در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
بعضیها در زندگی، قدمهای اشتباه زیادی برنمیدارند اما با یک قدم چنان از چشمت میافتند که اگر غافل باشند، با همان یک قدم شخصیت و اعتبارشان در تصورت فرومیریزد و چون مردة دستوپا شکستهای، سرد و بیجان مقابلت دراز میکشند. خیال کن برجی که یکباره آوار شده روی سر ساکنانش!
به عشق یا نفرت، آدمها با همین قدمها میرسند. بیا قدمهایمان را روی همدیگر خراب و آوار نکنیم عزیزم!
ف. حسامی
(فک کن یه پاسخگویی بیاد به خودشم پاسخ بده!!): شکرپنیرصبحانه! (هههههه!) مجهول! گمنام! عزیزم! خب یه کلمه میگفتی: آدما دو جورن دیگه... یا مث پشه، یا عین مار. اون یکی رو میبینی نشسته رو دستت، جای نیشش یخده میخاره، میره پی کارش، این یکی استتار کرده و یهو... ای وااای بر من... ماااادر ماااادر ماااادر!
واژههای ماندگار
بعضیها میآیند و میروند، بیهیچ رد پایی و فراموش میشوند در فراوانی آدمها. بعضیها انگار بادند، فقط زمانی حضورشان حس میشود که میروند! بعضیهای دیگر مثل باران، هم بویشان حس میشود، و هم رد پایشان لمس، و تو وقتی کنارشان قدم برمیداری، جای پاهایت از یمن بودنشان جاودانه میشود روی زمین.
چقدر خوب است که در این سرای چهار زاویه و پر باران، جای پای کلماتمان در کنار یکدیگر جاودانه میشود.
نشمیل نوازی از بوکان
در نقش سخنگوی پاسخگو
میخوام یه بار واسه همیشه تمومش کنم! از اینکه هی میگن پاسخگو خودش رو معرفی کنه دیگه خسته شدم. به نظرم هر کدام از ما بروبچ تو تخیلاتمون چهرة حسامی رو هر طور که دوست داریم ترسیم کردیم و با اون ارتباط برقرار میکنیم. اصلاً جذابیت شخصیت پاسخگو به مجهول بودنشه و با این خصوصیت بروبچ رو مجذوب خودش کرده. مهم نیست که زن یا مرده یا اینکه اسمش چیه، مهم اینه که وقتی پشت کامپیوتر نشستین و دلنوشتههاتون رو تایپ میکنین، میدونین یه نفر، یه جایی تو این سرزمین هست که اونا رو میخونه و براشون ارزش قائله.
(حالا خودمونیم، این همه پرحرفی کردم، بیا و در گوشم بگو بینم اسمت چیه؟!)
نیما از کرمانشاه
اِهِکّی... بچه گول میزنی؟ (مامانبزرگمم میگه: اگه راس میگه بگه ببینم اسم خودش چیه!)
یک من از خودم
به کسی غیر از خودش نگفته بود چقدر برای مدارا کردن بدهکار آینه شده. حتی یادش رفته بود کجای قصهاش با آرزوهایش دست به یقه شد که کرور کرور از خودش را زندانی کرده بود. باورش نمیشد آنقدر عجیب شده که هر روز با تمام درختها غریبه میشود. هر شب متهم میشود که خاطراتش را به خورد مغزش بدهد تا شاید از جرم آن همه خاطرخواهی کم شود اما هنوز هم میفهمد یک نفر را آن سمت لعنتهای هر شبش میپرستد. میداند یک جایی میان دستهای کسی تمام نفسهایش را جا گذاشته. میداند برای فرار کردن از همة فکرهای دست روی هم گذاشتهاش، باید بخندد؛ آنقدر بخندد که کسی شک نکند، که کسی وادارش نکند به اعتراف غلطهای زیادیاش که چه ساده دل داد به آهنگهای کلیشهای روزهایش... که فرار کند از آهسته راه رفتن میان کلمهها، از جدی گرفتن مشت مشت نگاه و بافتن توهماتی از همیشگیهایش! او فقط میترسد که حرفهایش کار دستش بدهد. میترسد روزی خودش یک چمدان به دستش بدهد، یک کاسه آب بریزد و...
باور کن او فقط از رفتن میترسد. حالا تو باز هم نیا!
نرگس، عاشقترین ستاره
دو روی سکه
گاهی غم و گاهی شادی، گاهی حسرت و دریغ و گاهی مملو از شور و شعف برای تحقق یک آرزو، گاه عاشق و گاه فارغ! دو روی سکة روزگار، روزگاری گاه بیرحم و تلخ و گاه شیرین و مهربان! شیرینیای که کوتاه به نظر میآید و زودگذر و فرّار و تلخیاش اما تا ابد ماندگار...
این روزها میگذرد گاه سخت و گاه آسان. نازنینم، به چشمان عاشقم بنگر و خصم زمانه را دست کم بگیر!
حدیث مطالبی
وقتی نیستی
چند روزیست که تنهایم گذاشتهای. نبودنت را باور ندارم. همه میگریند و متعجبند که چگونه با نبودنت کنار میآیم اما... اما من ناباورم. قرار نبود تنهایم بگذاری. چگونه این تنهایی را باور کنم؟ مگر میشود برای گفتن درددلهایم به زدن یک سنگ روی یک قبر بسنده کنم؟[...]
بهار با تمام سرسبزیاش غمگینتر از پاییز است و من در این پاییز، برگی خشکیدهام که زیر پای رهگذران له میشود.
بدون نام
وصفالعشق
همیشه دیگران بهتر از من، خم و انحنای چهرهات را وصف کردهاند! من هر که را دیدم گفتم: چقدر شبیه توست و غریبهها -آشنایان امروزی- به حرفهایم خندیدند. آنها با شکوه و وقار در ساحل ایستاده بودند و رنگبهرنگ شدنت را در طلوع و غروب خورشید نظاره میکردند و من بیصداتر از همیشه در تو غرق میشدم. تو پر ابهت و مهربان سر به پایشان میساییدی و یک موج آنطرفتر، من با پای خودم به تو ره میسپردم. غرق شده را چه توصیفی ز دریا ای خوب من؟! جز آنکه همة دنیا را آبی میبیند؟!
نسیم صبح از دورود
آرمانشهر
صلح همان لغتنامهایست که در دست چاپ است، بدون لغت فقر و فرق و جنگ و دشمنی و برتری. باران هنگامی نماد صلح است که کارتنِ کارتنخوابی خیس نشود و سقف خانهای سوراخ نباشد. خوشههای گندم تنها آنوقت نشانة صلح است که نان به همه برسد. صلح یعنی به هیچکس قربان و رئیس و سرور نگوییم. صلح آمدن سهچرخهایست در خواب کودک -که فردا از طرف پدر تعبیر میشود. صلح نوشتههای شماست برای زخمهای مردم. صلح تباین دارد با هر صفت و پیشوند و پسوندی. صلح یعنی تنها انسان بیهیچ توضیحی. آنوقتی که گیر میدهیم تعداد صفحهها زیاد شود اگر به زیادتر شدن فشار کاری حسامی فکر نکنیم صلح را نمیشناسیم...
«هی امید! امید پاشو! داری تو خواب هذیون میگی. یعنی چی این حرفا؟ پاشو!»
خواب من، صلح است!
«دِ میگم پاشو از خواب!»
امید، بچهای که نمیداند چند سالش است!
(یه رابرت میشناختم که دلش نمیخواست بزرگ شه، بچگیاااامهااااا...! تو که با اون نسبتی نداری؟!) سن و سال مهم نیس بچه! (زیاد دنبال جوابش واس خودت نگرد)؛ اینکه از مخ آدم چی تراوش کنه مهمه... حتی توی خواب! (هی پاسی، پاشو، تو هم انگار داری هذیون میگی!)
روراستههاااا، ولی چپکی
1-نمیدانم چرا مخاطبها را هر چه قدر خاصتر کنی، زودتر بیخاصیت میشوند و همةشان میروند یکی پس از دیگری؛ همانند قاصدکی که همراه باد میرود، همانند بازیهای «کلاغپر» در کودکی.
2-میدانی چیست؟ من با احساسم روراست نیستم. با افکارم روراست نیستم و چشم بستهم رو به همة حسهایم. همةشان را هدایت کردم به کوچة علیچپ!
شادی اکبری
تعویض جا
1-خیلی عجیبه که آدما حرفهایی رو که براحتی میتونن بگن نگه میدارن توی دعوا با عصبانیت میگن و باعث به وجود آوردن کدورت میشن. چه کاریه خوب؟! مثل بچه آدم بشین بگو از این کارت خوشم نیومده خوب. عهههه!
2-من به جرم بودنم مجازات شدهام که این همه تنهایم، که هیچ کس مرا حتی نوازش هم نمیکند. من تنها یک جوجه تیغی هستم، دلی بیآزار اما ظاهری آزاردهنده، حتی مردهام را هم نمیبینند.
(دیروز داشتم تو کوچه میرفتم دیدم یه چیزی اونور افتاده. رفتم جلو دیدم تن یه جوجه تیغی له شده است! با خودم گفتم خوب چرا آخه؟ مگه این بیزبون چه کرده که حتی جسم بیجونشم جمع نمیکنن؟ اصاً میگما، نکنه ما جوجه تیغیا مردهمون هم تیغ پرت میکنه خودمون نمیدونیم؟! یکی جوابمُ بده منُ از این گیجی در بیاره لطفاً).
همون جوجه تیغی!
تراژدی در دو پرده: (پرده اول) هی بشر! چی شده، چرا همچی شدی؟ از این حیوون بپرسین! داشتم از خیابون رد میشدم که شروع کرد به فحش دادن، دعوامون شد و با ماشین...! (پرده دوم) هوی حیوون! چی شده، چرا همچی شدی؟ از این آدم بپرسین! داشتم از خیابون رد میشدم که شروع کردن به فحش دادن، دعواشون شد و با ماشین... (سوال فلسفی: فرق بین انسان و حیوون چیه؟ میشه یکی قبل از اینکه جواب ایشون رو بده تا از گیجی درآد، جواب منُ بده تا از گنگی درآم؟! بیاین دیگه... اینم
موضوع!)
شکستنیست احتیاط کنید
یاد بازیهای دوران بچگی افتادم؛ وقتی که موقع هفتسنگ یا وسطی یا... زمین میخوردیم دوستامون یه شعر میخوندن که «بازی اشکنک داره، سر شکستنک داره». حالا بازیها عوض شده، با دلها بازی میکنیم! اصلاً دیگه شعرها هم عوض شده! باید بخونیم: بازی اشکنک داره، دلشکستنک داره!
رضوان
تو هویجور بیمقدمه یاد یه چی میافتی مادر؟ یهویی یعنی؟! مهارتها دارن مردم!
یه صدای پا میاد
(اولین باره که جرأت کردم و ایمیل میدم. یه دنیا خوشحال میشم اگه نظرت رو بهم بگی، هر چند کوتاه! یا حتی اگه هم نتونستی، فقط بگو به دستت رسیده! چقدر که من قانعم!)
صدایت در گوشم میپیچد. چشمهایم را باز میکنم. نه! حواست به من نیست! آخر تو به کدامین شیوه مرا به خود میخوانی که خودت نمیفهمی؟! اما من با تمام وجودم تو را میشنوم.
زیبا از آبادان غبارآلود
اینم کوتاه: غبارآلوده! (به دستمم نرسیده!)
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: