در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
متهم هستی همسرت را به قتل رساندی و این اتهام را قبول کردی توضیح بده حالا پروندهات در چه شرایطی است؟
بله من همسرم را کشتم و هنوز هم قبول دارم که این کار را کردم. البته بشدت پشیمان هستم. خدا را شکر توانستم رضایت اولیای دم را جلب کنم و آنها گناه من را بخشیدند.
چرا همسرت را کشتی؟
سالها بود که رفتارهای اشتباهش را تحمل میکردم. چند بار به او گفتم این کارها را نکن گفتم آبروی ما بهم گره خورده و تو نباید کاری کنی که آبرویمان برود. اما توجهی نداشت.
همسرت چه کرده بود که او را مستحق مرگ دانستی؟
من هیچ وقت او را مستحق مرگ نمیدانستم. از رفتارش ناراحت بودم اما نمیخواستم بکشمش. اما دیگر قابل کنترل نبود. او آبروی مرا برده بود. فامیلم حاضر نبودند من را قبول کنند. من از خانواده طرد شده بودم. همسرم حتی فکر آبروی پسر 10 سالهمان را هم نمیکرد. پسرم هم از وجود مادرش ناراحت بود.
چرا؟
هنوز هم خجالت میکشم در موردش صحبت کنم همسرم دزدی میکرد. وقتی جایی ما را دعوت میکردند او از آن خانه دزدی میکرد. من دیگر نمیتوانستم این وضعیت را تحمل کنم. او مرا آزار میداد.
در مورد کارهایی که همسرت کرد با او صحبت نکردی؟
خیلی با هم حرف میزدیم. اصرار کردم این کار را نکند. التماس کردم. دعوا کردم قهر کردم فایدهای نداشت. حاضر نبود قبول کند.
وقتی به او میگفتی که نباید این کار را بکند چه میگفت؟
هربار میگفت دیگر این کار را تکرار نمیکند اما باز تکرار میکرد. خانوادهام چند بار به من گفتند که همسرم را طلاق دهم اما این کار را نکردم.
چرا طلاقش نمیدادی؟
مادرم میگفت طلاقش بده اما من نمیدادم چون پسر داشتم و اگر این کار را میکردم پسرم آسیب جدی میدید. نمیخواستم او بداند چرا با مادرش درگیری دارم. فکر میکرد اختلافات ما پیش پا افتاده است.
میدانستم اگر در جریان قرار میگرفت که با مادرش به خاطر دزدیهایی که میکرد درگیری دارم دیگر نمیتوانست جلوی بچههای دیگر سر بلند کند. من نمیخواستم پسرم چنین حالی داشته باشد.
اگر همسرت را طلاق میدادی حداقل پسرت مادرش را میدید و این طور اذیت نمیشد. او حالا مادرش را از دست داده آن هم نه به مرگ طبیعی بلکه مادرش به دست پدرش کشته شده است، فکر نمیکنی این موضوع بیشتر او را اذیت کند؟
حتما همین طور است. او خیلی ناراحت میشود اما دیگر نتوانستم تحمل کنم. این اواخر فقط سرقت نمیکرد کارهای دیگری هم میکرد و این وضعیت نمیتوانست ادامه داشته باشد. دیگر نمیتوانستم به خاطر پسرم همه چیز را تحمل کنم.
پس خودت هم ناراحت بودی و کاری کرده بود که تو را آزرده کرده بود؟
او به من خیانت کرد. متوجه شده بودم همسرم با مردی رابطه دارد و به کارهای زشتش کار دیگری هم اضافه شده بود.
از کجا متوجه شدی این کار را میکند؟
متوجه رفتارهای مشکوکش شده بودم وقتی تلفنش را کنترل کردم متوجه شدم با مردی رابطه دارد. دیگر نتوانستم تحمل کنم و تصمیم گرفتم بکشمش.
چطور او را کشتی؟
عصبانی شدم نمیتوانستم خودم را کنترل کنم. مثل دیوانهها شده بودم فکر میکردم تنها راهی که دارم کشتن اوست. آن روز پسرم را به خواهرم سپردم و به خانه رفتم تا از زنم به خاطر کارهایی که کرده و خیانتش توضیح بخواهم. توجهی نکرد گفت که این کار را نمیکند و من اشتباه میکنم.
وقتی فهمید تلفنش را چک کرده و متوجه شدهام حرفی برای گفتن نداشت. با هم درگیر شدیم و من او را کشتم. بعد هم موضوع را به پلیس گزارش دادم.
وقتی پسرت فهمید چه کرد؟
خیلی ناراحت شد. او تا مدتها با من صحبت نمیکرد. حتی حاضر نبود مرا ببیند یا حرف بزند. از کاری که کردم ناراحت بود. او مادرش را خیلی دوست داشت و گفتههای من راضیاش نمیکرد.
چه مدتی طول کشید با پسرت آشتی کنی؟
او بچه است و تحمل این شرایط برایش سخت است. درک نمیکند من چه میگویم و حالم را نمیفهمد. به هر حال او بچه است و من درک میکنم ناراحت باشد. شاید اگر بزرگ شود حالم را درک کند و میفهمد من چه سختی را تحمل کردم.
چهار سال از قتل همسرت گذشت با اینکه خانوادهاش اصرار زیادی داشتند که تو قصاص شوی اما گذشت کردند چطور توانستی آنها را راضی به این کار بکنی؟
خیلی ناراحت بودند. نمیخواستند رضایت بدهند. هرچند میدانستند دخترشان چه کرده و حق با من است اما باز هم نمیخواستند رضایت بدهند. اینکه آنها بالاخره راضی شدند کار خدا بود. توبه من پذیرفته شده و من دوباره به زندگی بازگشتم.
چه اتفاقی افتاد که تصمیم گرفتند رضایت بدهند؟
مدتها بود که با آنها تماس میگرفتم و درخواست داشتم که مرا ببخشند اما آنها قبول نمیکردند. خیلی دعا خواندم و عبادت کردم. از خدا خواستم مرا ببخشد. برای روح زنم دعا میکردم و از او طلب بخشش میکردم. توبه کرده بودم.
وضع بدی داشتم روحیهام خیلی خراب بود. فکر میکردم باید خودم را برای مرگ آماده کنم. نگران خودم نبودم آنچه آزارم میداد و در موردش فکر میکردم سرنوشت پسرم بود. او هیچ وقت از مادرش خیری ندید. من هم با او رفتاری کرده بودم که وضعاش را از قبل بدتر کرده بودم.
تنها کاری که میشد کرد این بود که از این به بعد برایش پدر خوبی باشم. در زندان خیلی به این موضوع فکر کردم و از خدا خواستم کمکم کند. خواستم به خاطر پسرم به من رحم کند و انصافا واحد صلح و سازش اجرای احکام هم خیلی در این خصوص تلاش کرد.
در مورد واحد صلح و سازش صحبت کردی توضیح بده چه اتفاقی افتاد؟
وقتی حکم قصاص از سوی دیوان عالی کشور تایید شد و تلاشهای من برای اینکه از سوی خانواده همسرم بخشیده شوم فایدهای نداشت. واحد صلح و سازش وارد عمل شد. آنها چون بیطرف بودند از سوی اولیایدم هم پذیرفته شدند و بعد از چند جلسه صحبت بالاخره خانواده همسرم رضایت دادند به خاطر بچهام من را ببخشند. البته آنها درخواست دیه کردند. من هرچه داشتم فروختم و به آنها دادم. دیگر هیچ سرمایهای ندارم. البته دیگر گلهای ندارم آنها زندگیام را به من بخشیدند.
وقتی رضایت گرفتم فقط به این فکر میکردم که سخت کوش باشم و از این به بعد برای پسرم زندگی کنم.در زندان خیلی به این مساله فکر کردم و از مددکارم کمک گرفتم. او راهنماییام کرد که وقتی از زندان آزاد شدم چطور دوباره رابطهام را با پسرم خوب کنم و کاری کنم که او به من عادت کند من را ببخشد و دوباره با من زندگی کند.
آنچه گفتی در مورد فرزندت بود. وقتی آزاد شدی خودت میخواهی چه کنی؟
زندگی من یک زندگی تباه شده است. میدانم که نمیتوانم دوباره مثل یک آدم عادی زندگی کنم. میدانم که نمیتوانم دوباره عاشق کسی بشوم همان طور که عاشق همسرم بودم. عشق ما رویایی بود، اما خراب شد. وقتی برای اولینبار او را دیدم فکر کردم همه دنیا مال من شده است. ما در سفر همدیگر را دیدیم و وقتی به تهران آمدیم با هم ازدواج کردیم.
میدانم دیگر هیچ وقت مثل عشقی که به همسرم داشتم عاشق کس دیگری نخواهم شد. بنابراین همه زندگیام را صرف پسرم میکنم. تا بزرگ شود و زندگی خوب و راحتی داشته باشد. از دادگاه هم تقاضا کردم که به من کمک کند زودتر آزاد شوم تا بتوانم پیش پسرم باشم و خوشحالش کنم.
مرجان لقایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: