اهمیت کت و شلوار در زندگی

یکی بود یکی نبود، شاید هم یکی بود یکی دیگه هم بود، یا شاید... خودمان هم نمی‌دانیم، اما به هر حال هر چی بود هر کی هر کی نبود! چون یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود.
کد خبر: ۵۳۱۳۹۵

در سرزمینی بسیار دور در دامنه‌های سرسبز کوهی بلند، شهری بزرگ و زیبا با مردمانی مهربان و خونگرم ـ که از بس دود خورده بودند دیگر شبیه آدم نبودند! ـ زیر تیغ آفتاب بی‌رمق زمستان می‌درخشیدند، شاید هم نمی‌درخشیدند.

چندان هم مهم نیست همین که زنده‌اند برای ادامه داستان ما کافی است! مردمان این سرزمین دور گرفتاری‌های بسیاری داشتند، مختصری هم کمبود داشتند، پول هم نداشتند، اما تا دلتان بخواهد کلی آدم بیکار و علاف ـ مثل ما ـ داشتند.

بگذریم، سال‌ها بود که در به در دنبال کار می‌گشتیم و از کار خبری نبود و مدام با خودمان فکر می‌کردیم که چرا با تمام تلاش‌های دولت محترم ما هنوز بیکاریم؟!

بنابراین تصمیم گرفتیم خودمان برای پیدا کردن شغلی مناسب دست به کار شویم به همین دلیل نشستیم و کلی فکر کردیم، بعد به این نتیجه رسیدیم که شاید برای به دست آوردن یک کار مناسب بهتر است دنبال درس، کتاب، دانشگاه و... این‌جور چیزها برویم، بنابراین شروع کردیم به درس خواندن، آنقدر درس خواندیم که دکترا هم گرفتیم، اما باز از کار خبری نبود.

به ناچار دوباره نشستیم و فکر کردیم، این‌بار به این نتیجه رسیدیم که باید برویم دنبال هنر! نقاشی، موسیقی... چند سالی هم مشغول یادگیری هنر بودیم.

به جان شما که نباشد به جان خودمان الان طبلی می‌زنیم که با شنیدن صدای آن ناخودآگاه مدهوش می‌شوید، اما با وجود این باز هم از کار خبری نبود.

دیگر فکر نکردیم، چون بنا به گفته دوستان مطمئن بودیم این بیکار ماندن ما به دلیل هیبت نسبتا وحشتناکمان است بنابراین با هزار بدبختی و قرض و وام خودمان را سپردیم به تیغ جراحان و گمان کردیم اگر ظاهری آراسته و زیبا داشته باشیم، شاید با اعتماد به نفس بیشتر کار مناسبی پیدا کردیم! اول از همه دماغمان را نیم متری کوتاه کردیم، بعد تا دلتان بخواهد مو کاشتیم، بعد روی گونه‌ها و پوستمان یک ماله حسابی کشیدیم و بعد شکم مبارکمان را ساکشن فرمودیم ـ دور کمرمان شد 20 سانت! ـ و بعد آنقدر منتظر ماندیم که علف زیر پایمان سبز شد، اما باز از کار خبری نبود.

بعد دیدیم یواش یواش دارد عمر مبارکمان تمام می‌شود و ما کماکان بیکاریم. دیگر فکری برایمان نمانده بود، به ناچار بار سفر بستیم و سر در بیابان نهادیم تا به محضر پیر فرهیخته شرفیاب شویم، که دیدیم مریدان نعره‌زنان و مویه‌کنان بر سر و کله هم می‌کوبیدند و... آنجا بود که ما فهمیدیم پیر فرهیخته به رحمت خدا رفته است، گرچه احساس کردیم کمرمان شکسته، اما ته دلمان به دستنوشته‌هایی که از آن مرحوم به یادگار مانده بود خوش بود.

دستنوشته‌ها را تحویل گرفتیم و همانجا وسط بیابان یک گوشه نشستیم و شروع کردیم به خواندن. دست بر قضا یکی از آنها درخصوص چگونگی پیدا کردن کار بود! و در آن اینگونه آمده بود:

فرزندانم! برای به دست آوردن یک شغل مناسب باید سه کار اساسی انجام دهید؛ اول این‌که با یک آدم کله‌‌گنده و مهم فامیل شوید، دومی ـ که از اولی هم مهم‌تر است ـ پوشیدن یک دست کت و شلوار ترجیحا با رنگ تیره است! ـ که این مهم‌ترین شرط پیشرفت است و سوم... بی‌خیال سومی چندان مهم نیست، کت و شلوار که بپوشید مابقی حل است. (متاسفانه! آن مرحوم برای خانم‌ها هیچ راهکاری ارائه نفرموده‌اند)

بعد از آن بود که ما یک دست کت و شلوار خریدیم و پوشیدیم، کلی اعتماد به نفسمان بالا رفت، کار هم پیدا کردیم و الان هم اگر حمل بر خودستایی نباشد، جلوی هر مرکز خریدی که می‌رویم درهای آن خود به خود به روی ما باز می‌شود.

در آخر شاید فکر کنید کت و شلوار و پیدا کردن کار هیچ ربطی به هم ندارد، اما حداقل به شاعر علیه رحمة اعتماد کنید که می‌فرماید: «تن آدمی شریف است به جان آدمیت / این روزها! همین لباس زیباست نشان آدمیت».

مهیار عربی - جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها