در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
صدرا در خانوادهای نابسامان رشد کرده و همین امر تاثیر منفی در زندگی او داشته است. مرد جوان میگوید: پدر و مادرم همیشه با هم دعوا داشتند و وقتی من هشت سالم بود از هم طلاق گرفتند. من و یکی از خواهرهایم را به پدرم دادند و خواهر دیگرم را که خیلی کوچک بود به مادرم. وضع او بهتر از من و خواهرم شد. ما در خانه پدرمان خیلی سختی کشیدیم او اصلا توجهی به بچهها نداشت و همیشه پی کارهای خودش بود. اصلا بود و نبودمان فرقی برایش نمیکرد. برای همین هم من درس نخواندم، یعنی درسم خیلی ضعیف بود و معلمها همیشه گیر میدادند و اولیایم را میخواستند، ولی من به پدرم چیزی نمیگفتم و بالاخره هم تصمیم گرفتم دیگر مدرسه نروم. خود پدرم هم سواد درست و حسابی نداشت.
پدر صدرا وقتی از تصمیم فرزندش مطلع شد مخالفتی نکرد. مرد زندانی توضیح میدهد: من را به یک کارگاه آجرپزی برد تا آنجا کار کنم. با اینکه سن و زورم کم بود کارهای سنگینی از من میخواستند. در همان دورهها بود که سیگاری شدم و بعد که کمی بزرگتر شدم سراغ حشیش رفتم. البته مواد دیگر را تجربه نکردم و در همان حد حشیش ماندم.
متهم با سری پایین انداخته داستان زندگیاش را این طور ادامه میدهد: اولین سابقه کیفریام در شانزدهسالگی اتفاق افتاد. با یکی از کارگران آجرپزی که سناش زیاد بود کیف خانمی را دزدیدیم. پول خوبی گیرمان آمد، برای همین از آن به بعد این کار را ادامه دادیم تا اینکه دستگیر شدیم.
صدرا بعد از آزادی از کانون اصلاح و تربیت دیگر به خانه پدرش برنگشت. او میگوید: پدرم اصلا اهمیتی به من نمیداد. تمام مدتی که کانون بودم یک بار هم به ملاقاتم نیامد و حتی دنبال این نرفت که از شاکیان برایم رضایت بگیرد. مادرم هم فقط یک بار به ملاقاتم آمد. او شوهر کرده بود و اصلا حال و حوصله دردسر نداشت و میخواست به فکر زندگی خودش باشد. من هم تصمیم گرفتم از آن روز به بعد به فکر خودم باشم. برای همین بعد از بیرون آمدن سراغ یکی از بچهها که در کانون با او آشنا شده بودم رفتم و با هم در اتاقی در جنوب شهر زندگی میکردیم و منبع اصلی درآمدمان هم موادفروشی بود، اما من باز هم دستگیر شدم و به زندان افتادم. این دفعه نصف مدت را در کانون و بقیهاش را در زندان بزرگسالان بودم. در آنجا باز هم با یکی دو نفر حسابی رفیق شدم.
صدرا بعد از آزادی دوباره سراغ خلاف رفت. او میگوید: با یکی از همبندیهای سابقم شروع به کیفقاپی کردیم. ما حتی موتور هم نداشتیم و آن را دزدیدم.
زندان رفتن برای صدرا دیگر عادی شده است. او یک بار دیگر نیز بازداشت شد و بعد از گذراندن دوران محکومیت بیرون آمد. او توضیح میدهد: در تمام این مدت از خانوادهام هیچ خبری نداشتم و هنوز هم ندارم. اصلا نمیدانم کجا هستند و مردهاند یا زنده. بعد از آزادی دوباره کیفقاپی را شروع کردم و حالا باز هم گیر افتادهام. من میدانم آخرش هم در زندان میمیرم، یعنی چاره دیگری ندارم. آدمی مثل من زندگیاش خراب شده و اگر بخواهد هم نمیتواند سالم و درست زندگی کند. میدانم آخر و عاقبت خوبی در انتظارم نیست، حتی شاید زندان برایم بهتر از بیرون باشد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: