سرقت شبانه ـ این ماجرا: قسمت پایانی

اعتراف نهایی

مردی به نام پدرام در خانه‌اش به قتل می‌رسد. ظاهر ماجرا به این شکل است که دو مرد به انگیزه سرقت مجسمه‌ای بی‌ارزش که گمان می‌رفت عتیقه است، وارد خانه وی می‌شوند و او را از پا درمی‌آورند. یکی از متهمان به نام حمید قبل از فرار با داد و فریاد همسر مقتول به نام ملیحه توسط همسایه‌ها دستگیر می‌شود.
کد خبر: ۵۰۴۸۷۳

سرگرد شهاب در جریان تحقیقات متوجه می‌شود این ماجرا صحت ندارد و جنازه پدرام از محلی دیگر به اتاق خواب منتقل شده است. او احتمال می‌دهد ملیحه، حمید و فرد فراری با هم همدست باشند و ماجرای سرقت هم فقط یک صحنه‌سازی است، اما حمید اتهام قتل را انکار می‌کند و می‌گوید از سوی فردی ناشناس برای سرقت مجسمه‌ای از خانه پدرام اجیر شده بود و بدون این‌که وارد ساختمان شود همراه همدستش مجسمه را از حیاط دزیدند و فرار کردند.

مرد فراری نیز که سعید نام دارد هنگام فروش مجسمه مسروقه دستگیر می‌شود و اظهارات حمید را تکرار می‌کند. از سویی فاش می‌شود یکی از همسایگان مقتول، مدتی قبل ملیحه را با مردی غریبه دیده و ملیحه ادعا کرده بود آن مرد برادر ناتنی‌اش است، حال آن‌که او برادری ندارد.

کارآگاه شهاب و دستیارش ستوان ظهوری در اتاق خودشان جلسه تشکیل داده بودند. شهاب احتمال‌ها را بازگو می‌کرد و ستوان آنها را روی تخته وایت‌برد می‌نوشت. تقریبا دیگر تردیدی وجود نداشت که ملیحه طراح اصلی قتل شوهرش است، اما هنوز نقش سعید و حمید در این ماجرا روشن نبود. آیا آنها واقعیت را گفته بودند یا با طرح داستانی ساختگی قصد داشتند بر جرم‌شان سرپوش بگذارند؟

شهاب بالاخره به این نتیجه رسید که زمان دستگیری همسر پدرام فرارسیده است. او ستوان را برای گرفتن مجوزهای قضایی لازم روانه دادسرا کرد و خودش تا ظهر به انتظار ماند، بعد از این‌که ترتیب کارها داده شد، یک گروه از بچه‌های عملیات به خانه مادر ملیحه رفتند و او را بازداشت کردند. زن جوان عصبی می‌نمود و پرخاشگری می‌کرد: مرا برای چی اینجا آورده‌اید؟ به جای این‌که قاتل شوهرم را مجازات کنید، گیر الکی به من می‌دهید؟...

سرگرد با خونسردی غرولندهای متهم را گوش داد و بعد با لحنی آرام اما مطمئن اصل ماجرا را به او گفت: شما شوهرتان را کشتید یعنی در واقع شما نقشه این کار را کشیدید. شوهرتان در قسمت پذیرایی خانه به قتل رسید، اما با همدستی افرادی دیگر فرشی را که جنازه رویش بود به اتاق خواب بردید و بعد ادعا کردید دزدان از پنجره وارد اتاق خواب شده و پدرام را به قتل رسانده‌اند.

ملیحه با داد و فریاد شهاب را به دروغ‌بافی متهم کرد، اما کارآگاه باز هم واکنشی نشان نداد و بدون اعتنا به حرف‌های ناشایست ملیحه صحبتش را با یک پرسش ادامه داد: برادر ناتنی قلابی‌تان کیست؟

رنگ از رخسار زن پرید، اما سعی کرد خودش را از تک‌وتا نیندازد: برادر ناتنی؟ این را از کجا پیدا کردید؟

کارآگاه ادامه داد: آن روز که همسایه‌تان را دیدید. همان روز که برادر قلابی‌تان همراهتان بود. آن روز را یادتان هست؟

متهم انکار کرد. شهاب که از قبل پیش‌بینی‌های لازم را کرده بود به ستوان دستور داد همسایه را که در اتاقی دیگر به انتظار نشسته بود بیاورند. ملیحه همین‌که همسایه را دید، فهمید بازی به آخر رسیده است، اما ترجیح داد فعلا به طور کامل عقب‌نشینی نکند. او گفت: آن مرد مزاحمم می‌شد با او قرار گذاشته بودم تا ببینم حرف حسابش چیست، چون نمی‌خواستم در و همسایه و پدرام موضوع را بفهمند، الکی گفتم برادرم است.

- شماره تلفن‌ او را بدهید.

- ندارم.

- خیلی خوب خودمان استعلام می‌گیریم.

ملیحه دید مقاومت بی‌فایده است به کارآگاه گفت همسایه را بیرون کند تا او واقعیت را بگوید. زن زودتر از آنچه شهاب فکر می‌کرد به حرف آمد و همه حقایق را بازگو کرد.

او با شوهرش بشدت اختلاف داشت. پدرام مردی شکاک و عصبی بود که او را به باد کتک می‌گرفت و اذیتش می‌کرد حتی به ملیحه اجازه نمی‌داد با مادر خودش رفت‌وآمد کند. در این گیر و دار زن جوان به طور کاملا اتفاقی با مردی به اسم هاشم آشنا و با او دوست شد و بعد هم کار به قتل کشید.

زن جوان در حالی‌که اشک می‌ریخت، گفت: نمی‌خواستم این طوری شود. هاشم مسافرکش خطی بود. دو سه بار اتفاقی سوار ماشین او شدم. یک بار داشتم گریه می‌کردم از آیینه مرا دید و پرسید موضوع چیست، من هم که بدجوری دلم گرفته بود از سیر تا پیاز زندگی‌ام را برایش تعریف کردم و از آن به بعد دوستی ما شروع شد. هاشم به من خیلی مهربانی می‌کرد برای همین هم می‌خواستم زن او شوم، اما مطمئن بودم پدرام طلاقم نمی‌دهد برای همین هم نقشه کشیدیم او را بکشیم.

بعدازظهر همان روز هاشم در خانه‌اش بازداشت شد و وقتی فهمید ملیحه همه چیز را اعتراف کرده، او هم چاره‌ای ندید جز این‌که اصل ماجرا را توضیح بدهد. هاشم توضیح داد قضیه اول برای او جدی نبود و به قول خودش فقط برای هوس و تفریح با ملیحه دوست شد، اما کم‌کم احساس کرد بدجوری به او علاقه‌مند شده است. هاشم هرچند جمله‌ای که می‌گفت، خودش را لعنت می‌کرد.

از اولش نباید این بازی را شروع می‌کردم. اصلا نفهمیدم چطور شد که به این روز افتادم. حالی‌ام نبود چه کار می‌کنم انگار عقل از سرم پریده بود، البته پیشنهاد قتل را ملیحه داد و من هم نادانی کردم و گفتم چشم. دو ماهی به این قضیه فکر کردم تا نقشه‌ای بکشم که مو لای درزش نرود. دو سابقه‌دار خرده‌پا را نشان کردم و با نامه به آنها گفتم کار نان و آب‌داری برایشان سراغ دارم بعد هم ترتیبی دادم تا آنها شب قتل مثلا برای دزدی عتیقه به خانه پدرام بیایند. قبلش ملیحه در خانه را باز گذاشته و من وقتی شوهرش خواب بود، سراغش رفته و او را کشته بودم. بعد از قتل فرش‌ها را جا به جا کردیم و مجسمه را در حیاط گذاشتیم تا آن دو سارق طبق نقشه برای دزدی بیایند، وقتی داشتند فرار می‌کردند، ملیحه جیغ و دادش را شروع کرد و من هم همان موقع از شلوغی استفاده و فرار کردم، قرار بود ملیحه قتل را گردن آن دو نفر بیندازد. آنها مرا نمی‌شناختند و هیچ سرنخی هم نداشتند و معلوم بود کسی داستانشان را باور نمی‌کند.

ستوان ظهوری وسط حرف‌‌های متهم پرید و گفت: ما هم اول باور نکردیم، اما.... صحبتش را ادامه نداد و هاشم بقیه ماجرا را تعریف کرد: قرار بود تا دو ماه بعد از قتل من و ملیحه هیچ ارتباطی با هم نداشته باشیم؛ نه ملاقاتی و نه تلفنی تا بعد از آن بتوانیم ازدواج کنیم. باید صبر می‌کردیم آب‌ها از آسیاب بیفتد.

متهم حرف دیگری برای گفتن نداشت. کارآگاه دستور داد او را به بازداشتگاه ببرند و حمید و سعید را بیاورند. دو مرد خیال می‌کردند باز هم باید به گناه ناکرده سین جیم شوند. چند روز بازداشت هر دوی آنها را آرام کرده بود. همین‌که چشمشان به شهاب افتاد شروع کردند به قسم خوردن و اصرار بر این‌که روحشان هم از قتل خبر ندارد. کارآگاه اخمی بر ابروانش انداخت و گفت: گیرم قتل نکردید، دزدی را که قبول دارید؟

هر دو تائید کردند. سرگرد به ظهوری گفت: پرونده این دو نفر را به خاطر همان سرقت بفرست دادسرا تا تکلیفشان روشن شود.

حمید خوشحال شد: یعنی قتل را بی‌خیال شدید؟

ظهوری جواب داد: قاتل را گرفتیم. بدجوری سرتان کلاه گذاشته بود. برایتان دام گذاشته بود تا کاری کند که شما دو نفر به عنوان قاتل معرفی شوید.

حمید و سعید این بار همزمان شروع کردند به دعا کردن به جان دو مامور و تشکرکنان همراه ستوان از اتاق بیرون رفتند.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها