مهسا هشت سال بیشتر نداشت که پدرش فوت شد. او میگوید: تا قبل از آن همه چیز خوب بود، اما از وقتی پدرم مرد، زندگی ما هم به هم ریخت. مادرم یک سال بعد با مرد دیگری ازدواج کرد. آن موقع من تنها بچهاش بودم اما از آن مرد هم یک پسر و یک دختر به دنیا آورد.
مهسا و ناپدری میانه خوبی با هم نداشتند. زن زندانی توضیح میدهد: من انگار در آن خانه اضافه بودم هر وقت با برادر یا خواهرم دعوایم میشد، حق را به آنها میدادند.
آنها خیلی چیزها داشتند که من نداشتم حتی مادرم هم بیشتر به آنها توجه میکرد تا من. همیشه پیش خودم میگفتم یک روز کاری میکنم که اشک همهشان در بیاید. بالاخره هم از خانه فرار کردم.
مهسا در زمان فرار باید خودش را برای امتحانات خرداد آماده میکرد، اما نقشه دیگری کشید. او میگوید: کلاس اول دبیرستان بودم و با اینکه عقلم زیاد نمیرسید، نقشه کشیده بودم از خانهمان که در کرج بود، فرار کنم و به تهران بیایم. همین کار را هم کردم. دو شب اول را تا صبح در خیابان ماندم. روز سوم پسری گولم زد و مرا به خانهاش برد. فکر کردم میخواهد کمکم کند اما او نقشه دیگری داشت.
دختر فراری دو هفته بعد از سوی ماموران دستگیر و به کانون اصلاح و تربیت منتقل شد. او داستان زندگیاش را این طور ادامه میدهد: آنجا به دروغ گفتم کسی را ندارم و آواره هستم. حرفم را باور نکردند، اما چارهای هم نداشتند جز اینکه مرا نگه دارند. حتی اسمم را هم دروغ گفتم تا کسی نتواند پیدایم کند.
چهار ماه در کانون بودم تا اینکه دلم برای مادرم تنگ شد و بالاخره به او تلفن زدم. مادرم خیلی گریه کرد و پرسید کجا هستم، من هم گفتم.
مادر مهسا دخترش را به خانه برگرداند اما انگار رفتارهای ناپدری از قبل بدتر شده بود. زن زندانی میگوید: آن مرد میگفت من اخلاق دخترش را خراب میکنم و نباید در خانه بمانم. آنقدر از این حرفها زد تا اینکه دوباره فرار کردم.
زندگی مهسا در این سالها یا در آوارگی سپری شده یا اینکه پشت میلههای زندان بوده است. او در این باره میگوید: یک بار هم مرا به بهزیستی فرستادند، اما از آنجا خوشم نیامد و فرار کردم. در کانون مشکلی نداشتم اما وقتی سنم زیاد شد دیگر آنجا قبولم نمیکردند.
کانون برای بچههاست. من هر دفعه اسم و مشخصات نادرست میدادم اما از قیافهام معلوم بود بیشتر از 18 سال دارم برای همین هم دو بار آخر به زندان بزرگسالان رفتم، البته هر دو دفعه خیلی زود آزاد شدم.مهسا این بار به اتهام سرقت از مغازهها دستگیر شده است.
او میگوید این شگرد را زمانی که در زندان بود، یاد گرفته و از چند مغازه دزدی کرد تا اینکه بالاخره یکی از کسبه مچش را گرفت و او را به پلیس تحویل داد: این دو سال آخر را برای خودم خانه داشتم. یعنی نه اینکه خانهای بخرم یا اجاره کنم.
با مردی به اسم کیوان آشنا شدم و با هم زندگی میکردیم. او معتاد بود و خرجش را از راه موادفروشی درمیآورد خیلی هم سعی کرد مرا معتاد کند ولی حقیقتش اصلا از مواد خوشم نمیآید حتی اهل سیگار هم نیستم.
ناپدریام بعضی وقتها در آشپزخانه تریاک میکشید. من از همان موقع از مواد بدم آمد. بار آخر بعد از اینکه از زندان آزاد شدم تصمیم گرفتم دزدی کنم.
میخواستم برای خودم پول دربیاورم. از دربهدری خسته شده بودم و پیش خودم میگفتم کمی دزدی میکنم و وقتی پولم کافی شد آن وقت اتاقی کرایه میکنم و دنبال کار درست و حسابی میگردم اما باز هم گیر افتادم.
مهسا درباره شگردش میگوید: به مغازههای مختلف از لوازم آرایشی گرفته تا مانتوفروشیها میرفتم و حسابی سر فروشنده را گرم میکردم و وقتی حواسش پرت میشد چند تکه جنس در ساکم میانداختم. بعضی وقتها هم برای اینکه طرف شک نکند چیز ارزانی میخریدم. هرچه گیر میآوردم به کیوان میدادم و او برایم آب میکرد یعنی میفروخت.
زن جوان حالا در انتظار صدور حکم به سر میبرد. او میگوید: دیگر به زندان عادت کردهام. سخت است، ولی نه به اندازه اول؛ اما نمیخواهم تا آخر عمرم در زندان بمانم و بپوسم. خیلی وقت است از مادرم خبر ندارم شاید هم هیچوقت سراغش نروم اما میخواهم بعد از آزادی فکرهای بهتری بکنم. در زندان مددکار هست. من هیچوقت به حرفهای آنها گوش نمیدادم شاید این دفعه ازشان خواستم راهنماییام کنند.
واقعا نمیدانم چه پیش خواهد آمد.
داوود ابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم