در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
هوا رو به سردی گذاشته دیگه. از این دستگاههای گرمکن بگیر واسه چشات که رو شیشة عقب ماشینا نصب میشه، هنو اشکات نیومده، بخارش میکنه میره! (آاااخ... ای بابا، خ دارم تکنولوژی روز بهت معرفی میکنم هزینه خرید دسمالت حذف شه دیگه! دِ... آااییاییای! آااییی...!)
چسب زخم
یه روز عصر هنگامی که با دوستانم در حال گشت و گذار در خیابان بودیم در میان شلوغی صدای پیرمردی توجهم رو به خودش جلب کرد.
کناری نشسته بود و با صدایی نحیف داد میزد: «چسب، چسب». وقتی به او رسیدیم با نگاهی غمآلود گفت: «چسب زخم نمیخواین؟» در حال عبور بودیم و من به این فکر میکردم که پیرمرد چسب رو برای مرهم زخم دیگران میفروشه، پس مرهم زخمهای خودش چی؟

صدای پیرمرد در میان جمعیت گم شد. با خودم گفتم شاید مرهم زخم اون، خریدن مرهم برای زخم خودمون باشه. بلافاصله برگشتم...
نیما از کرمانشاه
سوالکنکوری مهم
میخواستم ازت یه سوال بپرسم: زندگی کردن با کسی که تحصیلاتش از تو پایینتره و مثل تو فکر نمیکنه ریسک بزرگی نیست؟ چرا آدما هیچوقت تفاوتهای بین خودشون و طرف مقابل رو نمیبینن؟ چرا چشمبسته به کسی دل میبندن که مثل اون نمیتونن فکر کنن؟ چرا همیشه باید ملاک عشق و علاقه باشه؟ آخه زندگی مشترک که فقط این نیست. تو بگو عشق و علاقه میتونه این خلأ فکری و فرهنگی رو پر کنه؟
خ.ن
خیلیها میگن موضوع بده تا ما هم بنویسیم... بفرما... شاهد از... ای بابا... اینکه حامد بود! چقدم شبیهش بووود! ولش کن اصاً... از الان تا یکشنبة بعد بهترین جوابایی که به دستم برسه، چاپ میشه بدون نوبت. یادتون باشه فقط: اونی که در 100 یا نهایتاً 120 کلمه (هر چی کمتر، بهتر)، منطقی، درست و درمون، کاربردی و دقیق جوابش رو بنویسه، خودم به عنوان متن برگزیده نوشابهای واز میکنم واسهش یه من گاز کربنیک واسته روش! (ها؟ اون آشه با روغن؟ حالا هر چی!) ببینم چیکار میکنیهااااا.
فرصت لبخند
وقتی حال خوشی تمام وجودم را قلقلک میدهد بیانم در پس تخیلاتم پنهان میشود اما تا دل میگیرد، صفحه صفحه سیاه میکنم.
فرصت کم است، باید یاد بگیرم از دلخوشیها هم بنویسم وگرنه آیندگان اگر چشمشان به دلنوشتههایم بیفتد خواهند گفت طفلکی چقدر سختی کشیده! راستی یکی بگوید چقدر وقت داریم که بذر عشقی بکاریم و فصلش که رسید خوشهای از آن درو کنیم؟ آری با شما هستم. کسی میداند چقدر زندهایم تا با چشم مهربان یک عاشق دنیا را ببینیم؟ برای یک بار هم که شده به جای آه و ناله، از سر ذوق و با لبخند بگوییم: خیلی دوستت دارم.
نسیم صبح از دورود لرستان
حادثه تلخ
(راستش من بار اوله که برات نامه میفرستم. بین کل صفحههای جامجم، بروبچهها رو عاشقونه دوست دارم، همینطور جوابای باحال تو رو. خیلی دلم میخواد متنی که فرستادم چاپ شه)
خیلی وقت است که دیگر چای را با قند نمینوشم. میخواهم عادت کنم به تلخی... و خوب میدانم که روزی آنقدر به تلخی چشمانت عادت میکنم که شیرینی خندههایت دلم را خواهد زد. [...]بگذار ببینم کِی بود بار آخری که منحنی لبخند میکشیدی روی نمودار شادیهایت... یک سال؟ دو سال؟ نه، انگار هزار سال نوری است که از کهکشان خندههایت خبری نیست!
اصلاً بیا از خاطرههایم برایت بگویم؛ خاطراتی که روزگاری پر بودند از لحن کودکانة شادی و حالا شدهاند درست شبیه صفحة حوادث روزنامهها؛ سرد، سوت و کور، با تیترهای درشتی از اتفاقات غمانگیز. مثل حادثة تلخ نگاهت. یادت هست؟ اعتراف میکنم که مقصر تو نبودی، بیاحتیاطی از دل من بود... از دل من.
اسما از ایلام
همین دیگه، این همه تابلو رو نمیبینی که نوشته: با سرعت مطمئنه حرکت کنید! هی با خودت میگی من فرق دارم... چیزیم نمیشه... یهو به خودت مییای میبینی اِوا... ! اِوا... قلبم کو اصاً؟ ینی اون قلب منه که افتاده وسط جاده؟! (دلت رو بذار کنار. هر کی خوب بنویسه نه تنها متنش چاپ میشه، مث الان وسط
صفحهم چاپ میشه)
تقویم تاریخ
برای توصیفشان کلیدواژه کم میآورم. بودنشان نوستالژی شیرینی را تداعی میکند. گذر تاریخ را در چشمهایشان میشود دید. چروک دستها و صورت بر حرفهایم صحه میگذارد. کافیست بخندی، قند در دلشان آب می شود. نه اینکه تظاهر کنند، نه...
ذاتاً به مغز بادام علاقة زیادی دارند. دستهایشان در این روزگار تنها جای بوسه است چون به قدر کافی روزهای سنگین تقویم را جابجا و تحمل کردهاند. بودنشان را همیشه در صفحة نیازمندیهای زندگیمان جستجو میکنیم. وقتی که بودنشان را درک کردیم، برکت بودنشان از زیر رادیکال بیرون میآید؛ چون مفصلهای اسکلت خانوادهاند این پدربزرگها و مادربزرگها.
بهاره عاطفی از اهواز
برعکس یادگاری!
1-من اینجا زوال سایهها را میبینم؛ رخت شب
و سقوط آرزوهایم را. تاریخ اینجا فقط دیروز و امروز است. خاطرهها میرقصند و پسربچهای گریان به فکر شبیخون است. مسافران آن دورها ستارهای نمیشناسند و از دیدن هفت آسمان سرگیجه گرفتهاند. صورت نقرهکوب ماه چه زیرکانه غرق اندوه است و عشق چه زیبا ذهن مرا پر از خواب کرکسها کرده.
2-خاطراتت در ذهنم ماندهاند؛ بین قاصدکهای خسته در جمع رؤیاهای یخزدة بچگانه... یا شاید نشستهاند میان عکسهای یادگاری؛ ولی روزی خواهند مُرد. من بعد از تو راه خورشید را یاد گرفتهام؛ خاطراتت آنجا میسوزند.
کاغذ رنگی
اگه یه همچو خاطراتی میخوان بمیرن، پس دیگه عکس یادگاری نیس، برعکس یادگاریه لابد! یادگار مردنی نیس (فروغ هم اومده میگه: پرواز را به خاطر بسپار چون این روزا پرنده رو کباب میکنن میره پی کارش! فروغه دیگه... اصاً نمیگه اگه کبابش میکنن پس چهجوری میره؟ چیکار واجبی داره اصاً که میره؟!)
سبو در آینه
قدم گذار بر دلم که آرزوی منی/ به زندگی تو اعتبار و آبروی منی/ مدام فکر میکنم نشستهای به برم/ در آینه به جای من، تو روبروی منی/ شبی تو را از آسمان برای خود چیدم/ تو در کدام سرزمین به جستجوی منی؟/ تو در خطوط خندهام نشستهای به کمین/ و در سخن تو در میان گفتوگوی منی/ تو را هزار بار خواندهام ندانستم/ که این چنین زلال و صاف در سبوی منی.
یُمنا، 21 ساله از مشهد
اونجا که در آینه به جای من تو روبروی من بودی باحال بود... کم مونده بود بگم: ئِح! هریپااااتر، تویی؟!
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: