در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چرا سرقت کردی؟
من و شوهرم هر دو کارگر بودیم و در خانههای مردم کار میکردیم. دکترها گفته بودند بچهام مریض است؛ یکسری آزمایش نوشته بودند و میگفتند باید در بیمارستان بخوابد. ما نه بیمه داشتیم و نه پولی، خیلی گرفتار شده بودیم و اصلا نمیدانستیم چطور باید پول تهیه کنیم . همان موقعها بود که یک روز وقتی داشتم در خانه زن پولداری در بالای شهر کار میکردم چشمم به یک دستبند طلا افتاد و برداشتم اما از ترس به شوهرم چیزی نگفتم. چند روز بعد هم از خانه یکی دیگر یک سینهریز برداشتم و هر دوشان را فروختم و پولش را به شوهرم دادم. گفتم یکی از زنانی که در خانهاش کار میکنم قرض داده است. راستش میخواستم هروقت پول گیر آوردم عین همان طلاها را بخرم و پس ببرم. دو روز بعد از اینکه پسرم را بیمارستان خواباندیم، دستگیر شدم.
شوهرت وقتی فهمید دزدی کردهای،چه واکنشی نشان داد؟
خیلی ناراحت شد. در اداره آگاهی آنقدر توی سر و کله خودش کوبید که گفتم الان میمیرد اما بعدش آرام شد و فهمید من واقعا قصد بدی نداشتم برای همین هم سعی کرد برایم رضایت بگیرد اما 9 ماه طول کشید تا بیرون آمدم.
در مدتی که در زندان بودی چه کسی از بچهات مراقبت میکرد؟
وقتی من بودم معمولا بچهام را با خودم سر کار میبردم اما شوهرم نمیتوانست. او اگر یک روز کار نمیکرد پولی هم نمیگرفت. چند وقتی که پسرمان بیمارستان بود مشکل زیادی نبود اما بعد مجبور شد چند روزی خانه بماند و بعد از آن بچه را خانه همسایه میگذاشت چون پدر و مادر خودش شهرستان بودند و اگر میفهمیدند من زندانی شدهام شر راه میانداختند. پدر خودم هم در شهرستان بود. او هم تمام مدتی که زندان بودم خبردار نشد. از زندان تلفن میزدم و حالش را میپرسیدم.میدانستم اگر بخواهم راستش را بگویم دق میکند. در آن 9 ماه شوهرم خیلی سختی کشید. از یک طرف کار، از یک طرف بچه، از یک طرف کارهای من برای رضایت و ملاقات و از این جور چیزها. واقعا سخت بود خودم شرمنده شده بودم.
بعد از آزادی رابطهات با همسرت چطور شد؟
تازه بهتر هم شد. یادم است وقتی آزاد شدم زمستان بود.هوا زود تاریک میشد. از در زندان که بیرون آمدم دیدم او ایستاده است. هوا خیلی سرد بود. او پسرمان را هم لای چند تا پتو پیچیده و با خودش آورده بود، دلم برای دیدنش لک میزد. شوهرم من را شام بیرون برد و خیلی خوش گذشت. بعد هم گفت هرچه بوده تمام شده و حالا باید فکر کنیم که چطوری دیگر این اتفاق نیفتد.
دوباره سر کار برگشتی؟
دو ماهی را در خانه ماندم تا پیش پسرم باشم. برگشتن سر کار برایم سخت بود چون همه مشتریان قبلیام را از دست داده بودم و باید از صفر شروع میکردم. از طرفی شوهرم میگفت دوست ندارد دیگر در خانههای مردم کار کنم. در همین گیر ودار پدرم فوت کرد. واقعا خیلی ناراحت شدم. خیلی وقت بود که نتوانسته بودم بروم و ببینمش. ما به شهرستان رفتیم و من تا سه ماه آنجا ماندم. در این مدت شوهرم در تهران هم کار میکرد و هم دنبال کار بهتر میگشت، بالاخره هم خدا کارها را رو به راه کرد و او در یک کارخانه بزرگ کار پیدا کرد.
الان چه کار میکنی؟
پسرم برای خودش مردی شده، شوهرم هم هنوز در همان کارخانه کار میکند و من هم خانهدار هستم. خدا را شکر خیلی از مشکلاتمان حل شده و دیگر گرفتاری مالی نداریم. یعنی داریم اما زیاد نیست. پسرم هم خیلی سر به راه و حرف گوشکن است. من داستان زندان افتادنم را برایش تعریف کردهام و او همیشه میگوید روزی همه سختیهایی را که بهخاطرش تحمل کردم، جبران میکند. هیچچیز در دنیا مثل بچه خوب نمیشود. بچه گنج بزرگی برای هر پدر و مادری است. آرزو دارم او را در لباس دامادی ببینم.
میخواهم نوههایم را هم بزرگ کنم. من همیشه دلم میخواست یک دختر هم داشته باشم اما نشد حالا هم اشکالی ندارد فردای روزگار عروسم جای دختر نداشتهام را میگیرد.
داوود ابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: