در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
باران که ببارد، گله راه میافتد، میرود به چمنزارهایی که برههای چاق هدیه میدهد و سال چوپان پربرکت میشود.
باران که ببارد، تمام گلهای صحرا در چشمهایم ورق میخورد؛ زرد، سرخ، بنفش و عشق آغاز میشود با پیراهن صورتیات و هر روز خود را در آینهای جوان برانداز میکند.
باران که ببارد، ما عاشق میشویم، دست همدیگر را میگیریم و میدویم تا تهدشت، تا آخرین نقطه صحرا، آنگاه چشم در چشم هم میایستیم، لبخند میزنیم و گوش میسپاریم به نی چوپان کرد شمال خراسان که تمام زندگیاش را روی زین اسب سپری کرده است.
باران که ببارد، عاشق شدن تمام آرزوی چوپانان کوههای «هزارمسجد» است که هنوز در چشمهایشان میش «بلوچی»، قوچ «مغانی» میزاید، برههای شیرمست صحرا را به رقص میآورند و بزغالههای شلوغ سرشاخهها را به دندان میگیرند.
باران که ببارد سال خوبی است، آنگاه پدرم جرات میکند لباس نواش را بپوشد و چوخای دستبافش را روی شانه بیندازد، پاشنه چارقش را ور بکشد و به خانه شما بیاید. به خانه شما بیاید و سرشار و سربزیر به پدرت بگوید «پسرم را به نوکری قبول کن» آنگاه پدرت در حالی که کلهقند« فریمان» در دلش آب میشود، «نه» بیاورد و مهلت بخواهد و دست آخر بگوید، «ببینم دخترم چه میگوید».
باران که ببارد، ما عاشق میشویم و دست در دست هم میدویم تا ته دشت. تا صدای نیلبک چوپان، تا روی زین اسب، تا اناری که من از روی سرت میاندازم و مردم به جماعت خیز برمیدارند، تا در محل اولین داماد بعد از من باشند.
باران که ببارد... من که فکر میکنم به این زودی باران میبارد، تو چه؟
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: