ماه/ اینچنین گرم و بیتاب نبود/ کاش همین آرزویم، کاش!/ رو به کوچة ای کاش و آه نبود».
شیوا: [...]از سالها پیش در سکوتی معنیدار، حرفای بچهها و جوابای سر حال! شما رو میخوندم. بعد یه 2 سالی در انزوا بودم. حالا که برگشتم میبینم بچههای اون موقع نیستن[...] خواستم به امید بچه بیستوچن ساله از کرج بگم: شوووما اگه میخوای «برادر یا خواهر سین» رو بشونی سر جاش چیکار به کار قدیمیای بیچاره داری گلم؟ حواس واسه پاسخگو نذاشتین که! اوشون (منظور آقای پاسخگوست) هم شووما رو تایید کردن در حالی که خیلی وقتا جملات نغز و یخ در بهشت و هلوئی از مامان بزرگش برامون نقل میکنه.
سکوت معنادارت طی سالها جالبتر از همه بود... میدونستی؟! (حالا توی انزوا نیستی؟ پ بفرست ببینم چند شیوا حلاجی؟)
عاطفه از رودسر: از کودکی برای تو یک عمر رؤیا ساختم/ با جای خالی دلت من کودکی را باختم/ از تو برای من فقط یک عکس باقی مانده بود/ آن را به دیوار اتاق آن هم چه آسان باختم/ بیواسطه میدیدمت مانند یک تصویر پاک/ دنیای من هجا نداشت آن را به حرفی باختم/ [...].
شاکی عشق: دفتر رویاهایم را برگبرگ میسوزانم و اشک میریزم. کاش شانهای باشد تا سرم را بر آن گذارم. سردرگمی عذابم میدهد. نالان و پریشانم. زخم خوردهام. حتی اشکهایم که روزی مرهم دلم بودند خشکیدهاند. دیگر به چه دل خوش کنم؟ هر بار که دنیایم را ترمیم میکنم خرابش میکنند. خسته شدم. کافیست. بس کنید... سرانجام از این خانه خواهم رفت و برنخواهم گشت.
زهرا چاوشی: مدتها بود که از این دیار رخت بسته بودم. نه به خواست خود که خودت راهیام کردی. آری تو! که با انبوهی از کلمات، بدرقهام کردی به دیار نوشتن؛ و همه جا و هر لحظه و در هر حالی نوشتم و قلم زبانم شد؛ ولی در هیچ تنگنایی زبانم قلم نشد. و گذشت و گذشت. قلمم اما بیتابی میکرد برای زادگاهش که در این خانه متولد شده است. برایت مینویسم که نوشتن، این لذت امروز من، مدیون کلیدهای طلایی دیروز توست و هرگز فراموش نخواهم کرد که نوشتن را از اینجا آغاز کردهام.
امیر مهدی-ب.: سالها گذشت. جوانی و میانسالی جای خود را به پیری سپرد. سالهاست در جستوجوی توام. برای خودم جهانگردی شدهام اما چشمهایم کمسو شده. دیگر هیچ چیز را درست نمیبینم. انگار شهری آنجاست. یک شهر جدید[...].
مینای مهتاب: یه عالمه دستنوشتة بیسرانجام. یه مشت متنایی که باید روشون فکر بشه، سر و تهشون زده بشه یا یه احساس ناگهانی وسطشون جا داده بشه؛ درست مثل یه مرور تکراری و لذتبخش از مطالبی که کاملند و بیکموکاست. چقدر خواستنیه سهم بعضی آدما از زندگی. (خوبه حداقل اسمم رو توی تلگرافخونه هم که شده دیدم وگرنه بازم مشمول این جمله میشدم: بقیه هم صبر کنن تا شمارههای آینده پیلیز!)
(میناااا... تو دیگه چراااا؟ اون ابرا رو از جلو روی مهتاب بزن کنار تا دور و برت رو منصفانهتر ببینی)+
جوجو بلا، 17 ساله: من در این دنیا که پر از زشتی است، راستی را باور کردم و گفتم دنیا زیباست و این تویی که همه چیز را زشت میبینی و شکاکی. با تمام وجود تو رو تکیهگاه خودم کردم اما ندانستم تو که پشتم ایستادی تکیهگاه نیستی، بلکه خنجر از پشت میزنی[...] (با افتخار تمام به حسامی عزیزمان اعلام مینماییم که ما وارد سن 17 سالگی شدیم).
(منم با اُفتِ خار و افزایش گُلهای بیخار، دستور دادم جارچیان در شهر بگردند و این خبر مسرتبخش به عموم مردمان اعلام نمایند و شهر بیارایند و تبریکها و تهنیتها بگویند و... ءئیصوبتا دیگه)!!
فروزان: عشق همین حوالیست، نزدیک من، کنار تو. فرمول سادهایست: عاشقی را عاشقی کن. زندگی معشوق است، دل به آن بده. هرگز مپندار سر تسلیم در برابر زندگی، تعظیم فروتنانه به تقدیر است! در کمال آرامش، زندگی را در آغوش بگیر. در آن حل شو. زندگی را عاشق خود کن[...].
نسترن: چقد بده 17 سال درس بخونی، 2 سال بعدش یه کار کمدرآمد که به رشتهت ربطی نداره و علاقهای بهش نداری پیدا کنی واسه فرار از بیکاری (خوبه بروبچه ها هستن).
نشمیل نوازی از بوکان: امید! بچه بیستوچن ساله از کرج، نوشته امروزت توی 10 تیر واقعا پررنگ و پرمعنی بود، مخصوصا دادن نشان طلایی کاکتوس به پاسخگویی که برای بروبچههای تشنهلبی که تو بیابون زندگی سرگردونن حکم آب حیات رو داره.
الان اگه امر بهم مشتبه بشه چه خاکی تو سسسس سرم بریزم؟ هووون؟! زد کوزة آب حیات رو شکست الان با این هندونهها!
سرباز ج: چرا بچههای مردم رو مسخره کردین؟ معلومه جوابگو دو نفره دیگه. جواب پسرا رو دختر میده جواب دخترا رو پسر. انصافاً یه چیزی میگم اما مواظب باشین سرتون گیج نره: یه کم تا قسمتی باحاله چاردیواریتون.
داااش... باحالی از خودتونه. ئوچیک و چاکر شومام هستیم بیسیار زیااااد (یعنی الان دختره جواب داد یا پسره؟!).
وریجک از کلارآباد: در جواب رضا حاج منافی [باید بگم:] آخه پسر خوب، چرا اینقد ناامیدی؟! فک نمیکنی کمکاری از خودته؟ هر کی یه سرنوشتی داره ولی خودشم باس تلاش کنه. تلاش کن. تلاش کن
پسر.
تنهای تنها از ارومیه: اولها خواهرم بروبچ رو میخوند من نه. نمیدونستم حسامی کیه. خواهرم توضیح داد و شدم عاشق این صفحه. خیلی هم باحاله. حس شاعری ندارم شعر بفرستم ولی متن رفقا جالبن.
حتما که نباس حس شاعری داشت و شعر نوشت. همینطور که با دیگران حرف میزنی، هر چی میخواد دل تنگت بگو و بفرست.
مهتا: پاسخگوی عزیز، چرا عصبانی میشی؟ بنده فقط خواستم حرفی که تو ذهنم اومده بود بزنم. بیا بزن. خوبه میموند حناق میشد؟ دیگه حرف نمیزنم اصاً.
اوا خاک عــــــاااالم به سرم! عصبانیتم کجا بود؟ خب اونقد حرف بزن که خود حنجرهت ترمز دستیشُ بکشه! (خیالتم رااااحت که تا حرف بیراه نگی، عصبانی نمیشم) این گوی و این میدون، اینم یه چارراه با چراغ سبزش! هر طرف میخوای بپیچ!
شکسته قلب: در جواب نسیم جان که گفته بود دوست داره بنویسه اما نمیتونه، میخواستم بگم منم 4 سال اول که چاردیواری رو میخوندم همین حس رو داشتم. الانم شاعری نیست که تو کتابخونهم نباشه (خودش نهها، کتابش) آممما، امسال وقتی واسه شونزدهمین بار شکست خوردم تونستم بنویسم. یا میتونی از دیگران خواهش کنی دلت رو بشکونن و حالت رو بگیرن (اما نذار کار به کتککاری بکشهها، چون توی حیطة کاری من نیست و نمیتونم کمکت کنم!)
فائزه، نوه 17 ساله حافظ: میدونی حسامی جون، از دستت خسته شدم. گفتم بعد این همه ضربه از این و اون، تو همدردم میشی اما نشدی. بابا پارتیبازی نکن دیگه. نچاپ. نچاپ، هر جور راحتی. برو. برو دیگه نگام نکن!
ایش...! از بابابزرگت حافظ هم گوش نمیگیری که هی داره داد میزنه: به ناز و غمزه مکن با من مسکین بازی!
شبنم: من تازه به جمعتون اومدم و خیلی هم خوشحالم. میخواستم بگم که آقا یا خانم حسامی (ولی بیشتر آقا بهتون میخوره) طرز حرف زدنتون رو دوست دارم. وقتی حرفاتون رو میخونم دلم وامیشه. یه کم شاد میشم. همین طور ادامه بدین خوب پیشرفت میکنین.
ئوچیکتیم و ممنون و خوشحال از پیوستنتون به نامة پیوست!
زهرا محمدی از خرمآباد: مشکل اکثر ما این است که زیر درخت نشستهایم و منتظریم که آن سیب معروف نیوتونی پایین بیفتد و تکانی به مغزمان بدهد. فراموش کردهایم که گاهی باید درخت را تکان داد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: