گفت‌وگو با مردی که 3 سال در زندان بود

نیمی از آرزوهای من برباد رفته است

روزی که احمد ـ ب از شهرستانی در جنوب غرب کشور به تهران مهاجرت کرد بر این باور بود که زندگی‌اش بزودی دگرگون خواهد شد و به ثروت می‌رسد. او آن زمان تازه خدمت سربازی‌اش را تمام کرده بود و تجربه چندانی نداشت. احمد در تهران به زندان افتاد و بعد از آزادی سعی کرد عقب‌‌افتادگی‌اش را جبران کند، او که حالا مردی چهل و دو ساله است، در این گفت‌وگو داستان زندگی‌اش را شرح می‌دهد.
کد خبر: ۵۱۸۰۱۳

اول بگو چه شد که به زندان افتادی؟

ماجرای مفصلی دارد. خیلی خلاصه می‌گویم در تهران گرفتار رفیق بد شدم بعدش هم مواد و بی‌پولی و در به دری. آخرش هم شروع کردم به موادفروشی برای یک باند، تا این‌که دستگیر شدم و برایم چهار سال حبس بریدند، البته سال آخرش را عفو خوردم.

زندان برایت چطور گذشت؟

این‌که پرسیدن ندارد، معلوم است خیلی سخت. مخصوصا من که خانواده‌ام از تهران خیلی دور بودند و در تمام آن سه سال فقط یک بار پدرم به ملاقاتم آمد.

در زندان بودم که پدر و مادرم را از دست دادم. بعد از آن دیگر برادران و خواهرانم هیچ سراغی از من نگرفتند تا این‌که شش هفت سال قبل خودم خواهر کوچکم را پیدا کردم و خواستم از طریق او با بقیه هم تجدید رابطه کنم که خودشان نخواستند. فکر کردند من مثلا جذام دارم.

چطور شد که تصمیم گرفتی مسیر زندگی‌ات را تغییر بدهی؟

من از اولش هم خلافکار نبودم. وقتی آمدم تهران می‌خواستم کار کنم و پولدار شوم، اما غربت و بی‌تجربگی کار دستم داد. در همان زندان به خودم قول دادم آدم شوم، حتی در زندان درس خواندم.

من دیپلم ردی بودم و همان‌جا توانستم دیپلمم را بگیرم. کار با چوب را هم یاد گرفتم و الان یکی از سرگرمی‌هایم همین است که چیزهایی برای خودم درست می‌کنم. خلاصه این‌که در زندان تصمیم گرفتم وقتی آزاد شوم سراغ شغل و حرفه درست و حسابی بروم.چون در این مدت متوجه شدم نیمی از آرزوهای من بر باد رفته است .

ولی رسیدن به این خواسته برای جوانی غریب، بدون تحصیلات دانشگاهی، بدون مهارت خاص و از همه مهم‌تر سابقه‌دار کار آسانی نیست.

اگر آسان بود که شما نمی‌آمدید با من مصاحبه کنید. حتما کار مهم و بزرگی کرده‌ام که سراغم آمدید. آدم هیچ‌وقت نباید ناامید شود. موضوع اصلی تحمل است. باید هر سختی‌ای را تحمل کنی. آن وقت می‌بینی مشکلات یکی یکی حل می‌شود.

مثلا خود تو چه کار کردی؟

شبی که از زندان آزاد شدم هیچ پولی نداشتم. خانه‌ای هم در کار نبود. شب را در خیابان خوابیدم. صبح روز بعدش گرسنگی خیلی به من فشار آورد. اواخر اسفند بود. مانده بودم چه کار کنم. یک ساعت‌مچی داشتم که یکی از هم‌بندی‌هایم که اعدام شد به من داده بود. در میدان ولیعصر آن را به یک ساندویچی دادم تا غذا بخورم، اما قبول نکرد. بعد به یک بوتیک رفتم و به صاحب مغازه گفتم تازه از زندان آزاد شده‌ام. ساعت هم انصافا دزدی نیست. به او گفتم آن را گرو بگیرد و به جایش یک ساندویچ بدهد. او نگاهی به من کرد و ساعت را گرفت، اما پول نداد، به جایش یک پیراهن دست دوم اما‌ تر و تمیز داد و گفت اگر غذا می‌خواهی این را بپوش و برو جلوی مغازه داد بزن و مشتری بفرست تو، خودش هم یادم داد چه بگویم. تا ظهر کار کردم و او برایم ناهار گرفت. بعد تا شب ماندم و شامم را هم برایم خرید.

شب را در همان نزدیکی بوتیک در خیابان خوابیدم. صبح روز بعد دوباره سراغش رفتم و دوباره همان کار را کردم. خلاصه این‌که تا روز عید این بساط ادامه داشت. روز آخر به من کمی پول داد و گفت سوم فروردین سری به او بزنم. من باز هم تا آن روز را کارتن‌خوابی کردم.

پس روحیه خیلی مقاومی داری. با اعتیاد چه می‌کردی؟

در همان زندان ترک کردم. دیگر سراغش نرفتم. حتی به سیگار هم لب نزدم. گفتم که آدم باید تحمل داشته باشد. من می‌دانستم در تهران جایی ندارم. خانه پدری هم که دیگر وجود نداشت و برادران و خواهرانم هم مطمئن بودم من را راه نمی‌دهند.

پس یا باید باز هم خلاف می‌کردم و آخر و عاقبتم مثل همانی می‌شد که ساعتش را به من داده بود یا این‌که تحملم را بالا می‌بردم تا گلیمم را از آب بیرون بکشم.

سوم فروردین سراغ مرد بوتیک‌دار رفتی؟

رفتم و او که سرش خلوت بود تازه وقت کرد با من صحبت کند و داستان زندگی‌ام را پرسید. من هم همه چیز را برایش تعریف کردم. او گفت کار ثابتی نمی‌تواند به من بدهد، اما اگر بخواهم خرده‌کاری زیاد است. مثلا با چند مغازه‌دار صحبت کرد و من ویترین‌هایشان را پاک کردم، کف مغازه‌ها را شستم و از این‌جور کارها که تا آخر عید وقتم را گرفت. هنوز هم خیابان‌خواب بودم؛ بعد از آن من را به رستورانی معرفی کردند که در آنجا کارگری کنم. آن کار اولین شغل ثابتم بود با درآمد کم؛ اما خوبی‌اش این بود که صاحبش اجازه می‌داد با یکی دیگر از کارگرها شب را آنجا بخوابم البته در را به روی هردومان قفل می‌کرد.

من دو سال در آن رستوران ماندم. در این مدت فقط کار کردم و به فکر هیچ چیز دیگری نبودم. حتی یک روز هم برای گردش و تفریح نگذاشتم. البته این را هم بگویم که روحیه‌ام خیلی خراب شده بود و داشتم کم می‌آوردم، اما چاره‌ای نداشتم. بعد از دو سال صاحب رستوران من را بیرون کرد.

چرا؟ تو که می‌گویی خوب کار می‌کردی.

از دخل پول کم آمده بود و گردن من انداختند، ولی خداوکیلی بی‌گناه بودم. بعد از آن باز هم شروع کردم به گشتن دنبال کار. سراغ همان مرد بوتیک‌دار رفتم، اما گفت فعلا کمکی نمی‌تواند بکند.

بالاخره خودم در یک شابلن‌زنی کار گیر آوردم. اولش کارگر ساده بودم، اما بعد گذاشتند پای دستگاه کار کنم. آن موقع چاره‌ای نداشتم جز این‌که به فکر جای خواب باشم. اتاقی را در یک مهمانخانه کرایه کرده بودم که هفته به هفته پولش را می‌دادم.

این دوران چقدر طول کشید؟

سه سال. بعدش کارگاه ورشکسته شد و باز من بیکار شدم. زندگی همین است، یک موقع چرخ‌ها می‌چرخند یک موقع نه. آدم باید روز خوشی فکر سختی‌ها را هم بکند. درست است که زندان برایم خیلی سخت بود، اما درس‌های بزرگی هم گرفتم.

یعنی در تمام این مدت مرتب شغل عوض کرده‌ای؟

تا پنج سال قبل که ماشین گرفتم وضعم همین‌طور بود اما الان پنج سال است که مسافرکشی می‌کنم. سرویس یک شرکت خصوصی هم هستم؛ صبح‌ها دنبال چهار نفر می‌روم و بعدازظهرها هم آنها را به خانه‌هایشان برمی‌گردانم.

بعد از شابلن‌زنی، کار کاغذدیواری انجام دادم، بعد دوباره به یک رستوران رفتم و بعدش در یک بوتیک کار گیر آوردم. خلاصه این‌که همین‌طور می‌چرخیدم. چاره‌ای هم نداشتم.

هنوز هم خانه نداری یا این‌که توانسته‌ای جایی را برای خودت فراهم کنی؟

خانه کوچکی را در اسلامشهر اجاره کرده‌ام. کمی هم وسیله دارم؛ چیزهای معمولی مثل یخچال، گاز و از این جور چیزها. هروقت چیزی برای خودم می‌خریدم خیلی خوشحال می‌شدم و جشن می‌گرفتم. واقعا برایم لذت‌بخش بود. هنوز هم همین‌طور است.

چه کارهایی را دلت می‌خواسته انجام بدهی ولی نتوانسته‌ای؟

خیلی کارها، مثلا ازدواج نکرده‌ام. رابطه‌ام با خواهرها و برادرهایم مثل سابق نشده. هنوز بعضی جاها به دلیل سوء‌سابقه‌ام به مشکل برمی‌خورم. شغلم هم کار ثابتی نیست که مثلا حقوق و مزایا و بیمه داشته باشد، ولی نباید ناراضی بود.

من هنوز دارم برای همان خطای دوران جوانی تاوان پس می‌دهم، پس نباید گله‌ای داشته باشم. باز خدا را شکر خودم را تا همین جا کشاندم.

برای بقیه عمرت چه برنامه‌ای داری؟

اگر بتوانم مغازه‌ای اجاره کنم خیلی خوب می‌شود. به غیر از این فقط می‌خواهم با برادران و خواهرانم آشتی کنم، یعنی آنها با من آشتی کنند.

داوود ابوالحسنی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها