واگویه

آقای بخاری، تو رو خدا ما رو نخور

بازی دیگر تمام شد. آن بخاری لعنتی بازی ما را به هم زد. قبول نیست. ما چشم می‌بستیم و «سیران» قایم می‌شد. خیلی وقت‌ها همان‌جا، پشت همان بخاری لعنتی قایم می‌شد و ما البته زود پیدایش می‌کردیم. حالا چند روزی هست که هرچه می‌گردیم سیران پیدایش نیست.
کد خبر: ۵۲۲۴۵۲

از آن بخاری لعنتی هم خبری نیست، او ساکت بود. اینقدر ساکت بود که فکر نمی‌کردیم روزی از بازی ما عصبانی شود و حال همه ما را بگیرد. او همیشه هوای ما را داشت. گرم‌مان می‌کرد. سیران بعضی‌وقت‌ها که پشت همان بخاری لعنتی قایم می‌شد، می‌گفت: « آقا بخاری، ما از تو ممنونیم که گرم مان می‌کنی. تو دیگه پیر شدی. باید بگیم یه بخاری تر و تمیز و جوون از شهر برامون بیارن.»ما آن بخاری پیر را دوست داشتیم. فکر می‌کردیم که او هم ما را دوست دارد. اما آن روز انگار وقتی آتش به جانمان زد، دست خودش نبود.

ما آن روز هم دلمان به او گرم بود، اما یکدفعه او ناراحت شد. اعصابش به هم ریخت. ما خیلی ترسیدیم. اولش فکر می‌کردیم که حتما او هم امروز بازی‌اش گرفته است. سر جایمان نشستیم. اما خیلی زود فهمیدیم که بازی او با ما فرق دارد. ما تا آن روز آتش‌بازی نکرده بودیم. ترسیدیم. فرار کردیم. اما مگر راه فرار بود. جیغ زدیم. داد و بیداد کردیم. گفتیم: «آقا بخاری، آقا بخاری تو رو خدا ما رو نخور.» اما کار از کار گذشت. بخاری آتشش را به ما داده بود. انگار ما هم شده بودیم بخاری. آتش داشتیم. زیر پای هم افتادیم. همه‌جا آتش گرفت. سیران کیف نداشت و کتاب و دفترش زودتر از خودش سوخت. همه‌جا تاریک شد.و ... حالا چند روزی است به شهر آمده‌ایم. ما همیشه دلمان می‌خواست به شهر بیاییم. تبریز را دوست داشتیم. اما بزرگ‌ترها می‌گفتند باید درس بخوانیم و بعد به شهر برویم. می‌گفتند این طوری بهتر است. اما دیروز خیلی از بزرگ‌ترها از پیرانشهر آمده بودند اینجا و انگار حالشان خوب نبود. خوشحال نبودند که ما به شهر آمده‌ایم. گریه می‌کردند. البته اینجا مثل کلاسمان نیست. به جای معلم، پرستار می آید و هر روز به ما سر می‌زند. نمی‌دانم چرا وقتی می‌رود گریه می‌کند. معلم ما وقتی می‌رفت می‌خندید.

حالا از سیران خبری نداریم. الهام هم حالش خوب نیست. از آن بخاری لعنتی و نامرد هم خبری نیست. معلوم نیست او را هم مثل ما به بیمارستان آورده‌اند یا نه. دلم می‌خواهد بدانم او حالا کجاست. کاشکی کسی بیاید و آدرس بیمارستان بخاری‌ها را به من بدهد. خیلی دلم می‌خواهد به او بگویم کار خوبی نکردی. دلم می‌خواهد به او بگویم کاشکی می‌رفتی و می‌گفتی این بچه‌ها اعصاب من پیرمرد را خراب کرده‌اند. نه این‌که این‌طوری جواب خنده‌های ما را بدهی.کاشکی دیگر هیچ بخاری پیری را برای کار به مدرسه‌ها نفرستند. کاشکی دیگر بخاری‌ها نامردی نکنند. کاشکی بتوانیم سیلان را ببینیم و باز بازی کنیم و بخندیم. این روزها که از بازی خبری نیست.

من خسته‌ام. همه جای بدنم می‌سوزد...

صولت فروتن ‌/‌ جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها