بازیگری از آرزوهای دیرین شما بود؟
هرکس در کودکی براساس شور و هیجان خاصی شغلی برای خود انتخاب میکند و هر کس که از او میپرسد دوست دارید چه کاره شوید، با افتخار شغلهایی را که در ذهن دارد بیان میکند. من هم ازجمله نوجوانانی بودم که با جدیت میگفتم دوست دارم خلبان و چترباز شوم، چون به شغلهای هیجانی علاقه زیادی داشتم، اما از آنجا که به تماشای تلویزیون علاقه زیادی داشتم، به مرور زمان به بازیگری علاقهمند شدم و تصمیم گرفتم مسیر شغلیام را در بازیگری و ژانرهای مختلف ادامه دهم.
از همان سالهای اول، الگوی خاصی برای بازیگری انتخاب کردید؟
با توجه به اینکه من کار بازیگری را از تئاتر شروع کردم، همیشه از کارهای آقای انتظامی لذت میبردم و از همان زمان تصمیم گرفتم مانند او موفق باشم. البته نه اینکه از سبک ایشان تقلید کنم، بلکه تصمیم گرفتم موفق باشم و حتی اگر برای خودم سبک خاصی ندارم، ولی بتوانم مخاطب را در کارهایم جذب کنم.
پس از این همه سال فعالیت چه کار کردید که نوآوری در کارهایتان دیده شود و برای مخاطب تکرار نشوید؟
نوآوری زمانی به سراغ بازیگر میآید که نقشهای متفاوتی بازی کند. بنابراین آنچه برای بازیگر نوآوری به همراه دارد متفاوت بودن نقشهایی است که بازی میکند. با اینکه بازیگر در مرحله اول از سوی کارگردان و تهیهکننده انتخاب میشود، اما در مرحله بعد انتخاب به عهده خود بازیگر است. میتواند در صورتی که از فیلمنامه خوشش نیامد آن را نپذیرد. وقتی بازی در اثری به من پیشنهاد میشود به مسائلی همچون نگارش خوب فیلمنامه، کارگردان، دیگر بازیگران و... توجه میکنم. بعد از در نظر گرفتن همه این عوامل، کار را انتخاب میکنم، اما در حالت کلی معتقدم تنوع نقش در دست بازیگر است. بازیگر است که با وسواس در انتخاب نقشهایش میتواند در کارش تنوع ایجاد کند. با توجه به اینکه مخاطب امروز تنوع طلب است باید در کارها تنوع ایجاد کرد. به طور طبیعی اگر بازیگر را فقط در یک تیپ مشخص ببیند از او دلزده میشود و او را پس میزند. همانطور که مردم به خواندن کتابهای مختلف احتیاج دارند، خواستار تماشای آثار متنوع هم هستند. وقتی مخاطب با دیدن یک فیلم یا سریال با خودش بگوید دوباره این بازیگر همان تیپ قبلیاش را تکرار میکند، اصلا خوشایند نیست. تکرار باعث میشود بازیگر حرفی برای گفتن به بیننده نداشته باشد. در طول سالهای فعالیتم تلاش کردهام در آثاری با مضامین پلیسی، تاریخی، اجتماعی و... بازی کنم.
خانوادهتان با شغلتان مخالف نبودند؟
پدرم با این که بازیگر شوم مخالف بود، چراکه فکر میکرد با بازیگری تحصیل را رها میکنم، اما وقتی دید توانستم در کنار بازیگری درسم را هم بخوانم مخالفتش کم شد و سکوت کرد و با این که بازیگری را دوست نداشت، اما دیگر مخالفت نکرد. اعضای خانواده هم مقابل بازی من واکنش خوبی داشتند و همواره تشویقم میکردند تا در کارم موفق باشم، اما خودم هیچگاه به فرزندانم پیشنهاد نکردم بازیگر شوند تنها یکی از دخترهایم بود که به بازیگری عـــــلاقه داشت، ولی به علت استعداد زیادش در موسیقی و نقاشی، آن مسیر را ادامه داد و موفق هم شد.
شما با عشق به بازیگری وارد این عرصه شدید. هنوز هم آن اشتیاق وجود دارد؟
اگر فردی سهل و ساده وارد عرصه بازیگری شده باشد، پس از مدتی این حرفه برایش عادی میشود و بیتفاوت با آن برخورد میکند، اما برای من و امثال من که با علاقه و انگیزه وارد این عرصه شدیم، هنوز هم این حرفه جذاب است. در این حرفه درگیر شهرت نشدهام. هنوز هم وقتی نقشی برای بازی پیشنهاد میشود با دقت فیلمنامه را مطالعه میکنم و برایم اهمیت دارد نقشی که بازی میکنم مثل نقشهای قبلیام نباشد و فیلمنامه با مخاطب ارتباط برقرار کند.
آقای دهقان نسب اولین خاطره شما در برخورد با دوربین چیست؟
از آنجا که من هم تحصیلات بازیگری داشتم و هم کار و از سال 46 تا 52 با واحد نمایش رادیو شیراز همکاری میکردم وقتی برای اولین بار مقابل دوربین رفتم هیجان داشتم، اما فقط نگاهم این بود که یک تجربه خوب را به دست بیاورم.
ولی چرا برخی بازیگران در بازی یک تیپ ماندهاند و حاضر نیستند از این بازی دور شوند؟
این مساله دو طرفه است. در مرحله اول تهیهکننده و کارگردان از یک بازیگر که در یک تیپ جاافتاده و پولساز شده است، توقع دارند همیشه نقشهای یکنواخت را بازی کند، چراکه با این تیپ توانسته شهرتی کسب کند و پولساز شود. از سوی دیگر چون امتحانش را در این زمینه پس داده، کارگردانان با خیال راحت نقشهای تکراری را به او میسپارند، چون مطمئن هستند او از پس آنها برمیآید. به همین دلیل بازیگر به تکرار میافتد، حتی بعضی کارگردانها هنگام بازی این گونه بازیگران را رها میکنند تا ساز خودش را بزند، در حالی که این مساله به کل کار لطمه وارد میکند.
در مرحله دوم خود بازیگر تصمیمگیرنده است. بازیگر باید به دنبال تنوع بازی و نقش باشد تا به تکرار نیفتد. وقتی متوجه میشود نقش حرفی برای گفتن ندارد و تکرار نقشهای قبلیاش است، نباید آن را بپذیرد. جالب است بدانید برخی بازیگران علاقهمند به ایفای نقشهای مثبت هستند و حاضر نیستند نقشهای منفی بازی کنند، چراکه معتقدند نباید در شکل و شمایل آنها که در ذهن مخاطب ساخته شده، خدشهای وارد شود، اما برای من ایفای نقشهای مثبت و منفی تفاوتی ندارد. آنچه اهمیت دارد این است که بتوانم نقش را بخوبی بازی کنم و حس و حال شخصیت را در موقعیتهای مختلف بدرستی نشان بدهم. گاهی هم پیش آمده ایفای نقشی به من پیشنهاد شده، اما احساس کردم مناسب من نیست. به همین دلیل به کارگردان و تهیهکننده پیشنهاد فرد دیگری را به جای خودم دادهام.
حال که صحبت از تنوع و تفاوت شد، بهتر است اشارهای به سریال بالهای خیس کنیم. به نظرتان این شخصیت خیلی مثبت نیست؟
شخصیت دکتر مجید پرتو جای پرداخت و کار داشت، حتی فراتر از آنچه در فیلمنامه برایش نوشته شده بود. به همین دلیل وقتی فیلمنامه را خواندم احساس کردم نقشی است که میتوانم روی آن کار کنم. او جزو شخصیتهای مثبت قصه است که جبهه رفته و پزشک حاذقی است و حالاهمراه یک گروه جوان قصد دارد در زمینه داروی ضد سرطان فعالیت کند. با شما موافق هستم که شخصیت دکتر پرتو خیلی مثبت است. متاسفانه این مشکل همیشه درباره شخصیتهای مثبت قصه وجود دارد که از کارگردان و بازیگر میخواهند هیچ نقطه منفی درباره چنین شخصیتهایی وجود نداشته باشد، بخصوص وقتی آن فرد جبهه هم رفته باشد. در این موارد مشکلات بیشتر میشود، چون او نباید عکسالعملهایی همچون عصبانیت یا پرخاشگری را در موقعیتهای مختلف بروز دهد. در حالی که هر فردی در موقعیتهای مختلف واکنشهای متفاوتی نشان میدهد. با همه اینها تلاش کردم در موقعیتهای مختلف حس و حال دکتر پرتو را بدرستی به تصویر بکشم.
از خاطراتتان در نقشهای مختلف برایمان بگویید.
هنگام بازی در فیلم سینمایی «کمکمکن» با رسول ملاقلیپور بودیم. پلانی در پارک ارم داشتیم که رامبد جوان در اتاق فرمان سفینه بود و من باید بر اساس فیلمنامه در قسمتی از پلان سرم را پایین میآوردم و خودم را پرت میکردم. جو حاکم بر فضای کار به گونهای بود که من خودم را ناخواسته محکم پرت کردم و سرم به صندلی مقابل خورد و پیشانیام آسیب دید. در این میان ملاقلیپور فریاد زد سفینه را نگه دارید؛اما من از او خواستم پلان را به صورت طبیعی بگیرد و همینطور که از پیشانی من خون میآمد صحنه ضبط شود، اما او مخالفت کرد. سرم 9 بخیه خورد و بعد پلان را ادامه دادیم.
یکی دیگر از خاطرههایم به سال 76 بر میگردد. مشغول بازی در تله فیلمی بودیم که من در نقش یک خلبان نظامی بودم. داستان این تله فیلم واقعی بود و در شهر کرمان ضبط میشد. در بخشی از داستان هلیکوپتر سقوط میکند و خلبانان بعد از چند روز تحمل تشنگی در بیابانهای اطراف شهر کرمان شهید میشوند. یک روز از کار همراه چند نفر از دوستان مشغول استراحت بودیم تا برای ضبط برویم. در همین میان آقای غفاری تهیهکننده آمد و به ما گفت سریع بلند شوید. تا بلندشدم دیدم عقربی به سمت من میآید. اگر آقای غفاری مرا صدا نمیکرد نمیدانم چه اتفاقی میافتاد. بازیگری سراسر خاطره است، اما گاهی برخی خاطرهها پررنگتر است.
پروانه حسینزاده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم