امنیت فدای‌ماجراجویی

سفر با کوله‌پشتی، ظاهر خیلی جذابی دارد. ‌به این مفهوم که در ظاهر کار آسانی به نظر می‌رسد و بی‌دردسر، اما وقتی خاطرات «بک پکرها» را می‌خوانید متوجه می‌شوید این نوع سفرها آنقدر‌ها هم آسان نیست. اما از همه اینها گذشته قرار است دراین ستون با عنوان «همسفر» هر هفته سفرنامه یکی از بک پکرهای چمدان را بخوانید. او از عادت‌های مردم کشورهای مختلف تا آثار و ابنیه دیدنی و جذاب مقصد سفر خود نوشته است که خواندنش خالی از لطف نیست.
کد خبر: ۵۷۵۹۳۸

‌ کامیون جلوی دیدم را گرفته است. از روی نرده‌ها پایین می‌پرم و کوله را جابه‌جا می‌کنم. ون سفیدرنگی نزدیک می‌شود. دست بلند می‌کنم، می‌ایستد. می‌گویم: «ترابزون؟» راننده می‌گوید: «نه» و اسم شهر بعدی را می‌گوید. «آرت‌وین» که چند کیلومتری دورتر از هوپاست. می‌گویم بله، همین هم خوب است و سوار می‌شوم.

اعضا کوچک خانواده‌‌اش پشت ون نشسته‌اند. دختر کوچک پنج ‌شش ساله‌اش با کمرویی و پیچ و تاب خودش را پشت صندلی‌ها پنهان می‌کند. خواهر کمی بزرگ‌ترش همانجا روبه‌روی من نشسته باقی می‌ماند، در تمام مسیر نگاه از من برنمی‌دارد و به همه انواع لبخند‌هایم با سکوت جواب می‌دهد.‌سر دوراهی که به آرت‌وین می‌رود پیاده‌ام می‌کنند و خودشان وارد شهر می‌شوند. هیچ ماشینی از شهر خارج نمی‌شود. انگار همه مسیرها از هر دو طرف به آرت‌وین ختم می‌شوند. گویی آرت‌وین مثلث برمودایی باشد که همه ماشین‌ها را یک‌جهته در خود می‌بلعد و حتی لاشه هیچ‌ کدامشان را هم به جاده پس نمی‌دهد.

بالاخره فرشته نجاتم با ‌ بنز‌ مدل بالایش از راه می‌رسد و جلوی پایم ترمز می‌کند. می‌پرسم: ‌ترابزون؟‌ می‌گوید: «بله بیا بالا.» کوله را روی صندلی عقب می‌گذارم و خودم روی صندلی کنار راننده می‌نشینم. حالا می‌توانم آسوده‌تر از قبل عکاسی کنم و از منظره‌های هر دو طرف جاده لذت ببرم. البته هر بار باید میان کوهستان جنگلی، پرتگاه و دریا یکی را انتخاب کنم. انتخاب آسانی نیست از آنجا که در پس هر پیچ نمایی تازه‌ رونمایی می‌شود، پیش از آن که منظره قبلی تمام شده باشد.

مثل یک تابلوی آبرنگ که رنگ سبز درخت‌هایش در آبی رودخانه دویده و آسمان مرز مشخصی با کوهستان نداشته باشد، آب و سبزه و آسمان در ترکیبی جدا نشدنی همدیگر را دنبال می‌کنند. پیش از آن که آسمان از دایره دیدم بیرون برود نوک بلند کاج‌ها خودشان را وارد کادر دوربینم کرده‌اند و آبی آسمان از لابه‌لای تیزی‌های سبز برگ‌ها اعلام وجود می‌کند. برنامه‌ریزی برای لذت‌بردن را کنار می‌گذارم و در جواب «سینان» که می‌پرسد، «ناهار خورده‌ای؟» می‌گویم، «نه!» به ناهار حتی فکر هم نکرده بودم. ‌در‌حالی‌که نان محلی را در ترشی تخم ماهی فرو می‌کنم و به همراه ماهی‌های کبابی به دهان می‌برم سر و صدای بچه‌های میز کنار به اوج می‌رسد که فریاد می‌زنند: «یونُس! یونُس!» منظورشان گروه دلفین‌هایی هستند که وسط آب‌ها بالا و پایین می‌پرند و با جهش‌های به نظر بی‌هدف، شنا کنان جلو می‌روند.

غذا که تمام می‌شود، بالاخره موفق می‌شوم اولین چای ترکی‌ام را در استکان کمر باریک بنوشم. آماده رفتن‌ می‌شویم. روی میز صندوق‌دار یک بطری بزرگ شیشه‌ای قرار دارد. صندوق‌دار بطری را برمی‌دارد و کمی از مایع مزبور را در دست‌های جلو آورده سینان می‌ریزد و بویی شبیه به عطر ‌ تیروز‌ در هوا پخش می‌شود. من هم دست‌هایم را معطر می‌کنم و بوی ماهی با بوی تیروز مجموعه عجیبی را می‌سازد که ترکیبی بدیع است.‌سینان، اهل آرت‌وین و مسئول حراست یک کارخانه صنعتی در ترابزون است. خودش را از نظر سیاسی یک لیبرال می‌داند. به من یاد می‌دهد ‌تر‌ک‌ها به روزنامه‌نگار می‌گویند ‌ یازار‌ و ‌گازیته‌ هم به معنای روزنامه است. فکر می‌کنم اندوخته‌های زبان ترکی‌ام برای این سفر کفایت می‌کند.‌سینان می‌خواهد اتومبیل را در شهر ‌ ریزه‌ به کارواش ببرد. تابلوهای راهنما می‌گویند که فاصله ریزه تا ترابزون کمی بیشتر از 60 کیلومتر است. به کارواش مورد نظر سینان می‌رسیم. اتومبیل را به آنها می‌سپاریم و برای خرید به سوپرمارکتی در همان نزدیکی می‌رویم. ظهر است و از بلندگوهای شهر صدای اذان پخش می‌شود. ‌

روزنوشت‌های ساغر فروتن

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها