نصرالله افجه‌ای، هنرمند نقاشیخط که قلهک را زمانی گندمزار دیده و زمانی پر از ساختمان

همه‌جا تماشا دارد،‌فقط باید‌درست‌ببینیم

پیش از هر چیز لازم است ‌به افجه اشاره کنم، منطقه‌ای که در نام شناسنامه‌ای من خود را نشان می‌دهد؛ افجه نام دهی خوش آب و هوا در 30 کیلومتری شمال تهران در لواسانات است، پدرم اهل آنجا بود و مادرم اهل شمیران. آن زمان تجریش هم جزو شمیرانات به حساب می‌آمد. پدرم هنگامی که به شمیرانات آمد و ازدواج کرد، در همان محدوده یعنی در قلهک ساکن شد. زادگاه من قلهک است، من در خانه پدری ازدواج کردم و بعد از سه‌یا چهار سال مستقل شدم. از همان زمان در این منطقه از این منزل به آن منزل و از این کوچه به آن کوچه براساس آنچه پیش می‌آمد، کوچ می‌کردیم.
کد خبر: ۵۰۰۲۵۰

این که می‌گویند در قدیم مناطق شمال تهران، گندمزار و باغ بوده، قصه نیست؛ واقعیت است. قلهک منطقه‌ای به طول حدود دو کیلومتر بود که سر راه تجریش قرار داشت. در زمان رضاشاه این خیابان را وسیع کردند تا راحت‌تر به کاخ سعدآباد و نیاوران برسند. هنوز هم در محله قلهک جایی است به نام کوچه‌ده. آن زمان که 200 قدم از کوچه‌ده دور می‌شدیم، به صحرایی می‌رسیدیم. این «ی» تصغیر است یعنی صحرایی که کوچک است. قسمت شمال این محدوده که امروز پل صدر قرار دارد و بالاتر از آن ایستگاه سهیل، مشهور بود به هفت‌حوض. جایی دره مانند که در آن رود جاری بود. این محل باغ خانم فخرالدوله بود. ایشان مادر دکتر علی امینی و از خان‌نشین‌های آن زمان بود. محلی که سمت ایستگاه سعدی، معروف به مخبرالدوله است،‌ به نام پدر ایشان شهرت پیدا کرده است.

منطقه‌ای هم که ما امروز در آن هستیم، جزو املاک مخبرالسلطنه بود،‌ یعنی مخبرالسلطنه هدایت. البته این املاک برای آخرین خانمش بود. ولی این محل از 30 سال پیش بسیار متفاوت شده؛ خانه‌ها بسیار فشرده ساخته شده‌اند و سر و صدا و فرهنگ‌های مختلف و... موجب شده تا من تصمیم بگیرم که به‌سمت لواسانات کوچ کنم؛ یعنی به همان خانه پدری‌ام. برای چنین تصمیمی هم به سنم کاری ندارم، سن می‌آید و می‌رود، به من کاری ندارد، حرکت باید در زندگی من جاری باشد.

از قلهک می‌گفتم، من درست به یاد دارم که این منطقه سنتی را می‌شد به پنج یا شش بخش اصلی تقسیم کرد. یکی شهرداری بود که رئیسش غلامحسین‌خان راد بود و دیگری شهربانی یا همان کلانتری که سرهنگ قربانی رئیسش بود و سومی، داروخانه نرمال نام داشت که صاحب آن یک فرد مسیحی بود که خودش و زنش در فرانسه تحصیل کرده بودند و دیگری پست و در نهایت هم دبیرستان جنب قلهک. من به‌یاد دارم که سال 1319 غلامحسین رهنما، وزیر فرهنگ وقت، این دبیرستان را افتتاح کرد. من 13 سال در این دبیرستان درس خواندم. البته یک سالش‌رفوزه شدم.

آن زمان در مرکزیت منطقه یک نان سنگک و یک نان تافتونی بود. نان لواش نبود. پدر و مادر من و بعضی از خانواده‌های قدیمی در خانه نان‌های کلفت می‌پختند. بهار کولی‌ها از طرف جنوب به اطراف ده قلهک می‌آمدند و چادر می‌زدند. کولی‌ها پس از این اتراق به سمت افجه می‌رفتند و بعد لار و رودهن و نهایت‌ در‌کوه‌های اطراف اتراق می‌کردند. البته من دیده‌ام که دولت در همین کوه‌ها تبلیغاتی برای جشنواره عشایر کرده است. عشایر یادگارهای سنتی هستند که تمام مردم جهان آنها را قبول دارند.

من توصیه‌ای به تمام هموطنانم دارم ‌ این که هر‌جایی در این عالم، تماشا دارد. مهم این است که دیدنی‌هایمان را درست ببینیم. ما باید نگاهمان را درست کرده باشیم. ممکن است کسی در بهترین منطقه خوش آب و هوا زندگی کند، ولی آن زیبایی‌ها را نبیند. ممکن است کسی زیر سایه درختی کنار یک چشمه بنشیند، ولی آنجا سیگار بکشد یا از شوق، هنگامی که دریا را می‌بیند،‌ سیگارش را روشن کند؛ در حالی که ما باید با طبیعت صداقت داشته باشیم، همان طور که طبیعت با ما صداقت دارد. یکی اهل کویر است و یکی اهل جنگل. مهم این است که بتوانیم از هر‌دوی اینها لذت ببریم. مثلا دکتر پرویز کردوانی چنان با انرژی و شوق از کویرهای ایران و گرم‌ترین نقطه زمین در کویر لوت صحبت می‌کند که نشان‌دهنده نگاه متفاوتشان به زیبایی‌های طبیعت است.

من هیچ نقطه خاصی را برای سفر به دیگران پیشنهاد نمی‌کنم. اگرچه خودم بسیار اهل سفر بودم و هستم. از همان اوایل علاقه زیادی به ماشین سواری داشتم و از سال 42 تاکنون اتومبیل‌های مختلفی داشتم. تمام شهرهای ایران را دیده‌ام، چه در سفرهای دولتی و چه در سفرهای شخصی. همه جای اروپا و آمریکا را به خاطر برگزاری نمایشگاه‌هایم دیده‌ام. حتی با تور به روسیه، اندونزی، مالزی و چین هم سفر کرده‌ام، ولی باز هم جای خاصی را پیشنهاد نمی‌کنم، زیرا معتقدم هر کس ذوق خاصی دارد. بستگی دارد ‌ما کجا را دوست داشته باشیم و با چه وسیله‌ای بخواهیم به آنجا برویم؛ مثلا پسر من گاهی اوقات 24 ساعت را در کوه سپری می‌کند یا به شکرآب می‌رود. جایی که در آن امامزاده‌ای هست؛ آبش چنان سرد است که دست در آن یخ می‌زند. وقتی پسرم برمی‌گردد و می‌بینم که لپش گل انداخته، می‌فهمم که او بهترین بهره‌برداری را از طبیعت برده است.

فاطمه نژادصداقت

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها