حسن در رختخواب افتاده بود و هیچ چیز مشکوکی به چشم نمیخورد. نه زخم و خراشی وجود داشت و نه اسباب و اثاثیه خانه به همریخته بود. در ورودی هم هیچ اشکالی نداشت با وجود این نمیشد به طور قطع گفت این مرد به مرگ طبیعی فوت شده است. حدود چهل ساله به نظر میرسید، قد بلندی داشت و چهارشانه بود و اگر قرار بود از روی ظاهر درباره سلامتش نظر داد، میشد حدس زد به بیماری خاصی مبتلا نبود.
مشفق بعد از وارسی جسد، سراغ تکنیسین اورژانس که پلیس را خبر کرده بود، رفت. کارآگاه او را به کناری کشاند تا راحت صحبت کنند. در همان چند جمله اول معلوم شد جوان، تازهکار است و هیچ بعید نیست دستخوش هیجان شده و موضوع را بیدلیل پیچیده کرده باشد؛ اما او ناگهان حرفی زد که گوشهای سرگرد تیز شد.
من هم اول فکر کردم مرگ طبیعی است، اما ته حلقش یک پر پیدا کردم و بیرون آوردم. پر سفید و کوچک بود درست مثل پرهای همان بالشی که رویش خوابیده.
کارآگاه به شانه تکنیسین اورژانس زد و گفت: از دقتی که داشتی خیلی ممنونم. حق با توست، هیچ بعید نیست خفهاش کرده باشند.
مشفق این بار همسر حسن را صدا زد تا از او تحقیق کند. زن میگریست و بریدهبریده حرف میزد. او گفت: به آرایشگاه رفته بودم، سه ساعتی طول کشید. وقتی برگشتم هرچه زنگ زدم حسن در را باز نکرد، خودم کلید داشتم وارد خانه شدم. همه جا ساکت بود. دلم شور افتاد. به اتاق خواب رفتم و دیدم حسن خوابیده است. او هیچوقت اینقدر عمیق نمیخوابید. صدایش زدم جواب نداد. تکانش دادم، بیدار نشد. دیگر مطمئن شدم اتفاقی افتاده است، سریع به اورژانس زنگ زدم و وقتی آمدند گفتند حسن مرده است و باید پلیس را خبر کنند.
کارآگاه، شماره تلفن آرایشگاهی را که زن مدعی بود به آنجا رفته، گرفت و با زن آرایشگر صحبت کرد. معلوم شد همسر متوفی در این مورد راست گفته است، اما مگر نمیشد او قبل از رفتن یا بعد از برگشتن، شوهرش را کشته باشد. مشفق باید میدید، آخرین بار مقتول کی زنده دیده شده است. برای این کار به تحقیق از همسایگان نیاز داشت اما قبل از آن کارآگاه تلفن همراه حسن را برداشت و نگاهی به آن انداخت.
او حدود 20 دقیقه بعد از حضور زنش در آرایشگاه با مردی به نام عباس تلفنی صحبت کرده بود. مشفق شماره عباس را گرفت. ظاهرا شاگرد مغازهاش بود. او که از مرگ صاحبکارش خبر نداشت، تائید کرد با خود حسن حرف زده و گوشی او دست شخص دیگری نبوده است. پس فرضیه قتل قبل از رفتن زن از خانه منتفی شد. از طرفی ساعت تماس با اورژانس نشان میداد زن بعد از رسیدن به خانه بسرعت به 115 تلفن زده است، بنابراین میشد با قاطعیت گفت این زن در قتل بیگناه است. کارآگاه همچنان سرگرم فکر کردن به موضوع بود که صدای داد و فریادی را از جلوی در شنید. همسر حسن به مشفق گفت: برادرم است من خبرش کردم اما نمیگذارند بیاید تو.
مشفق به طرف در رفت تا اجازه ورود مرد را صادر کند. سربازی راه او را سد کرده بود و مرد در حالی که خشمگین بود سر او فریاد کشید: بابا ناسلامتی اونی که خفه شده شوهرخواهر منه. یعنی حق ندارم برم به داد خواهرم برسم؟
کارآگاه به سرباز اشاره کرد که به مرد اجازه ورود بدهد. مشفق بقیه تحقیقات را هم انجام داد و با چند نفر از همسایهها صحبت کرد و موقع رفتن دستور بازداشت برادر زن مقتول را صادر کرد. متهم بعد از سه روز پذیرفت به دلیل اختلافات خانوادگی دست به این جنایت زده است.
شما خواننده محترم برای ما بنویسید کارآگاه چرا به برادرزن حسن مشکوک شد؟
پاسخ معمای شماره قبل: همسر مقتول در بخشی از اظهاراتش مدعی شد همسرش از صبح به تلفن جواب نمیداد و در بخش دیگری گفته بود ظهر موقع برگشتن به خانه به طور اتفاقی دوست موطلایی شوهرش را در کوچهشان دیده است. علاوه بر این، همسر مقتول عکس مرد موطلایی را از قبل از آلبوم درآورده بود تا در اختیار پلیس قرار بدهد. ضمن اینکه قاتل در جستجوی سند، خانه را به هم نریخته و مستقیم سراغ کشوی اصلی رفته بود، در حالیکه دوست مقتول قبلا فقط یک بار وارد منزل مقتول شده بود و قطعا نمیتوانست از محل نگهداری سند اطلاع داشته باشد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم