گذشته از این، در همان بدو ورود، او وارد ماجرایی دیگر میشود؛ او با یک مرد تصادف کرده و از صحنه فرار میکند و این آغاز داستانی غیرمنتظره است که مانند موجی سرکش، تخته پاره زندگی کیا مقدم را با خود میبرد. این که چرا یک وکیل ـ که از قوانین بهتر از آدمهای معمولی آگاه است و میداند فرارش میتواند مشکلاتی بیشتر از ماندن برایش ایجاد کند ـ تصمیمی غیرمنطقی میگیرد و صحنه تصادف را ترک میکند، به این شکل پاسخ داده میشود که چون او گواهینامه معتبر نداشته، از ترس مجازات احتمالی پا به فرار گذاشته است. اما نکته مهم این است که داستان بتدریج آن قدر شاخ و برگ میگیرد که جایی برای این سوالها باقی نمیماند. شخصیتها یکی پس از دیگری باواسطه و بیواسطه به تصادف مربوط میشوند و زندگی هر کدام به تفصیل به نمایش درمیآید. این اضافهشدن آدمها و ریشهدواندنشان در داستان در چند قسمت اول ادامه پیدا میکند و با توجه به اسامی عنوانبندی سریال میتوان فهمید شخصیتهای دیگری هم در راه هستند که قاعدتا قرار است گره داستان را پیچیدهتر کنند. هر شخصیتی که وارد داستان میشود، دغدغهها و مشکلات خاص خود را دارد، راهحلهای خود را هم پیش میگیرد و زندگی جدا از دیگران دارد. به طوری که گاهی نقطه اشتراکی بین شخصیتها دیده نمیشود و حتی داستان مخاطب را به فکر وامیدارد که چطور این همه آدم متفاوت کنار هم زندگی میکنند؟ یکی از معدود نقاط اشتراکی که بین شخصیتها وجود دارد این است که بیشتر آنها آدمهایی معمولی هستند که در اطرافیان میتوان نمونهشان را پیدا کرد. درست است که هر کدام از آنها یک خصوصیت اخلاقی برجستهتر از دیگران دارد، اما معمولا آن خصوصیت چندان خاص نیست؛ البته این تعریف شامل حال شخصیت عجیبی مثل نعیم نعمتی (با بازی مهران احمدی) نمیشود. نعیم با آن لهجه پررنگی که تبدیل به نشانه اصلی و مهم بازیهای اخیر او شده، شغلش این است که خودش را جلوی ماشینهای مردم میاندازد و از آنها پول میگیرد. شغل عجیبی است! در واقع، متفاوتترین نقش سریال مهرآباد همین نقش است. بقیه شخصیتها با هر خصوصیت اخلاقی که دارند، راحت تر در دایره باور و درک و همذاتپنداری مخاطب میگنجند. نعیم آن قدر دونمایه و در عین حال چنان بیچاره و ذلیل است که هم جای دلسوزی دارد و هم جای تنفر. بیچارگی (به معنای واقعی کلمه) یکی دیگر از اشتراکات شخصیتهای اصلی سریال مهرآباد است. چه شخصیتی مثل نعیم و چه شخصیتی مثل کیامقدم که به هر حال زندگی مرفهتری دارد و دیگر شخصیتهایی که یکی پس از دیگری وارد داستان میشوند، به نوعی درمانده هستند. به نظر میآید داستان پرماجرا و پرجزئیات مهرآباد مثل گلوله برفی بتدریج به یک بهمن ویرانکننده تبدیل خواهد شد و گزند آن به تمام شخصیتها خواهد رسید، اما گزندی که سریال را تهدید میکند طولکشیدن بیش از حد موقعیتهاست. خونسردی، نگاه سرد و بیروح کیامقدم، داد و فریادها و حرکات عصبی عادل (هومن سیدی) و پلشتی و زشتی نگاه نعیم به زندگی، گاهی آنقدر زمان سریال را به خود اختصاص میدهد که تأثیرشان از دست میرود. این مسأله باعث میشود بسیاری از جنبههای روحی شخصیتها خیلی دیر به نمایش گذاشته شود و بازیگران فقط خود را تکرار کنند. مثلا مگر یک بازیگر چقدر میتواند به شیوههای مختلف عصبانی شود؟ یا چند روش وجود دارد که بازیگری بتواند رذالتهای نقش خود را به نمایش بگذارد؟ گاهی یک تلفن ساده، رانندگی، دوش گرفتن، گفتوگو بین دو دوست، گوش ایستادن و خبرچینی آبدارچی و جزئیاتی از این قبیل، آنقدر با کش و قوس و تکراری به نمایش درمیآید که ملالآور میشود. نماهای طولانی هم به کشدارشدن کشمکشها و موقعیتها دامن میزند. داستان مهرآباد مایه کافی برای ساخت سریال را دارد، با این حساب طبیعی به نظر میرسد داستان با ضرباهنگی تند تعریف شود، اما طول و تفصیل پیدا کردن موقعیتها باعث شده مخاطب، سریال را به صورت شنیداری دنبال کند.
شروینه شجری کهن / جام جم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم